۱۳۸٦/۳/٢٢
پلیز یوز فلاش تانک اَفتِر یور قَهوه‌ای‌زِیشن*

سِمَتِ من تو شرکتی که توش کار می‌کنم اینه: توالت عمومی.

شفاف سازی: آقای پ دچار جهل مرکّبه. نشسته پشت میزش و تپّه تَپّه نامه می‌نویسه که از هر دوتا یکی‌ش حذفه. بعد در حالی‌ که نصف نامه‌ها و مدارکی که براش می‌بری رو گم می‌کنه، با قیافه‌ی متفکر و دقیق میاد بالای سرت وای‌میسه می‌‌گه نامه‌ی منو بده. آقای عین که شاخص‌ترین ویژگی رفتاری‌ش قهوه‌ای کردنِ آدما در مواقعیه که حالت عصب به‌ش دست می‌ده، درحالیکه تو رو با عصبیت هرچه تمام‌تر با انتظارات آنچنانی مورد لطف و مرحمت قرار داده به‌ت می‌گه خانوم شما باید انقدر دقیق باشید که اشتباهات ما رو تصحیح کنید ( نگارنده در زمان مذکور یک دستش روی کیبورد جهت تایپ نامه، یک دستش توی زونکن برای تصحیح مدارک ارسالی و با یک پا در حال شماره گیری برای آقای میم و با پای دیگر مدارک دیگری را  برای کپی ارسال می‌کرد.) آقای میم هم از همین پریروزی که پاش به پایتخت باز شده تلاش زیادی در شستشوی هیکل، تیپ و پرستیژ به خرج داده اما متاسفانه ته لهجه‌ش با کو آموکسی کلاو  هم پاک نمی‌شه، بعد درحالیکه یک دستش رو زده به کمرش درَفت مدرکش رو می‌ندازه روی میزت و یه جوری انگار که داره با بلقیس کچل، کلفتِ توی آشپزخونه‌ش حرف می‌زنه، راه‌شو باز می‌کنه و لیوان به دست راه‌شو می‌کشه و همونجوری که داره به سمتِ اَریکه‌ی مبارک خَرام می‌کنه می‌گه: خانوم اون برگه‌ی آر اِف رو سریع به مهندس ی برسونین. و اما آقای آبدارچی که دهنش بوی تلفن می‌ده، سوارِ بر تی و تکیه داده به پارتیشن، داره واسه اون یکی ادا اطوار می‌ریزه، به‌ش می‌گی: برو یه بسته دیوایدر از انبار بیار، باد به غبغب مب‌ندازه دستشو روی دسته‌ی تِی ِ نازنین می‌کشه و می‌گه: این تو حوزه وظایف من نیست.

*Ghahveyization

 

+ شغل کارمندی را درست کرده‌اند تا تو فراموش کنی و یادت برود شاید آدم باشی. درستش کرده‌اند که امرزو را الصاق کنی به فردات بی‌اینکه اتفاق خاصی بین این و آن بیفتد. کِرِخ شَوی و بین آدمها همینطوری وول بخوری، بنشینی پشت رُل، گاز بدهی، به دیگران راه ندهی و اگر بدهی فحش هم نثارش، کت و شلوار بپوشی و کراوات بزنی و الفاظت همچنان رکیک باشند، با ماتیک لبخند بکشی روی لبهات و خودت را گول بزنی که خوشحالی، که زیبایی، که ... درستش کرده‌اند که خنگ باشی که سوال کردن را فراموش کنی و جواب‌هات هم از بیهودگی نسخه هایی که فرمول‌های کتاب‌های جیبی روانشناسی برایت می‌پیچند فراتر نرود.  

 توضیح: شباهت به اضافه‌ی بالا با یک پاراگراف از کتاب غیرمنتظره‌ی کریستین بوبَن اکیداً تائید می‌شود!

 

 

+ نوشته شده در ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/۳/۱٦
نو کامنت.

- حاضری با هم ثواب کنیم؟

- نه حسن. خطرناکه حسن!

+ نوشته شده در ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/۳/٦
مدینه ی فاصله

 

هی الدورادو! بی‌خیالت شدیم. دیگه حوصله‌م سر رفت. این همه مراحل و کشف و شهود بسه دیگه بابا. عجالتن - در معیّت حضرتش که خوانده بود: پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت- با مترو می‌ریم شابدُالعظیم.

 

+  سین میگه اونجا فالوده هاش فوق العاده‌س.

 

+ نوشته شده در ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي