۱۳۸٦/٧/۳٠
یاور بعضی وقتا مومن

اگه اتفاقات روزمره رو یه جایی می نوشتم:

امروز مامان رفت مسافرت ... مامان از سفربرگشت ... مامان دوباره رفت مسافرت ... مامان از سفر برگشت ... مامان سه باره رفت مسافرت ... مامان از سفر برگشت ...

مامان اِن باره رفت مسافرت ... مامان از سفر برگشت...

 

+ نوشته شده در ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٧/٢٦
اعتراف

در من زندانی ستمگری بود
که ...

+ نوشته شده در ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٧/۱٩
آمالِ دوره‌ای - بخش اول

دوس دارم یه چند روزی لاک پشت بشم. بچپم تو لاک ِ خودم. بی حرف. بی حدیث.

 

+ نوشته شده در ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٧/۱٦
 

 اسم بچه‌مو می‌ذارم ادریس ولی صداش می‌کنم اِدی بلا.

پ.ن: با کلمات مذهب، تاریخ، تعامل و مدرنیته جمله بسازید. فتیر!

+ نوشته شده در ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٧/۱٠
تکه خوانی

اولا به فرن نگاه کرد که بچه را گرفته بود و گفت: « وقتی پدربزرگ هرولد شانزده ساله بود، شروع کرد به خواندن دایرةالمعارف، از حرف الف تا یا. البته این کار را تمام کرد. وقتی بیست سالش شد تمام کرد. درست پیش از این که با مادرم آشنا شود.«

پرسیدم: « حالا کجاست؟ چه می‌کند؟»

می‌خواستم بدانم عاقبت مردی که برای خودش چنان هدفی داشت چه شد.

اولا گفت: « مُرده.»

راه‌های میان‌بر – ریموند کارور – ترجمه اسدالله امرایی

 

+ نوشته شده در ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي