۱۳۸٧/۳/٢۳
از اون حرفاس!

دموکراسی؟ از اون حرفاس. از اونایی که فقط اسم داره، فرقی هم نمی‌کنه کجای دنیا باشه. دوره‌ی نوجوونی ما که بود همکلاسی‌ها و دوستا یه دفترایی درست می‌کردن اسم‌شو می‌ذاشتن دفتر عقاید، یه صفحه می‌دادن به آدم تا براشون در مورد عشق و لاو و زندگی و از این حرفا بنویسه، طرف هم افاضاتی در می‌کرد در سطح نوشته‌های پشت اتوبوسی در باب عشق و ممنوع و ... مثل‌ش هم این یه بیتی بود که تو دفتر یکی از بچه‌ها بود با مضمون: "بوسه مگر چیست؟ فشار دو لب/ این که گنه نیست، نه روز و نه شب" ! الان که خاطره‌ی اون روزها رو ورق می‌زنم تو هیچ‌کدوم از اون دفترا هیچ‌کس نظری در آزادی و جسارت و غیره نمی‌خواست. تعمیم‌ش می‌دم به این تلویزیون‌های دامبولی دیمبیلی که صبح تا شب شیش و هشت پخش می‌کنن از دنیای خیلی خیلی آزادِ‌! اون طرف. کانال عوض کنی می‌رسی به تلویزیون صدای آمریکا با اون آقای کنگرلوی فوکل کراواتی و موهای رنگ کرده که یک ریز داره تو بوق دموکراسی فوت می‌کنه و صداش می‌رسه به مخاطب این ور که از یه شهرستانی مثلن کاشمر زنگ زده و داره در مورد اعتصاب غذای اکبر گنجی حرف می‌زنه. دل آدم می‌سوزه واسه این همه زلم زیمبو که پای این همه تاک‌ شو خرج می‌شه و آخرش هم هیچی. چارتا آدم خیلی خیلی زرنگ هم از فضا بُل می‌گیرن و با لباس نجات شیرجه می‌زنن وسط ماجرا و آی حالی می‌برن! (کسی می‌دونه جناب آقای گنجی الان کجا دارن برای آزادی ملت ایران سینه چاک می‌کنن؟) یک و فقط یک برنامه معرفی کنید که به دور از بازی‌های سیاسی برای من و شما داره کار فرهنگی می‌کنه و پرمخاطب هم هست. احیانن کسی نمی‌خواد رِد کارپت‌های امیرقاسمی رو اسم ببره که میکروفن به دست می‌ره سراغ فیلم‌های درجه چندم هالیوود که توش یه بابایی قراره پارتنرش رو از دست تروریستا نجات بده و سر از کلوپ استریپ تیز در می‌آره و خلاصه بعد از استفاده از سلاح‌های خیلی پیشرفته طرف رو آزاد می‌کنه و آخرش هم یه صحنه‌ی سکسی مالاچ مولوچ می‌چپونه، ووسط اجرای مراسم افتتاحیه اکران فیلم هم میکروفن امیرقاسمی میره جلو صورت تام کروز و با یه لهجه‌ی مکش مرگِ مایی می‌گه: " تَپِش تی‌وی"!

حالا گیرم که اینجا یه نویسنده‌ی بخت برگشته‌یی که شونصد سالِ پیش کتابشو با مجوز ارساد هم چاپ کرده یهویی سر از زندون درمی‌آره، یا اینکه اون طرف یه اعجوبه‌ای مثل "وونه گات" توی کتابش رسمن به جناب بوش دهن‌کجی می‌کنه و هیچکی هم نمی‌ره به‌ش دستبند بزنه و بندازدش توی هلفدونی. نه اینکه اونجا ملت دارن تو صلح و صفا و آزادی قِر می‌دن و واسه خودشون می نویسن و فرهنگه که وول می خوره تو دل جامعه و اینجا همه‌چی آخرش وصله به زندون. فقط اون ور انقد پایه‌های یه حکوت از ریشه قویه که زیاد از انتقادهای چامسکی و وونه گات و ... مورمورش نمی‌شه، درعوض اینجا تا دلت بخواد سستی هست، همچی که یه نیمچه نسیمی تکونش می‌ده، واسه همین هم هر ساز مخالفی هنوز فوت نشده خفه می‌شه.

پ.ن: بشتابید، بشتابید! آخرین ورژن بازی سیاسی، قابل دانلود از اینترنت، دانلود مجانی، باری: افشاگری عباس پالیزار- پالیزدار؟ شالیزار یا چی؟ - .

بی‌ربط: در راستای انتخاب وبلاگ بنده و همچنین وبلاگ همسر مفخم به عنوان یکی از صد وبلاگ برگزیده، از آقای پرشین بلاگ مهربون در خواست می‌کنم به علت سفری که ما در پیش رو داریم و نمی‌تونیم روی فرش قرمزشون کَت واک کنیم، بنابراین سوئیچ لکسوسی که برنده‌ش شدیم رو بذارن کنار بعد از مسافرت می‌آیم تحویل می‌گیریم. من خودم مشکی‌شو دوست دارم!

+ نوشته شده در ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/۳/۱٧
با احتسابِ امروز، چند روز است که رفته‌ام.

 

به سپینود.

زیپِ کوله را می‌کشم، لباس‌ها و خرت و پرت‌ها را که می‌ریزم روی تخت بوی خاطرات می‌دهند. بوی همین دو سه‌ روزِ گذشته و من سخت شرجی می‌شوم. به تو می‌اندیشم. حالا هر‌وقت بادبادک می‌بینم، هر وقت شیرین می‌شوم، هر وقت رنگی می‌شوم، به تو می‌اندیشم و به آوازهای ملموس و ریتم شیش و هشت ِ کسی که دوست دارم در شعرم تلاطم کند این روزها. می‌دانی؟ من متولد تمام آن مارپیچ‌های شیب‌دارم که لحظه لحظه رها شد میانِ روزها و شب‌ها و هفته‌ها و سال‌هام. حالا هیچ‌کس را به قدرِ تو اینقد هم‌ارتفاع ِ پیچ‌های درهم‌برهم‌شان ندیده بودم- گور بابای تمامِ مدرنیّتی که حس همذات پنداری را با هزار جور جنگولک بازیِ‌ مولف می‌کُشد، گورِ بابای تمام کارگردان‌های امروز که دستت را می‌بندند تا مبادا دست قهرمان قصه را بگیری و همراه‌ش وول بخوری وسط ماجرا- شاید از ناشی‌بازی‌های تقدیر است که اینقدر آدم‌ها به هم احساس شباهت می‌کنند حتا اگر هیچ هیچ هیچ وجه تشابهی هم میان نباشد... یک بار دیگر به وقتِ ماضی ِ نه چندان بعید هم گفته بودم "دوست دارم دستِ دل‌م را بگیرم و بروم جایی که آدم‌ها بدون خوشبختی هم راحت زندگی کنند" جایی که اختلاف‌شان تعریف می‌شود فقط در حجم‌ها و خط‌‌ ها و نقطه‌ها، اما ارتفاع زندگی‌شان همه یکسان است. شاید جایی که خوشبختی فقط در کمیابی یک حس مشترک خلاصه می‌شود که زیبایی و فقط زیبایی ِ یک انتخاب توجیه‌‌ش می‌کند وُ بس وَ در آن همه‌ی آدم ها خوشحال‌اند حتا اگر محبت آدم‌ها انقدر چرک باشد و تار، که شفافیتِ لحظه‌ها را بپوشاند و تو دل‌خوش باشی به بک و فقط شفافیتِ یک لحظه که ردّی از نگاه که آدم‌ها را دور می‌زند و از پشت آن حجم سردِ شیشه و استیل می‌رسد به تو که ایستاده‌ای لابلای جمعیت.

 گفته بودم دوست دارم یک روز دستِ دل‌م را بگیرم و بروم جایی که آدم‌ها بدون خوشبختی هم راحت زندگی می‌کنند. گفته بودم. ... حالا رفته‌ام. 

+ نوشته شده در ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/۳/۱۳
 

... بیا انقد به این دنیا بخندیم تا بترکیم. تا بترکیم. بخندیم. بترکیم.

 

 

+ نوشته شده در ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٧/۳/٤
فراخی + صرفه‌جویی در مصرف بنزین

دوست داشتم این خونه بزرگه‌ی بغل مجتمع‌مون رو خراب می‌کردن، جاش یه مجتمع مسکونی، تجاری، اداری، تفریحی، فرهنگی، ورزشی، ... می‌ساختن. طبقه‌ی آخرش هم یه کتابخونه و یک آرشیو فیلم داشت. حالا پول کرایه‌ی فیلما و کتاباشو هم می‌دادیم. پشت بوم‌ش هم یه زمین تنیس درست می‌کردن می‌رفتیم تمرین. پشت بوم واسه اینکه نگن زمین چون روبازه مناسب استفاده‌ی خانوم ها نیست.

پ.ن: یه لیست نه چندان طولانی از دوست و آشنا توی ذهنم دارم که هر کدوم از آیتم‌هاش می‌تونستن  همسایه‌های دوست‌داشتنی من باشن.

+ نوشته شده در ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي