۱۳۸٥/٧/٢٧
Possibility

جوجه تیغی

صمغ

چوپان دروغگو

الکترون آزاد

برادرزن

کلروفیل

غريبِ آشنا

سگِ آقای پتیبل (petibel)

 

تناسخ بعدی، احتمالن یکی از اینا خواهم شد یا هر چیز دیگه‌ای.

 

در راستای تمایل ِ غریزی به پاچه گیری، ذهن نگارنده ناخودآگاه به سمتِ گزینه‌ی آخر متمایله.

(امضا: شاصنم خانوم  قرچه داغی ِ دَدَه بالا)

+ نوشته شده در ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٧/٢٥
حديث همين هفته

اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیک ترند.

 

آینه بغل پراید علیه السلام

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٧/٢۳
 

میتی کومون! میتی کومون ِ بیچاره.

ای نماینده ی حاکم بزرگ که هیچکی دیگه بهت احترام نمیذاره! دلم برات میسوزه.

آقای تلویزیون در یک اقدام نابخردانه، کارتون محبوبِ سیزده سالگی ما رو تبدیل کرده به یک کارتون ِ مناسبتی. اینطوری شده که هر روزی که به مناسبت ِ عزا تعطیل شده، تلویزیون رو حوالی ساعت یازده که روشن میکنیم، میتی کومون نشون میده، اونم با مارش عزا به جای موسیقی تیتراژ. موندیم این میتی کومون با اون محاسن مبارک و داداش کایکو و تسوکه و سگارو و زُمبه، کجاشون به عزا و عزاداری و مناسبت و حرمت نگه داشتن میاد؟ احتمالن در مناسبت های آينده زمبه رو در نقش سگ اصحاب کهف خواهيم ديد.

+ نوشته شده در ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٧/٢٢
تيت زائوئيه استانسکو رفته ماماليگا بپزه ...

 

0-:{

اون قدیما که هنوز آداب همساده گری اینقدر ته نکشیده بود، یه همسایه داشتیم، قیافه دخترش همچین شکلی بود. شبیه این در و داف ِ قَجری. از آکولادی که روی پیشونیش قبل از چشماش - که سفیدی و سیاهیش خیلی از هم متمایز بود - باز کرده بود، بگیر تا گردی صورتش. چند روز پیش، صبحی تو تاکسی، یه خارجیه سوار شد که به فارسی مزین به لهجه ی روسی به راننده یه چی گفت که یعنی تجریش. یاد ِ خانوم آکولاد افتادم، از بازی روزگار بود یا علاقه ی شخصیش نمیدونم، که رفت و تور لیدر شد به یُمن ِ زبون روسی که خونده بود و فرانسه ای که دست و پا شکسته حرف میزد. یه روز مادرش به مادرِ اون یکی دختر همسایه مون گفته بود که یه ژ ِنتِرمن (جنتلمن رو اینطور ادا می کرد) از آکولادش خواستگاری کرده. طرف روس هم بود. خانوم آکولاد بعد از طی تشریفات به عشق سن پترز بورغ و اُدسای رویایی دست در دستِ مرد افرنگی گذاشت و رفت. چند سالی بود ندیده بودمش، امروز  زنگ زدم بابت پیگیری ِ امور مروبط به فضولی که خانوم والده ش از پشت تلیفون فرمودن: "  آنا الان رومانیه، مدیر یه هتله ". بعدش یکی دیگه از آنتن های محل که نسبت ِ دوری هم با کتابای کتابخونه ی من داشت، خبر داد: " دوسالی رفتن روسیه بعدش یه بار اومده بود ایران که البته اکولاد سرجاش نبود، موهاشم بلوطی کرده بود به ادای دخترای روس ... " پیش خودم گفتم شاید پشت پلکاشم یه کم پف دار کرده باشه. " ...بعدش هم طلاق گرفته و رفته رومانی، حالا فک کنم رِسِپشن هتله، مادرش هرچی اصرار میکنه بیاد ایران میگه نه." پیش خودم گفتم لابد میخواد این دفه از اون جلیقه دامن گلدوزیا بپوشه و جوراب بافتنی بپوشه و از اون کفشا که بندشو تا زیر زانو دور ِ پا می پیچن بپوشه و یکشنبه ها بعد از رقص هورا با یکی بره روی تپه. احتمالن اسمشم به « تيت زائوئيه استانسکو» يي، چیزی تغییر داده باشه.

یارو تجریش پیاده شد، یادم رفت بپرسم آکولادِ ما رو میشناسه یا نه؟!

+ نوشته شده در ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٧/٢٠
یکی بود، هيچکس نبود.

نوشتن که مشق می کنم از لابلای حرف های هر روزه ام سُر می خوری روی دفتری که ندارم و گم میشوی لای دکمه های کیبوردم که لای تک تک ِ شان یک اتفاق ِ ممنوع را پنهان کرده ام. مشق که می کنم هربار هزار بار غلط می کنم و انقدر سبک ِ اشتباهاتم را دوست دارم که همانطور ده بار ده بار غلط مینویسمشان و می گذارم لابلای این عقربه های تنبل وُول بزنند، جولان بدهند، پشت ِ حرفهای گُنده گوزی روشنفکری پنهان شوند و من فکر کنم هنوز می شود روی ارتفاع هفت سالگی بند بازی کرد. آن وقت من هی زن می شوم و تو و آن بقیه هی شوهر و من می نشینم کنار قابلمه و بشقاب پلاستیکیم و شما با سه چرخه هایتان می روید سَر ِکار و من روی آن لنگه پای عروسکم که از بس خم و راستش کرده ام هرز شده، یک شاخه گل چارپر می کشم و هی نگران تمام شدن ِ بیسکوئیت هایی می شوم که برای شام و ناهارمان تقسیم کرده ام و می شنوم؛ یک نفر قصه که دارد تعریف می کند، کلاغه به خونه ش نرسیده می شود.

و دلتنگِ کلاغ کوچکم می شوم که روی سیم آخر ایستاده بود و پرواز ِ جفتِ بالغش را تماشا می کرد که همان وسط مَسَط های آسمان میانبُرش را پیدا کرد و ناغافل رفت و قصه همانطور پا در هوا ماند. کلاغم به بُن بست رسیده و معنی انسداد این آسمان های محدود را خوب می شناسد. حالا قصه که خوب شروع نشد، دستم را لای همان صفحه های جسور ِ گاه و بیگاهم جا می گذارم که نشان از وقت هایی بودند که از بی حوصلگی، سردردم را لابلای بالشهای خوابم فریاد می زدم. کلاغ اما مردّد می پرید.

قصه انگار همینطوری کش می آید تا خانه ای که هیچکس نمی داندش. نمی دانی؟ هرچقدر هم که بیراهه ترین راه ها را رفته باشی و بی خودترین شبها را به یُمن ِ انزوا از سر گذرانده باشی و جمجمه ات از فرطِ قارقار بی صدا ترک برداشته باشد، باز عادت می کنی. انقدر که این زندگی ساز ِش را بر همه چیز چیره می کند و سر آدم را محکم به سنگ می کوباند که حتا درد هم نگیرد. قصه که به آخر هم حتا نه، به وسط هایش برسد می بینی همین گارانتی خشن ِ سر به سنگ خوردن اش هم تکراری می شود، آن وقت تو می مانی و قصه ای که از تو تعریف می شود و به کلاغی که بی تاب وسط آسمان، پرواز که نه، گیج می خورد، تاب می خورد و تمام ِ قونین ِ سخت مُعذّب را که یک روز تمامشان را گریخته، یکهو سر می کشد بالا، تمام نمی شود؛ به سلامتی عمو جغد شاخدار! کلاغم را دوست میدارم که هنوز عادت نکرده به عادت کردن.

روزگار غریبی که نه، روزگار بیخودی ست نازنینم. اصالت ِ آدم ها را می چپانند لای شناسنامه و مهارت عشق ورزیدن را میزان حَشَریت تعیین می کند. هی موهام را در باد رها می کنم وُ هی ناشی بازی در می آورم و فاحشه  های خیابان خیطم می کنند. حالا بیسکوئیت ها روی دستم باد می کنند و سعی می کنم زودتر بزرگ شوم تا برای سردردهایم ماشین بخرم که وقتی دردِ معده به سرم میزند، روی پدال گاز فشار بدهم وُ تا بزرگراه های نیمه کاره گاز بدهم وُ تا آخر عمرم هم نفهمم برای چی این کلاچ را با دنده فامیل کرده اند؟! خُب تقریبن ناگوار است اما جز چندین و چند نفر، هیچکی دختربچه ی هزار و بیست و هشت ساله را دوست ندارد که لابلای کلمه ها زندگی می کند و التهاب بوسه های هول هولکی و یواشکی را لابلای همین دکمه ها خاکستر می کند و هر روز می نشیند پشت میز اداره، به همکارش صبح به خیر می گوید، و سعی می کند غصه های کوچکش را لابلای همان پرونده های قطور جا بگذارد: اوه اوه! نهصد ملیون فقط مغازه شه بی پدر! تا یادش برود کسی انگار دیروزها بود جواب ِ سلامش را که در هوا رها کرده بود، پس داده و باید یادش مانده باشد که وقتی صبح مقنعه اش را روبروی آینه مرتب می کند، باید توی دلش مواظب اتفاق ِ کالش باشد و همانجا نگران ِ عمو جغد شاخدارش باشد که تاریک ِ لانه اش را بیشتر از بَنِر دوست دارد وُ همان مقدار کم هم حرف نمی زند.

حالا هرچقدر هم پیر شده باشی، هرچقدر هم هزار و شش ماه از آن اتفاق گذشته باشد که نامتناسب ترین آدم ها را به هم وصل می کند، هرچقدر هم که محدودیت ممنوع می کند، روی همین ارتفاع ِ هفت هشت سالگیم، با تمام ِ صداقت ِ نامربوطش می ایستم و هی چشم میگذارم تا تو از زاویه ای که پنهان شدی بیرون بیایی. تا انقدر که آسمان صاف شود، سهم ِ تو از خاطرات ِ ماضی خالی شود و تنهای استمراری نپری وُ هی از خوابی که پیشتر ها دیده ای در تاریکی با خودت حرف نزنی. انقدر که من نسبتِ سببی کلاچ و دنده را خوب درک کنم!

پ.ن: این متن شکستنی است، سفارشی ست، لطفن دست نزنید، فاصله ایمنی را حفظ کنید!

 

+ نوشته شده در ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٧/۱٦
 

هی پاییز:

BUZZ!

 

+ نوشته شده در ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٧/۸
 

فرانچسکا تو جلسه ی دفاع پایان نامه ش گفت که: زندگی دیگه انقدر ساده نیست که بشه تو دو خط تعریفش کرد.

فکر کردم که اگه عامل زمان رو حذف کنم و موازنه کنم و تا جایی که میشه تمام معادلات انسانی رو به قول اون بابا، دو به دو ساده کنم، ته ِ این همه آشفتگی واسه آدم چی میمونه؟! هنوز نفهمیدم.

+ نوشته شده در ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٧/٦
 

این:

ممه رو لولو برد ،

عجب ضرب المثل اروتیک وحشتناکیه. فقط کافیه یه کم تخیل ِ مبارکتو راه بندازی. کجا؟ همون دنده یک کافیه عزیزم!

 

+ نوشته شده در ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٧/٥
 

نوشته شده بود که جک موجود خارق العاده ایست که حتا وقتی حرف می زند، مارلا زیبا می شود، و اینکه یک روز جک بزرگ می شود و مارلا دیگر دستش به حرفهای جک نمی رسد.

حالا جک چمدانش را بسته که برود روی شاخه ی بالاتری بایستد، مارلا در نقش پرنده ی کوچکی که از ارتفاع می ترسد به فرود اضطراری اکتفا می کند.

 

برداشتی آزاد از سناریوی نیمه تمام ِ فرجام پیش بینی شده – اثر ِ سینیوریتا دو نقطه دی.

 

 

 

+ نوشته شده در ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي