۱۳۸٦/٥/٢٧
جمله‌سازی از نوع سوم. نوش جان.

یک. ما به سفر رفتیم. جایی حوالی ورسک. شاید بهترین قسمت سفر شبگردی دونفره‌ای بود که یک قهر بیهوده به خوردمون داد. مدتها بود سرمو از توی پنجره ی قطار بیرون نکرده بودم که توی تونل جیغ بکشم. شاید اصلن اولین بار بود. سرخاباد سرزمین دیزی و کره پنیر محلی و بارون و سرمای نیمه شب تابستون بود که فاز می‌داد سرتو از تو کیسه خوابت بیاری بیرون و هی نفس بکشی تا حلقومت پر از بوی جنگل و بارون و رودخونه و ریل قطار بشه.

 

دو. من چهار روزه خونه مون نرفتم. دلم برای هیچی تنگ نشده. فقط یه دست لباس تمیز دوس دارم.

 

سه. یک شب یکهو سر و کله‌ی فرانچسکا پیدا شد. بعد من یک روسری داشتم که چند روزی روی سرم باشد و دیگرهیچ. پیتزا، چای، اچول و بعضی چیزهای دیگه هم.  

 

چهار. عُلما نشستن دور هم و بازی مافیا کشف کردن. بعد از به کرات بازی کردن به اجماع رسیدن که دوره‌ی ماهانه برای بازی بذارن. های میلهای بافتنی مرا دریابید. های کاردستیهای بی‌صدا مرا دریابید.

 

پنج. چرا نمی‌شه وقت رانندگی بافتنی هم بافت؟ چرا من نمی‌تونم دو تا کاری که دوس دارم رو با هم انجام بدم؟! چرا تازگیا کسی نیس که من به‌ش حسودیم بشه؟ منظورم از تازگیا یک ماهه‌ی اخیره.

 

شش. من یه روز می‌خوام برم دستفروشی.

 

هفت. نوشتن مثل نفس کشیدن نیست اما امان از وقتی که از یاد آدم بره. ( برچسب: درفشانی از جنس مروارید حکمت)

 

+ نوشته شده در ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٥/۱٤
Break

خاطر مبارک آلوده نشه، همین که نشستی رو اون صندلی و کمربند نبسته دستتو دراز می کنی سمتِ داشبورد به قصد اون سه نقطه و نگاه‌تو ول می‌دی تو افق و لام تا کام وا نمی‌کنی و نیم ساعتی، گاهی، زبونِ مبارک وا می‌کنی که:
" مواظب باش یعنی حوصله موصله نداری.

+ ماکارونی یک شب مانده از آن ما. ( توضیح: خوشمزه‌س)

+ نوشته شده در ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٥/٩
رئیس

-          ناموس دیگه قدیمی شده. (دوره‌ش سر اومده)

-          کشتن هم قدیمی شده. ولی من می‌کشم. (واسه خاطر ناموس می‌کشم)

 

+ هرکی می‌گه دوره‌ی کیمیایی تموم شده حالِ  عمه‌ش چه‌طوره؟

+ نوشته شده در ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٥/۸
هاه!

کاشکی ... کاشکی منم می‌رفتم خارج ماتیو. اون‌وخ میومدم اینجا تو مهمونی تعریف می‌کردم که اونجا زیر ساختموناش لباسشویی داره.... کاشکی. کاشکی منم می‌رفتم خارج ماتیو.

+ نوشته شده در ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٥/۱
حالا لالای لالای حالا لای لای.

 برمی‌گرده به زمانِ صابون لوکس که عکس زن های روی جلدش خیلی خوشگل بودند و انقدر بو داشت که ملت می‌ذاشتن تو کمد لباسا و خوشبو می‌شد عجیب اما منو یاد حموم رفتن با مامان می‌نداخت و موهام تیر می‌کشید. از همون کمدا که نسیم روی درش عکس هندی چسبونده بود از همامالینی و سِرِی دِیوی و ... .اینجور نبود تلویزیون خروسخون تا بوق سگ، کانال وطنی و غیر وطنی فیلم و کارتون پخش کنه و همه هم نق بزنن. می‌رفتیم از همون کوچه که نونوایی بربری سرش بود یه فیلم کوچیک از فیلمی ِ محل کرایه می‌کردیم، می‌تپوندیم تو یخه پیرهنمون و دوپا یورتمه می‌رفتیم تا خونه که یه وخ کسی نبینه لو بده. یکی دیگه هم از راه می‌رسید که پُر  ِِ پُرش یه فیلم فردین هم همراه میاورد می‌شِستیم تا نصفه شب تخمه و بشکن و بالا بنداز نیگا می کردیم، الحق چه کیفی هم می‌داد اگه اون چند دیقه آخر، شو پر کرده بودن که مثلن حمیرا جیغ برنه: بخند به روی دنیا، دنیا به روت بخنده. حالا یکی مث داداش ِ مهدیه سلیقه‌ش با جماعت بشکن و بالا بنداز فرق می‌کرد با شبرنگ روی شیشه‌ قدّی ِ پنجره اتاقش نوشته بود: Pink Floyd و سه تا ردیف نوارکاست سونی و مَکسِل چیده بود تو در  ِ یخچال که یه وخ کیفیتش چیز نشه. هوا هم نداشت کاسِتاش هیچ. یه پوستر هم از در امتداد شبِ گوگوش و کنگرانی زده بود روی در اتاق. یه بار هم عروسی مَمّد هم اومد تو زنا برک (!berek) زد با مُدرن تاکینگ ( خودش می‌خوند مُدرن تالکینگ). حالا بعد از این همه روده‌درازی قصد، بُر زدنِ دیروز و بالا پایین کردن، من باب آروق نوستالژیک نیس، اینجوریه که حالا تلویزیون کانال وطنی و غیر وطنیش صُب تا شب فیلم می‌ذاره. همه هم همیشه حوصله‌شون سر می‌ره. عکس زنای صابوناش هم خوشگل نیستن، هیچ.

+ نوشته شده در ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي