۱۳۸٧/٦/٢٦
بیدی که به خود می‌لرزد

من،

از همان بیدهام که با کوچکترین وزشی به خود می‌لرزند

هنگامه‌ی طوفانی‌م را تقدیم می‌کنم به شما

که همه‌چیزتان به استفتاء ختم می‌شود

و مرگ و زندگی و همه‌ی داشته‌هاش را

قاطبه‌ای تعیین می‌کنند

 که درون‌شان عادت به وول خوردن کرده‌اید.

شعری در من تمام می‌شود

که زندگی طاقت شنیدن‌ش را ندارد  

پس می‌نشینم به کتابتِ تحشیه

با استدلال ِ بی‌رمقی در متن

که خودم را هم توجیه نمی‌کند

خواهش می‌کنم لابلای خشک‌برگ‌های دیروز دنبال علت و معلول نگردید

آنچه اینجا تمام می‌شود از هیچ‌وقت آغاز شده

و آنقدر زیر پای خاله خانباجی ها لگدمال شد

که اسم‌ش را هم حتا از من دزدیدند؛

آلما،

 سیب دندان زده‌ی مادر

بی‌رمق جایی در تاریخِ من گم می‌شود،

به سنه‌ی هزار و چهارصد و اندی.

 

 

خدایی کن و این‌بار بی‌خیال "کن فیکون" ات باش

دستم حوالی همین جاها بند است

مشغول اخته کردن روزهام

شب ها؟

جای شما خالی،

خالی بازی می‌کنیم

بی اینکه بدانیم فردا روز دیگری‌ست.

 

می‌دانم

آن وقت که اصرارِ حاشیه مرا در متن فرو برد باید می‌دانستم

که دنیا هیچ‌وقت شبیه فکرهای من نبوده

نیست

نخواهد بود.

حالا

روزه می‌گیرم روی ابتذالِ حاشیه‌ی این روزها

به امید نسیانِ زودرس که تمام شود

تمام ...

و می‌دانم اکثریتِ قریب القربا

جایی همین نزدیکی

مشغول آبستن کردن روزهایم از زخم حوادث اند

و فرشتگان مقرّب که پاسداری می‌کنند آتشِ سوزان‌ت را

خالی از عدالت

خالی...

و من، بیدِ بی‌ریشه

 منتظر بادهای هنوزم.

  

+ نوشته شده در ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/٦/۱۱
به فرانچسکا

اما یادت باشد که ما روزهای صافی داشتیم. با آن دوربین و آن حجم کوچک آلبالویی که آریا می‌گفت ماشین دخترهای روشن‌فکر است. روزهای آفتاب در آن خیابان‌های همهمه که آدم‌ها یاتنه می‌زدند یا طعنه. و آن کافه های پز و افه که آدم‌ها روشنفکری‌شان را دود می‌کردند تو فضای کوچکی که آنجا را از شهر ِ بی‌تفاوت آن وقت‌ها و این روزها جدا می کرد. و آن دوستانی که می‌شناختیم با مردهایی که یک‌هو می‌آمدند و همه‌ چیز را با خودشان می‌بردند و می‌ماندیم و تنهایی دوباره‌ی روزهایی که خیابان‌های زمستان‌ش برخلاف آفتاب آنقدر طولانی بود. یادِ فرانچسکای آن وقت‌های سردِ چهارراه ولیعصر با آن کوله‌ی سیاه کوچک که ادبیات روس را خوب می شناخت وُ می‌شد ساعت ها برای‌ت از خوبی‌های نداشتن کیف پول حرف بزند. روزهایی هم بود. و شب‌هایی که می‌چرخیدیم و عکس های این و آن را دید می‌زدیم و می‌خندیدیم تا تنهایی برود یک جایی خودش را پنهان کند و آن وقت بود که قبض تلفن هر دوره می‌شد معضل بی همه‌جایی و تنهایی ما که هیچ چیز پُرَش نمی‌کرد. ما بودیم و شهری که ادبیاتش زمخت بود وُ  آدم‌های رکیکِ عصر جمعه که تفریح‌شان را سوار بر خودروهای چند ده میلیونی می‌ریختند روی سرت و جگر تیکه پاره می‌کردند و حوالی را آلوده می‌کردند به پلشتی که ربطی هم به مردم کوچه و بازار نداشت. من بودم و فرانچسکا و روزهایی که سخت پول بدست می‌آمد برای دخترانی که چیز خاصی نداشتند که بشود با آن خیلی "زیبا" خواندشان یا خیلی "باکلاس" یا خیلی "موقر" یا حتا "اصیل" و از اینجور چیزها که باعث می‌شد توی جامعه بَلَد باشی بدست آوری بعضی نداشته‌ها را که نداشتن‌شان برای ما سخت بود و برای آدم های دیگر رفاه روزمره. و تنها چیزی که داشتیم همان چند خطی بود که خوانده بودیم و همان دیده های اندک‌مان بود و هنوز خیلی خوشحالم که هیچ وقت نخواستیم دنیا را نجات بدهیم و هرچه کردیم چیزی بود که بشود با آن کمی رومره‌گی را دور زد. تنها بودیم با همان دخمه‌های کور و تاریک و دودناک که کافه بودند مثلن، با همان آدم‌ها که پشت سرمان حرف می‌زدند از دیوانگی و زنانگی نداشتن و رِله بودن و دوست بودند مثلن، با همان خیابان ها که سر می‌جنباندی دور و دورتر می‌شدی و شهرمان بود مثلن، با مان آدم‌ها که حواس پرتی می‌کردی آسیب می‌رساندند و همشهری بودند مثلن و خیلی مثلن های دیگر.

فرانچسکا اینجا هنوز همه تنهایی‌م. آدم‌ها می‌دوند برای دوری و تو هرچقدر سریع‌تر می‌دوی بیشتر فرار می‌کنند. هنوز آدم ها خیلی غریبه‌اند و همین چندکیلو بایت هم دیگر فضایی برای معاشرت نیست. آدم‌ها غریبه‌گی‌شان را پشت گرفتاری‌های ریز و درشت روزمره – که خیلی آسان می‌توانند نباشند- پنهان می کنند. آن وقت سهم ما می‌شود همین که حالا هست. همان بی‌همه‌جایی این شهر و سرمای آدم ها که باعث می‌شود چلّه‌ی تابستان یخ بزنی. با این همه من هنوز امیدوارم. امیدوار  ِ روزی که همه‌چیز ،‌دقیقن همه‌چیز قرار است درست بشود.  

به اضافه: با این همه هنوز به طور ناقص اندکی از آفتاب‌پرست در من مانده است.( اشاره به هزارتورهای بورخس: با این همه هنوز به طور ناقص اندکی بورخس در من مانده است.)

 

 

+ نوشته شده در ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/٦/۱
می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود.*

از این چیزایی که به کمرشون می‌بندن و چند تا بند داره که به جورابای بلند وصل می‌شه، اکثرن هم مشکی‌ان؛ هیچ وقت نفهمیدم چرا اینا جذابیت س.ک.س.ی دارن؟ الان هم نمی‌فهمم. به نظر من که یه تیکه لباس مسخره‌س.

* فروغ

+ نوشته شده در ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي