۱۳۸٧/۸/٢٦
تصاویر سِرتِق. ناخودآگاهیِ یک عبارت که کُلّن ربط ندارد.

چند وقتیه تا می‌آم یه چیزی بنویسم ناخوداگاه این جمله می‌آد: بچه کُرسِتِ مادر را آویزان گردن‌ش کرده بود و توی کوچه، سخت می‌دوید.

+ نوشته شده در ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/۸/۱٦
بازخوانی یک پرونده‌ی عشقی- پلیسی- اکشن- تاریخی- علمی- بی‌ناموسی.

این داستان می‌توانست یک مثلث عشقی باشد یا یک مربع یا هرچند ضلعی بین مریم و سهیل و هوشنگ و شاندیز و فاطی و ... که راوی دوست داشته باشد. اما چون نویسنده توان‌ش را ندارد یا اگر دارد از ممیزی می‌ترسد که داستان را آن‌طور که باید جان‌دار- یا بهتر بگوییم با ارائه‌ی زوایای جسمانی- بنویسد، راوی را ول می‌کند کنار پنجره‌ی باز تا سرما بخورد و می‌رود برای خودش چای بریزد. داستان همین‌جا تمام می‌شود.

حاشیه: نویسنده همچنان مشغول آماده کردن بساط چای خودش است. راوی از پنجره‌ی خانه‌ی طبقه‌ی دوازده سقوط کرد. پلیس مشغول ردگیری ماجرا‌ست اما چون داستان مکتوب نشده، مدرکی وجود ندارد. چای دم کشیده. تمام.

+ نوشته شده در ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي