۱۳۸٧/٥/٢٤
مانیفستِ الان.

تو بگو روزنگاری یا لحظه‌نگاری یا هرچی، من دوست دارم بگم الان نگاری. می‌دونی؟ آدم وقتی خواهرزاده‌هاش بی‌نوبت و یکی با تعجیل و یکی به موقع ازدواج می‌کند تازه می‌فهمه باس چمدون‌ش رو برداره و آروم آروم سر فرمونو کج کنه سمت میانسالی. نه! زود نیست. مگه همین دیروزها نبود که یک کیف چرمی با عکس مدرسه موش‌ها روی در و قفل فلزی گرفتم دستم و خودم تنهایی راه افتادم رفتم که یعنی: اولین روز مدرسه. همین بیست و دو سال  و خورده‌ای پیش بود و حالا نشستهام اینجا و به مدد همون چند سال و خورده ای دِلَمو خوش کرده‌م که یعنی من هم هستم. کجای کاری مشتی؟ بند زندگی از بند تنبون ننه‌ی مشدی حسن هم شل تره. چشم به هم بزنی بریده رفته. بالا سرت وای‌میسن- یا می‌شینن- زار می‌زنن، حلوا پخش می‌کنن، مدح می خونن به غربت لب تشنگان کربلا و تو فوت می‌شی می‌ری اون دنیا. غر نزن دلم می خواد شقیقه رو بند بزنم به اون بادی که از شکم هیچ سیبیل از بنا گوش دررفته ای، در نرفته. حالا هی بگو تعدیل، هی بگو ارتباط ... چه می‌دونم. حالا این احسان چه وقت زن گرفتن‌ش بود که من بشینم فک کنم مگه همین دیروز نبود که عزیز براش دوچرخه خریده بود با چرخای آبی و واسه من کوچیک بود که نمی‌تونستم سوارش بشم و آی حسودی می‌کردم، آی حسودی می‌کردم. برو بابا دل ت خوشه. نوستالژی کیلو چند؟! نقلِ امروز و دیروز و فردا نیست. نقل یه چیزیه که اینجای آدمو- با دست دارم گلومو نشون می‌دم- می گیره و ول نمی کنه وگرنه این همه آمار و ارقامو نمی‌بستن به ناف بشر که باهاش سرش گول بمالن. بی خود نمی گما. همین تاریخ مگه نیس؟ مگه نساختن که توش رنج بنی بشرو ماکت کنن بذارن تو گنجه واسه مسخره بازی؟  "در نبرد سنگینی که بین نیروهای دو طرف به سال قیف‌علی شاه در گرفت ده‌هزار زن و مرد و کودک کشته شدند."همین. یارو مثلن گیریم مشدی حسن مراغه‌ای به معیت همسر،به خون دل پنجه می زده به دار قالی و دستی هم به رسم‌الخط داشته و جقله‌های محل پیش‌ش مشق می کردن و بعد از ده پونزده سال اجاق کوری و نذر و نیاز و آب دعا و حکیم دوا خدا به‌ش یه دختر می‌ده، یه هفته بعدش قشون می‌ریزن تو شهر و یه غول تشنی از لشکر فلان سپه‌سالار هم میآد خود میرزا و عهد و عیال و طفل معصوم‌شو با هم یه جا زنده زنده می سوزونه، اون وقت تو کتاب تاریخ تو یه نیم خط می نویسن: " در نبرد سنگینی که بین نیروهای دو طرف به سال قیف‌علی شاه در گرفت ده‌هزار زن و مرد و کودک کشته شدند." به همین سادگی مشدی حسن مراغه‌ای و همسر و طفل دردونه و در و همساده می‌رن تو قوطی ِ یه نیمچه‌خط و والسلام. دور شدم، روده درازی واسه خاطر اینه که بدونی دلم از زن گرفتن اون طفلک نگرفته، آروغ نوستال‍ژیک هم نیست، عمر هم که نصیب قسمتش گذرانه، موندم تو بی ناموسی ِ این تاریخ و آمار و ارقام. چطور می‌شه میلیون سال زمان و میلیارد میلیارد آدمو کرد تو قوطی و درشو بست و گذاشت کنار واسه روز مبادا. از خدا که پنهون نیس، بذار از تو هم پنهون نباشه که لرز برم داشته دمِ سی سالگی که چه گلی به سر خودم و تو و اون بقیه زدم که حالا واسه کنسرو شدن همچین قال می‌کنم. رها کنیم، فعلن که نقل این روزهای ما غلمبگی ایده‌هاست و یقین یکی یکی می‌ماسن و از دهن می‌افتن، بعد دوباره می‌شینیم مث بچه آدم سر زندگی‌مون.

به اضافه: این "تو"مخاطب در بندبالا اصولن هیچ کس نیست، یا اینکه می‌تواند هرکسی باشد، گفتم حالا که قراره از هر دری سخنی، بذار یه "تو" هم بچپونیم توش بلکه هضم شه.

+ نوشته شده در ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/٥/۱۳
وصیت

هرچقدر پلک می‌زنم باز هم همان قامت خدنگ و صورتِ اناری شماست که هوار می‌شود توی چشم‌هام و مغزم یکهو  از محاسبه باز می‌ایستد. چیزی برای گفتن باقی‌نمی ماند اینجور وقت‌ها. چشم‌هایم را مدتی باید می‌فرستادم مرخصی، یا مغزم را، یا نمی‌دانم کدام عضو را که اینقدر تصویر شما را واضح و راست قامت یادم نیاورد و چند شب، یا شاید شبها آسوده بخوابم. راستش را بخواهید همانقدر که شما را دوست می‌دارم، تنبلم. دلم می‌خواهد مثل قبل‌ترها پلک که روی پلک می‌گذارم بلادرنگ خواب یله شود روی چشم‌هام و خاطر‌ آسوده بخوابم، اما چه فایده، این رویا –شاید کابوس –ملک طلق خاطر شماست در وجود ناچیز بنده و قصد دست برداشتن از سر ِ شبها و روزها را ندارد. یقین دارم اینقدر عاشقتان هستم که تاب نیاورم و نتوانم تحمل کنم، یک روز همان کارد آشپزخانه را که با آن برایتان نارنج پوست گرفتم بر‌می‌دارم و فرو می‌کنم سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام که تمام شود این رویا یا کابوس یا هرچه که هست. می‌دانم، می‌دانم گفته‌ام که دوستتان دارم، درست! منتها همانقدر که اندازه ی دوست داشتنتان تنبلم، دوبرابر یا حتا بیشترش می‌ترسم. فکر اینکه یک روز یک جفت از همان گوشوارهای مسی که عکس سیب قرمز با برگهای سبز داشت و آنجا پشت همان ویترین ِ بدل فروشی- مثلن آنتیک فروشی- ِ خیابان منوچهری از اسفند گذشته جا خوش کرده، بخرم و بیاورم برایتان که یعنی به پیشکش و سپاس ِ آن همه رویا که هر شب صدقه سرِ شما هوار شد سرم و شما کادو را بگیرید و سرسری تشکری کنید و بگویید با همین الدنگ ِ مخمور ِ فعلیتان می‌خواهید سر کنید و رو برگردانید و حتا تعارفم نکنید که بفرمایید تو مثلن، خیلی بیشتر از آن دوست داشتن و تنبلی آزارم می‌دهد. حالا به همین وقت می‌گویم یک روز اگر خواستید دست دلتان را از آن بنگی ِ بی‌دست و پا بردارید و دلتان هوای همان گوشوارها را کرد، وجه‌ش را پرداخته‌ام و مانده پیش فروشنده به امانت. نشانی‌تان را دقیق گفته‌ام به‌اش؛ که چشمانی دارید آنقدر آبی که ماهی ها دَرَش شنا که نه پرواز می‌کنند. فروشنده یک جوری انگار که شناخته باشد خندید و اسکناس را پس داد و گفت هر وقت آمد می دهم به‌اش. گفتم که، اگر خواستید همانجاست، بروید بگویید یحیا مرا فرستاد. هم او که شب سی و یکم ِ شهریور ِ هزار و سیصد و هشتاد و چهار سنگینی پاییز را تاب نیاورد و رفت.

 

پاییز 84- بازنویسی همین الان.

+ نوشته شده در ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/٥/۱٠
نمایشنامه‌‌ی "عُلما در کافه نشسته بودن دورِ هم که ..." یا "عصر یخبندان چاهار"

اولی:   هفته‌ی پیش تو آلمان یه جشنی برگزار شده که مردم همدیگه رو با مواد غذایی می‌زدن.

دومی (سبیل پر پشتِ مرتّب شده با عینک ته استکانی) : هه! دو سوم یا نمی‌دونم چند چندُمِ مردم دنیا بحران غذا دارن.

سومی (نگاهِ‌شو ول داده تو افق) : بیشتر اون مواد تاریخ مصرف گذشته بوده.

دومی: دیگه بدتر. نه خود خوری نه کَس دهی، گنده کنی به سگ دهی.

اولی:   چه ربطی داره؟

سومی:  ما یه کارگر داشتیم که لبنیات تاریخ مصرف گذشته می‌خورد ولی هیچی‌ش نمی‌شد.

اولی:  حالا گیریم مواد غذایی نه، بالاخره که تفریح می خوان.

سومی: می تونستن با گوله های نخی یا توپ های پارچه ای همدیگه رو نوازش کنن.

دومی:  مزخرفه. اون چند چندم اولی و یه عده‌ی دیگه که تونستنن یه لقمه نون بریزن تو خندق بلا پول کافی واسه لباس ندارن.

سومی:  خُب می‌گی چیکار کنن؟ برن تو خیابون با گولّه همدیگه‌ رو نِفله کنن؟

اولی:  خیخیخیخیخیخیخییییی...*

دومی: ای‌ول، با توجه به تعدّد برگزاری جشن‌های از سر  ِ شیکم سیری تو ممالک مرفه اینجوری جمعیت تعدیل می‌شه بحران غذا و پوشاک هم حل می‌شه.

دانای کل ( درحالی که داره تو آینه نگاه می کنه و موی روی خال گوشتی‌ ِ کنار دماغ‌شو می‌کنه) : هی! به فکر روزه‌ی نیم‌کُرَوی باشید. یک سال نیمکره‌ی شمالی روزه بگیرن، نیمکره جنوبی بخورن و سال بعد برعکس.

اولی: خیخیخیخیخیخیخیخیییییی ...

*  خیخیخیخیخیخییییییی : صوتِ خنده.

پلاکارد: سرکار خانم معصومه زمانی، کسب رتبه‌ی شصت و چهارم کنکور سراسری را به شما و خانواده‌ی محترم تبریک و تهنیت عرض می‌نماییم.

از طرف من، آلفردو  و جمعی از کسبه‌ی محل.

 

 

+ نوشته شده در ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/٥/۳
مای فیوُرایتز.

 

آرزو گاهی وقتا این شکلی تعریف می‌شه که دل‌ت بخواد یه جایی زندگی می‌کردی که می‌تونستی یکی از این‌ها داشته باشی. باهاش بری خرید یا این ور اون ور. آخر هفته‌ها می‌دادی آلفردو می‌روندش و تو مینشستی تَرکِ‌ش، می‌رفتین جاده‌ای دشتی مزرعه ای جایی. شلوار جین و بلوز قرمز می‌پوشیدی موهات هم باز می‌ذاشتی. آلفردو هم یه ریز می‌گفت: دیوونه اون کلاه کاسکت لعنتی رو بذار سرت!

 

 

 

+ نوشته شده در ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/٥/۱
خاگینه

می‌شه همونی بود که مدام نشسته جلوی تلویزیون و کله‌شو پر می‌کنه از اطلاعات ریز و درشتی که چندان هم به درد نمی‌خوره. می‌شه همونی بود که رفته بود که یاد بگیره و هرچی رفته بود و دیده بود و یاد گرفته بود رو ریخته بود دور و حوصله‌ش سر رفته از همه‌ی چیزایی که دارن دایره‌وار تکرار می‌شن و پُر می‌کنن‌ش و سر ریز. می‌شه همونی بود که برگشته بود تا یاد بگیره سگ بودن و پاچه گرفتن و گربه بودن و خرخر کردن و کش و قوس اومدن و پرنده بودن و بال بال زدن و ماهی بودن و حرکت و سکوت و ... فرق زیادی با هم ندارن. می‌شه همونی بود که دفترچه برمی‌داره راه میفته این ور اون ور و راه به راه نت می نویسه و می تپونه تو کله‌ش که یه روز باید آدم بزرگی بشه. می‌شه همونی بود که می‌شوره و می‌سّابه و گرد می گیره و لابلای روزمرگی هاش یادش می‌ره بیداره و می‌خواد بیدار بمونه. می‌شه همونی بود که بطری آب به دست میدون به میدون پیاده گز می‌کنه و ملت و سواره و پیاده و بقال و چقّال به هیچ‌جاش هم نیستن بلکه برسه به اون جایی که می‌خواد. می‌شه همونی بود که تو زمستون برف زیر پاش خرچ خرچ صدا می‌کرد و دستش تو جیب یکی دیگه بود که گرم بشه و سرسری می‌خندید به خودش و روزگارش و عوالم. می‌شه همونی بود که راست راست وای‌میساد جلو هرچی خاله زنکِ فِت فِت کنه و قد راست می‌کرد و می‌شست و می‌چلوند و آویزون می‌کرد رو بند رخت و پا می‌شد می‌رفت یه وری بلکه آروم بگیره. می‌شه همونی بود که بیست و چار ساعت خودش بود و هفده اینچ عالم مجازی که توش هرچی نبود فقط یه چند کیلوبایت جا واسه حرف زدن بود که بند دلش ببره وقتی تق تق تق صدای در می‌اومد که یعنی فلانی ان شد بلکه بشه چار کلمه ببافه من باب آخ که چقد دلم پره. می‌شه خیلی چیزا بود. می‌شه پارچ آب بود که سه روز روی کابینت آشپزخونه مونده باشه و آب ته‌ش شوره بزنه و هیشکی به دادش نرسه. می‌شه دستمال کاغذی بود. می‌شه یاکریم احمقی بود که شعورش نمی‌رسه تو چراغ دیواری بالکن لونه نسازه. می‌شه آینه بغل ماشین بود که هفته‌ای یه بار یه از خدا بی‌خبر می کنه و ول می‌کنه می‌ره. می‌شه کنترل تلویزیون بود. می‌شه جیب بغل یه آدم کله‌گنده بود. می‌شه گیره‌ی کاغذ بود. با همه‌ی بوده ها می‌شه خیلی چیزا هم نبود. می‌شه هر روز به خودت بگی ولش کن حسّ‌ش نیس.

به اضافه: وقتی کسی نمی‌نویسه معنی‌ش چیز خاصی نیست. یعنی داره مث همیشه زندگی می‌کنه بی اونکه بخواد حرف گنده تر از دهن بزنه یا چیز خاصی بشه. یعنی داره واسه خودش می چرخه. همین.

+ نوشته شده در ٥:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي