۱۳۸٦/٢/٢٦
تکه نمایشنامه - مارلا و غول چراغ. گروه سنی الف.

غول چراغ: هاهاهاها هوهوهوهو هی هی هی هی ... سه تا آرزو بکن ارباب.

ارباب- صاحب غول چراغ که می تونه من هم باشه: بله ... بله ... خُب ... سه تا:

1. برای همیشه مال من بمونی.

2. یه کاری کنی همیشه برنده ی لاتاری باشم.

3.  شلوار جین فاق کوتاه تنگ هیچ وقت مُد نباشه دیگه.

پ.ن.ها:

 

·    من به بازی آرزو دعوت شده بودم، درست یادم نیست توسط کی، کِی، کجا. تاریخ انقضا: ۶ ماه پس از تولید.

·    فرق چیزی رو دوست داشتن با آرزو کردنش چیه، مثلن یک میلیارد تومن پول نقد، یا یه درب سرنشین عقب سمت راننده ی صافکاری و رنگ شده ی تر و تَمیس. 

·    من اصلن وارد بازی نشدم. 

·    همین امروز صبح من با آقای ع و آقای پ کنتاکت کردم. معده م هم می سوزه. بی حوصله هم هستم و بعضی چیزهای دیگه. 

·    مسئلتن؟ آدم می تونه توی شرایط مزخرفِ بودن، آرزو داشته باشه؟ - نگارنده استمداد یاری دارد. 

+ نوشته شده در ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٢/٢٠
 
+ نوشته شده در ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٢/۱۸
آدم گاهی شبیه شعرهایش زندگی نمی کند.

بعضی وقت ها زندگی اصلن آموزگار خوبی نیست و من هنوز نمی‌فهمم چرا گاهی کثیف‌ترین راه حل، تنها راه موجود است و اتفاقن بوی گندش هم آدم را آزار نمی‌دهد. زیادند آدم‌هایی که بوی پس مانده‌هایشان را حتا دوست می‌دارند. من هم شاید یکی از خویشاوندان‌شان باشم. دست خود ِ آدم نیست، می‌دانی؟ زندگی گاهی آدم را پرت می‌کند آنجا که نباید و من نمی‌توانم شبیه شعرهایم باشم. من یک روز پشت جلد یک کتابی خواندم : «کلمه ها از زندگی ما عقب هستند» و اتفاقن آن یک روز همین دیروز بود. و من فکر می کنم کاملن همین طوری است. من گاهی از همین کلمه ها که اندازه‌ی زندگیم هم نیستند جا می مانم.

دوست دارم خودم را بردارم وُ بروم یک جایی که آدم ها بدون خوشبختی هم راحت زندگی می‌کنند. نمی‌دانم تقصیر از کجاست؟ کیست؟ اما یک وقت هایی زندگی را می‌شود در یک یا دو جمله خلاصه کرد. آدم یکهو می‌افتد سر یک دوراهی که باید یکیش را بپذیرد. یا بشاشی به هیکل آدمها یا بشاشند به هیکل‌ات. فرقی نمی کند در هر دو حال هم بوی کثافت می‌گیری.

پ.ن: تو را از بین آدم ها فاکتور گرفته ام. جای تو جایی پشت پرانتزهاست. بگذار آدما بین پرانتزهای چاق و لاغر وول بخورند.  کوچکتر یا بزرگتر باشند. خوشبخت باشند. دستی که دستبند می زند به زندگی، نمی داند فردا از مرز امروز  ِ ما گذشته و دست بسته هم کار خودش را می‌کند.

+ نوشته شده در ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٢/۱٦
شعار، اِفِه، قيافه، همچين چيزی.

اگه قراره تو زندگی با همه ی اونای دیگه یه فیلم بازی کنیم، من رُل اول و دوم و سوم و چندم نمی خوام. دوست دارم یکی از همون سیاهی لشگرا باشم. از همونا که تو پیاده رو از کنار هم رد میشن. صامت باشه که چه بهتر.

+ نوشته شده در ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٢/۱۱
 
   گلی که دیروز برایت پست کردم        در راه پژمرده

           این اساس ِ تبعیدست، می دانم!

           اما ساقه اش را بو کن!

                         هنوز دارم به سمتت می آیم...

.

.

.

(مریم هوله)

                                                                                                         پ.ن: هنوز

 

+ نوشته شده در ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٢/٤
 

روایت منقار بر دروازه کوبیدن از دارکوبی که فرقِ قِسم ِ دربِ حدّادی با الوار نمی‌شناسد: وودی وود پِیکِر!

به قصد الدورادو به راه زدیم. بی‌راهزن جاده‌ای بود و به میانه‌ی راه اندک غباری به محمل نشسته که به دُن ایگناسیو دِ سیلوا آلوارِز برخورد نمودیم که داشت برای شاصنم خانوم قرچه داغی دده بالا یپغوم عاشقونه می‌فرستاد به طریق ِ اس ام اس به کسر ِ الف‌جات. حالا بعد از این همه مشقت، اونجوری نگام نکن- بخوانید به لحن دردُ تو چِشام نکن- که ما خیلی وَخته به جهد و جنگولک بازی و جعل، پا سفت کرده‌ایم به مبارزه با تقدیر ِ‌ندانم و ندانی، و خیلی وَخت هم هَس شفا نگرفته‌ایم. باشد که همان دُن ایگناسیو دِ سیلوا آلوارِز به حق بی‌بی صنم خانوم شفامان را حوالت کند به کسی که انقدر حاجت وادادنش سفت و سخت به بخت بسته‌ی دوشیزه‌ی ممالک اِدین براو* مشابهت نکند. القصه حال ما همچنان خوب است. تو هم باور کن. به لولا.

* اِدین براو - ساکن سوار کنید بر واو.

+ نگارنده تا وعده‌ی بعد جملگی را التماس دلار دارد. الوداع.

+ نوشته شده در ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٦/٢/٢
 

" اشاره به متنی کردم که اقلیما به من داده بود که شدرک اسطوره‌ی حیات است، حیات توام با شادی و رفاه. ولی ظاهرن او به این حرف معتقد نبود. عقیده داشت که حتا بهشت هم بدون عدالت، باعث جنگ و ویرانی می‌شود که حتا کرامات قدیسین چون عدالت ایجاد نمی‌کند، باعث کشتار می‌شود. بنابراین بهشت قدیسین چیزی کم دارد و آن چیز، حتمن عدالت است. "

اسفار کاتبان- ابوتراب خسروی

 

+ نوشته شده در ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي