۱۳۸٦/٩/٢٧
بشمار!

یک. یه زمانی دوست داشتم نویسنده بشم. حالا ولی عاشق نقشای سیاهی لشکرم. مثلن از این شمشیر به دستا که توی فیلما کشته می‌شن. یا اون خواننده‌های کُر که پشت سرِ خواننده‌ها می‌ایستن. کُلّن زیاد حوصله‌ی چیزی شدن رو ندارم. منظورم اون آدماییه که خیلی بولد – Bold – هستن و مشهور و اینها.

دو. دوست ندارم کتابی که دارم می‌خونم رو با روزنامه جلد کنم. یعنی به نظرم زیاد لازم نیست. حالا جلدش تا شد یا چرک شد هم مهم نیست.

سه. دوست دارم یک گوشه‌ی اتاق نشیمنِ خونه، میزِ پینگ پنگ بذارم. واسه غذاخوری هم از همون استفاده کنم.

چهار. امروز سرِ ناهار به این نتیجه رسیدم که هیچ غذایی نیست که من ازش بدم بیاد یا مشمئز کننده باشه.

پنج. یکی یه فکری به حال این فیلتینگ بلاگ رولینگ توی وبلاگای مجانی بکنه. دلم برای اون ستاره های کنار وبلاگای به روز شده تنگ شده
+ نوشته شده در ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٩/۱۸
تکه‌خوانی

من نویسنده‌ای فقید هستم، اما نه به معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده، بلکه مرده و حالا دارد می‌نویسد.

 

 خاطرات پس از مرگ براس کوباس- ماشادو دِ آسیس

+ نوشته شده در ٤:٥٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٩/۱٥
و مرگ که ما را تکمیل می‌کرد.

‌پاییز دیرتر از دیروز رسید. مرد از شاخه جدا شد، لغزید و فرو رفت.

کنار ِِ به خاک سپردن ِ مرد فکر می کردم مرگ، فاصله‌ی بین آدم‌ها را چقدر کم می‌کند، به زن که چقدر نزدیکتر شد به من و من به او. به آدم‌ها که می‌روند و خط فاصله‌ها کوتاه‌تر می‌شوند یا طولانی. و مرگ که کوتاه می کند فاصله را و باقی‌مانده‌ها را نرم و صاف، و به طلاق* که چه مقابل است با مرگ و فاصله را تکثیر می کند بین آدم‌ها تا چند نسل ِ بعد حتا و تنهایی را باب می‌کند و مرز می‌بندد و پیله، که تا بُن ِ وجود رسوخ می‌کند و تو بزرگ باشی یا کوچک، خشک می‌شوی و شکننده و خُرد می‌شوی.

مرد را کاشتند توی زمین. آرام، مرد دیگر گفت صورتش به راست باشد. در خانه همه با هم دوست‌تر بودیم.

 

* برداشتی شخصی بود. استثناها را غربال کنید و کنار بگذارید، مقصود جدایی است، آنطور که آدم‌ها زنده‌ی همدیگر را دوست ندارند! ماهیت هرچیزی با آن یکی فرق دارد. حتا من با من!

+ نوشته شده در ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٩/٧
معمای هستی

بالاخره ما نفهمیدیم مبتکر اولین هات داگ واقعی در ایران کیه؟!

+ نوشته شده در ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي