۱۳۸٥/٧/۱
اعتراضيه

سرم به سنگ نمی خورد. خودم یکی برداشتم و محکم کوبیدم وسطِ فرق سرم. اه، لعنتی! نمیشه بدون این پیش شرط ِ خشن آدم به سر منزل مقصود برسه؟

گاهی وقتا با هندونه ای که به شرط چاقو می فروشن بدجوری احساس همدردی می کنم. انقد که اصلن هندونه نمی خورم.

 

+ نوشته شده در ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٦/٢٥
 

با اون همه مَثَلن تصمیم که گرفتم، دونه به دونه اسم بود که پاک شد و رفت.

درد داره، چه میدونی که بعضیاشون خیلی خیلی محکم اینجا حک شده بودند،

همینجا ... نه نه پایین تر ... یه کم سمت چپ ... آها اینجا:

همینجا که بهش میگن قلب.

 

+ نوشته شده در ٩:٠۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٦/٢۱
 

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش ...

پ.ن: تو یعنی من.

 

+ نوشته شده در ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٦/٢٠
کنج

 

خانه ی جدید، یعنی اتاق جدید، یعنی پنجره ی خیلی بزرگ و خورشید که سرزده می پاشد توی اتاق که با پرده ی کلفت تاریکش میکنی، یعنی همسایه های جدید که دوتا درخت گردو هستند، یعنی مارمولکی که شبها زیر تختم – فکر میکنم شاید – گریه می کند، یعنی فرقی نمی کند یک سال دیگر خانه ی خودمان ساخته می شود و چند طبقه و چه طور و چه شکلی، یعنی تن خسته ام و تمام عضلاتم از این اثاث کشی طولانی گرفته و درد میکند، یعنی مشقهایم را ننوشته ام و تنها استادی که در دنیا اینقدر دوستش می دارم تاخیرم را دوست ندارد، یعنی که هیچ احساس نوستالژیکی به هیچ اتاقی ندارم. اینجا کنج ِ خودم کز کرده ام و فکر می کنم تنهایی آن قدرها هم که فکر می کردم بدک نیست.

به شان نگفتم چقدر آن اتاق قبلی را با تمام ِ یواشکی کاری ها و ردّپای روی دیوار و دفتر تلفنی که روی دیوار نوشته بودم دوست می داشتم. به هیچ کدامشان نگفتم. اینجا را هم نمی گویم. شاید هیچ وقت به هیچ کس نگفتم اتاق را چقدر دوست دارم. عمو را هم همينطور. عمو محمودم.

این پاییز هم که اینقدر سنگین و بی هوا سر می رسد. در نمی زند، هیچ وقت.

اما من که دلم شاید بیخودی گرفته.

 

پ.ن: اتاق یعنی اینجا که نشسته ام، یعنی هر جا، یعنی تمام دنیا. یعنی من دیوانه وار دنیا پَرَستم. با همین زوالِ تدریجی که آدم را بیهوده می میراند. بیهوده.

 

+ نوشته شده در ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٦/۱٢
ذی شعور

مارلا به اش میگه: یه حسّی شبیه ِ شعوری که تو نگاه، رفتار، صحبت کردن و حتا سکوت ِ تو وجود داره، امکان بی خیال زیستن رو از من می گیره. اون ابروهاشو جمع می کنه تو هم و کج می خنده و به یه جایی مثلن به دهن مارلا نگاه  می کنه و ناخنشو میکشه رو سطح شیشه ای میز.

+ نوشته شده در ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٦/۱۱
اينک نوستالژی

کتاب رو ورق می زنم و میبینمش و یادم نمیاد این عکس رو کی و کِی و چرا اینجا لای کتاب گذاشته. نگاه می کنم؛ این سیبیلوی سیزده چارده ساله، با دماغی که نسبت مناسبی با اعضای دیگه ی صورتش نداره – که تا چند وقت ِ پیشش داشت -  من ام! اون سه رخی که چشماش داره یه جایی رو نگاه می کنه و ابروهاش از زیادی آفتاب گره خورده تو هم صورت منه. بلوغ سختی رو گذروندم بی اینکه بفهممش. مث خیلی از دخترهای فامیل و دوستام که تا گوشه ای جمع می شدیم همه ش حرف از دردی بود که آرام آرام می آمد تا هرماه چند روز از زندگی شکل دیگری بگیرد. از پچ پچ های در گوشی که لُپمون گل مینداخت و نقل محافل اسم کسی بود شبیه: مهرداد، حمید، طاها ... و هیچ کدامشان هیچ وقت نفهمیدند چقدر دوستشان داشتیم، کشیده ی نابجای ناظمی که گوش یکی را سرخ می کرد از ماتیکی که ته کیف کسی افتاده بود یا چند خط عاشقانه که لای کتابِ کسی پیدا شده بود که در لفاف پاکتی پنهان شده بود. انگار هیچکس جایی مخفی تر از کتاب مدرسه نداشت. اندی که اون وقتا می خوند: نه فقط عاشقت هستم ... سر سپرده ی تو هستم ... و هر مهمونی همیشه یکی بود همینقدر جواد و ساده با این آهنگ اشکش بگیرد و بقیه بخندند، دلداری بدهند، یا اصلن اهمیت ندهند. دفتر خاطرات هایی بود که همه پر بود از ماجرای سرکار گذاشتن معلمی که دوستش نداشتی، دعوا با مادری- یا پدری- که درکت نمیکرد، گریه از حرفی که ته دلت سنگینی می کرد و به هرکس می گفتی باور نمیکرد، خنده از پاپیون پلاستیکی که یواشکی پشت مقنعه ی ناظم چسبونده بودی، خوشحالی از برد پرسپولیس که به خاطر خودشیرینی پیش پسرهای فامیل طرفدارش شده بودی، کیف کردن از رفتار راننده سرویس مدرسه که تا اون سه تا دختره که باباشون یه کاره ای بود پیاده می  شدند هایده میذاشت و همه با هم می خوندیم و خیلی چیزهای دیگه.

این عکس رو مهدی ازم گرفته بود با شوقی که اون دوربین پراکتیکای تو دستش وول میداد به جونش و هی آدمو صاف میکرد، کج می کرد، لبخند می ساخت و می چسبوند روی لب و مینشوند جلوی دوربین و هی چیلیک! که یعنی عکس می گرفت.

 همه ش میگن گذشته رو بسپار به آب، به باد، حتا به خواب. گذشته رو نمیشه از یاد برد. بدون اینکه  بخوای میاد سراغت، از لابلای اتفاقای روزمره راه خودشو پیدا میکنه و سنگین میشه و میشینه روبروت، جلوی چشمت و هرجا چشم می چرخونی هست. با هیچی نمیشه جلوشو گرفت. هیچی.

کتابو ورق می زنم و بعد میبندم بی اینکه عکسو از اونجا که بود بردارم. شاید بار دیگه که خواستم کتابه رو بخونم دوباره میونبری بشه از سیزده چارده سالگی غمگین و سنگینی که گذشت تا امروزی که تو شکل دیگه ای همونطور میگذره. شاید! 

--------------------------------------------------------------

.آخرین پُست مانی رو دوست دارم که هزاربار بخونم

+ نوشته شده در ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٦/۸
وصیت نامه از بابِ احتیاطِ واجب اندر این شب که نامعقول می گذرد.

پس بگو آن گاه که دار فانی را وداع همی گفتمی، به عدد ِ معقول ِ یک از آن حجر الاسد ها که نه، از آن شیر برقی ها بدهید برایم بسازند از متاع ِ مرغوب فایبر گلاس-  به دست استادکاران ماهر ِ بلخ یا اصفهان -  که با انداختن یک سکّه ی رایج مملکتی به حرکت درآمدی و تصنیفی بنواختی؛ در حوالی ِ دین دین دین ... دین دین دین ... وُ بگذاریدش بالای سنگ مزارم که نوایش چندان خوش بودی و هرکس بر آن مرکب سوار شدی دلش خوش تر از هفت ساله هایی که از مکتب می گریزند، که از صد فاتحه مارا گواراتر می آید که اندر آدینه شبی، کسی به نوای دین دین بالای سر ِ ما، شیربرقی سواری کند، آن هم سواری کردنی! بگویید نوای خوش ِ "دین دین دین" اش در دستگاهِ پَت ِ پُستچی باشد مَر مرا و خلق را خوشتر آید همی. باشد که رستگار شویم جمیعن.

 

شیخ الحرّافین آزادة المجنون، فی سنه ی هزار و سیصد و اندی – طهران، منزل پدری.

+ نوشته شده در ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٦/٤
 
نازنین بدجوری من خاطرخواتم، حالیته؟!

پ.ن: در ستایش و تقدیس مردی که ترجیح می دهد در باره ی مردی که سگش را بیرون می برد فیلم بسازد تا امپراطور چین.

+ نوشته شده در ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٦/٢
 

تو در قلب من جا داری، تو در خون من جا داری، رفتم دکتر گفت تو انگل داری.

اس ام اس ِ ارسالی توسط پسر عموی مربوطه وقتی داشتم از فرط ِ بی حوصلگی، خونه ی فامیل ِ مربوطه، لبه ی روتختی رو نخ کش می کردم.

 

+ نوشته شده در ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي