۱۳۸٥/٩/٢٠
احسان

  بیست و چهار سالشه. دیپلمش هم به زور گرفته. زیاد می‌دونه. خیلی هم کتاب می‌خونه. وقتی از اون شهرستان حرف می‌زنه یه چیزی باعث می‌شه که هی با انگشتاش پلکاشو بماله و سعی کنه ناراحتیشو پنهان کنه.

سه ماهه که تو یکی از شهرستانهای اصفهان فروشگاه نوشت افزار و کتاب باز کرده. تو این مدت فقط یه جلد کتاب فروخته از صادق هدایت، اون هم به یه افغانی که دنبال بوف کور می‌گشته. چندتایی هم طالع بینی.

 ▪▪ مواد ژله ای که شبیه مخاط دماغ هستن، فندک و خودکار و آدامس و حتا هِدست ِ شوک. صابون کثیف کننده، اسپری بدبو، بادکنک‌های شوخی که صدای گوز می‌دن، دقیقن همین: گوز! ماسکای وحشتناکی که به نظر آدم بیشتر مسخره و مضحکن تا ترسناک، مدفوع مصنوعی که خیلی هم طبیعی ساخته شده، سیبیل مصنوعی، پوشک کثیف و  مصنوعی بچه، سوسک‌های چندش آور پلاستیکی و ... میگه از وقتی اینا رو بردم فروشم دوبرابر شده.

 ▪▪▪ پلاستیک‌ها و کارتن‌های وسائل شوخی رو تو ماشینش جا به جا می‌کنه و می‌گه: میخوام کتابا رو کرایه‌ای کنم، بلکه یکی اومد و خوند.

 ماشین که دور و دورتر میشد فکر می‌کردم واقعن چی می‌تونه باعث بشه که آدما واسه گوز مصنوعی و پوشک مصنوعی بچه پول بدن ولی برای کتاب نه؟!

 

+ نوشته شده در ٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٩/۱٧
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انسان ساده ایست،

همچون طبیعت مفهوم ناگزیرِ صریحی دارد.

 

فروغ فرخزاد

 

مونولوگ: انگار که از همان اولش هم برای باختن به دنیا نیامده باشی.

 

+ نوشته شده در ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٩/۱٥
!Don’t race baby

 

خودکشی نکن عزیزم،

اونجا روی جلد مجله با فونت درشت نوشته:

 

        ایکات

دیده می‌شوید.

+ نوشته شده در ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٩/۱۳
مناظره

اون:         واسه چی دو سوم ِ مردم دنیا گرسنه‌ن؟

اون یکی:   واسه اینکه اون یک سوم بقیه سیر بشن.

من:         واسه اینکه دور همی بشینیم اینجا و یه حرفی واسه گفتن داشته باشیم.

الف. دال:   اینجام (اشاره به زیر چونه) یه جوش چرکی دراومده.

دانای کل:  واسه اینکه از شما چارتا احمق تر رو زمین پیدا نشه.

 

ما داریم بحث می‌کنیم ببینیم جزو اون دو سوم هستیم یا یک سوم. الف. دال. صدای موزیک رو زیاد میکنه و می‌ره جلو آینه جوشای صورتش رو می‌شمُره. اون با صدایی که تو جنجال بی خود ِ موسیقی و بحث گُم می‌شه، اعلام می‌کنه  که در مورد دقیق بودن آمار زیاد مطمئن نیست. دانای کل با ریموت کنترل بازی می‌کنه و زیر لب شعر ترانه ای که از دستگاه پخش می‌شه رو زمزمه می‌کنه.

 

+ نوشته شده در ۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٩/۱۱
مشاجره از نوع اسکارلاتی

وقتی زن هفت تیر خالی را تحویل پلیس می داد گفت: « زندگی کردن توی آپارتمان تک خوابه در سن هوزه با مردی که داره ویولن زدن یاد می گیره خیلی سخته. »

 

ریچارد براتیگان- اتوبوس پیر

 

 

 

به اضافه:

ببین جروم!

چقدر این شال- روسری را دوست داشته باشم خوب است؟

 

 

+ نوشته شده در ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٩/٩
 

آدما از آدما زود سیر میشن ...

تو فکر ِ اینم که گاهی اصلن گرسنه نمیشن.

 

+ نوشته شده در ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٩/۳
Red hot chili pepper

جک:     تو رد هات چیلی پپر ِ منی.

مارلا:    من؟ رد هات چیلی پپر تواَم؟

جک:      آره، یعنی فلفل تندِ سوزان ِ قرمز ِ کوچولوی من. کوچولو رو همینجوری خودم به ش اضافه کردم.

مارلا:     خُب، بذار دماغمو بکشم بالا.

+ نوشته شده در ٧:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي