۱۳۸٥/٥/٢٩
!stop

 

اونایی که تحت فشار قرار دارن هیچ وقت کمک نمیخوان، فقط میگن: شلیک کن! میدونی چرا؟ چون هیچ کس به هیچ کس کمک نمیکنه، و اگه شلیک کنی، همه به طرفِت می دوئَن.

 اینو اون کارآگاه سیاهه (مورگان فریمن) تو فیلم ِ هفت می گفت. ... با اين کاليبری که انتخاب کردی به زودی شقيقه م متلاشی ميشه.

پ.ن: اما من کمک خواسته بودم ...

 

+ نوشته شده در ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/٢٩
بهشت زیر پای خواهران هم هست!

« خواهرتو...»

یعنی چندبار؟ احتمالن تا حالا تو عمرش خیلی شنیده. بهش گفتم: من بیست و هفت سال بین این مردم جور ِتو رو کشیدم، مثلن هروقت که؛ تو خیابون یه ترمز بیخود زدی، به کسی راه ندادی، آشغال ریختی تو جوب و تو سرمای زیر صفر زمستون زیر برف گلوگاه فاضلاب اصلی گرفته که در اینصورت همراه یه عده ی دیگه دسته جمعی فحش خوردیم، تو سینما سَر ِتو یه جوری به پشتی تکیه دادی که پشت سریت نتونه درست فیلمو ببینه، قرضتو به موقع ندادی، تو روز بارونی با ماشینت از گودال پرآب وسط خیابون با سرعت گذشتی (حتا اگه حواست نبوده) ، بچه که بودی هم احتمالن زیاد زنگ این و اونو زدی و در رفتی، و ... تازه اینا مواردیه که خیلی روتین و تعریف شده س، مابقیش به حوزه ی خصوصی ِ زندگیت مربوط میشه که به من ربطی نداره، اما با این حساب تو اندازه ی بیست و هفت سال به من بدهکاری. پس برادرِ عزیز! بی زحمت وقتی بالای منبر داری راجع به حق و وظیفه و بده بستونِ رفتاری ِ آدما نسبت به هم حرف میزنی، یه کم متن و حاشیه ی اونچه که اطرافت اتفاق افتاده رو در نظر بگیر!

+ نوشته شده در ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/۱٧
مغنی ملولم دو تايی بزن

دختر کوباییه هم مثِ من یواش یواش یاد میگیره که باید به خاطر کوچکترین اشتباه مجازات بزرگی بشه.

نیاز به پیچیده کردن نداره، برو.

من؟ به هیچ جا نمیخوام – و اصلن قرار نیست که – برسم. فقط میخوام از جایی که هستم برم. باید خودمو از حاشیه ها فاکتور بگیرم.

و سکوت، عکس العمل ِ بطیءِ همه ی اونچه که گذشت.

پ.ن: مخاطب خاص دارد.

+ نوشته شده در ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/۱٤
افکت

اول بگم که: میدونی چیه فرانچسکا؟ درد گرفتن ِ من مث فیلم هندیاس. وقتی قراره ضربه بخورم، قبل از خودش صداش میاد. واسه همین وقتی نزدیک و نزدیک تر میشه یه حس اضطرابی وجودمو میگیره و لحظه به لحظه بیشتر میشه. گیج و آشفته دست و پا میزنم. وقتی اصل ضربه میرسه دیگه کاملن فلج میشم. پاهام بی حس میشه و مبهوت و گنگ امکان هر عکس العملی ازم گرفته میشه.

دفتر یادداشت: بعد از ظهر جمعه تلخ و بی عبور، از آسمون نازل شد. سهم ما از تعطیلات – یا آخر هفته، یا همچین چیزی – شد: اتومبیل، خیابان، یک انگشت میانی از راننده ی پراید که جلوتر میروند، یک متلک با مضمون: "برو جلو هلو"، یک مشت لیچار چارواداری از زبان سرنشینان 206 در حدّ ادبیات زیر ناف، دو عدد بستنی یخی کاله (با همان طعم آلاسکا ورژن قدیم)، یک بسته چیپس، یک قوطی دلستر لیمویی، یک کولر با باد خنک وسط خیابون حوالی مفتح جنوبی، کمی قطره بارون و اتفاق خاصی که نیفتاد.

می بینی فرانچسکا؟ گاهی زندگی همینقدر مبتذله که داره این حوالی اتفاق میفته. ادبیاتش همینقدر رکیک و مبتذله. تو میتونی این "شهر" رو تعمیم بدی به یه کشور، یه ملت یا حتا یه دنیا. اما باز هم میشه آدم دِلِ شو به اون غار، جزیره، اخترک- یا هرجایی که توان محصور کردن داشته باشه - ، خوش کنه که قراره یه رابینسون کروزئه توش مهجور و دورافتاده زندگی کنه. اون وقته که آدم دلش پر میزنه واسه یه جرعه کریستف کلمب. به هر حال وسط اون همه کثافت ما طعم ِ سفت و خنک ِ آلاسکا رو چشیدیم. اون هم کاملن اتفاقی. خودت که شاهد بودی!

پ.ن: با توام فرانچسکا، با تو ام. دخترجون یه لحظه دستاتو از تو جیبت دربیار و نگاه کن منو.

+ نوشته شده در ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/۱٠
اصالت خانوادگی

اصالت خانوادگی؟! چیز خاصی نیست عزیزم. فقط این معنی رو میده که جد و آباد یه عده ای زودتر از بقیه تازه به دوران رسیده شدن. کلن همه ی آدمای روی زمین تازه به دوران رسیده ن، منتها این اتفاق برای یه عده و اسلافشون، زودتر افتاده.

پ.ن: شرط لازم و کافی برای نژادپرستی، الزامن کوره ی آدم سوزی نیست. خیلی وقتا نوک زبونه.

+ نوشته شده در ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/٩
جوابيه!

ساز دهنی؟... نه، دوست ندارم. آخه ذاتن دهنیه!

+ نوشته شده در ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/٧
شجره نومچه

اگه بابام یه سی چِل سالی زودتر به دنیا میومد و حاج محمد حسن بخشی آقاجون ِ مادرم هم از اون قصبه ی مرکزی ایران به قصد پیشرفت و تربیت فرزند زودی عزم تهرون نمیکرد و دوباره دلش هوای طبیعت و باغ و بستان نمیکرد و راهی دیار شهریار نمی شد به قصد رجعت به طبیعت و باغ و بستان و انگور و آلبالو و سیب قندک، لابد مادربزرگم معصومه خاتون – صداش میکردیم ننه – مادرمو همونجا تو دهات مرکزی ایران در جوار بابای راهی تهران نشده م می زایید. اون وقتش بود که مادرم نزدیک نوجوونی که استخون میترکوند و اسم شوهر میومد لپش گل مینداخت بابامو همونجا توی دِه کنار ِ جوب آبی، سر پشت بومی، مطبخی جایی زیارت میکرد و رو لبش نمیچه خنده ای غنچه میکرد و ته دلش آب قند درست میشد و اون دوتا دلباخته یه جایی همون دور و برا با همون رسم و رسوم وصلت میکردن و همه مراسم از بنداندازون تا تُوانه ای همونجا برگزار میشد و منم از این شانس بهره مند میشدم که وقتی چشامو به دنیا باز میکنم بوی پیاز بپیچه تو دماغم که دور و بر زائو پوست کندن تا آل هوس نکنه یه وخ بیاد با خودش ببردش. من هم میشدم یه گل اندام، گل چهره، خانوم، طوطی، بلوط، ... نام ِ روستا زاده که از خروسخون تا بوق سگ از لب چشمه آب میبرد و ظرف میبرد میشست و لب ِ آب، چشمش به جمال ِ فرامرز، پسرعمو – عمه زاده یا خاله زاده یا دایی زاده –  اش روشن می شد و ته ِ دلش قِنج میرفت واسه باقی ِ قضایا و پای دار قالی میخوندم از جفای یار و تفنگ نقره کوب و سر دروازه ی شیراز که خیلی شلوغه و سر پونزده سالگی میرفتم خونه ی بخت و راس بیست و پنج سالگی، معقول نیم دوجین کاکل به سر پس مینداختم هرکدوم  شبیه یکی از قوم و خویش؛ به اسم فریبرز و امیر محمود و فرزانه و فاطی و روح انگیز و ناصر و تهمورث... . اون وقت درست پا به همین سن بیست و هفت سالگی که میذاشتم دیگه کسی رغبت نمیکرد به رُخم نگاه کنه بس که آفتاب سوزونده بودش و مهتاب اشکمو درآورده بود! یقین فرامرز هم میرفت مهربان خانوم بیوه ی حسینقلی ِ ژاندارمو هَوو میاورد سَرَم و رغبت نمیکرد دستای ز ِبر ِ پینه بسته ی آفتاب سوخته شو بکشه حتا رو صورتم که بفهمم لچک به سری و عشق و عاشقی، آخر و عاقبتش همینا رو هم داره. منم پای تنور انقد ترانه ی جانسوز و آتیشی میخوندم که جیگر بلقیس خاتون و شاه پری و صنم بانو و سلطان خانوم  بسوزه و اشک از مشک همه سرازیر.

کار دنیا که بی حکمت نیست. تقدیر نوشتن که بابام سر چار پنج سالگی یتیم بشه که سر نه سالگی رَدّ برادر بزرگه رو بگیره بیاد پایتخت و سر چندساله بار خودشو ببنده. همچین بی زحمت هم نبوده گویا، از آهنگری ِ گرمای پنجاه و شیش درجه ی اندیمشک تا سرمای زیر صفر ِ زیاران زیاد هم بی دردسر نیست خانوم – یا آقا! جدّمادری هم که سالها به قصد شهرنشینی و پیشرفت عازم شده بودن سمت تهرون. نتیجه میشه همینی که میبینی. دور باطل میرنم هر روز حوالی شجره نامه که ببینم چی به چیه، اون وسط مسطا که میرسم قاطی میکنم. اگه این زوج خوشبخت، باهم فامیل نبودن یقین کارم آسون تر میشد.

پ.ن: بنده به هیچ عنوان باد تو غبغبم نمیندازم و با افاده که طَبق طَبق نشه جمعش کنی تو جمع دوستانه یا جلسه آشنایی واسه ملت افه نمیام که: ما تهرونی اصیل هستیم! ... نه جونم، ما نهایتش که نگاه کنی اصل و نَسَبمون از یه ور میرسه به دهات مرکزی ایران و از یه ور به اقوام بختیاری. از در و دهات و تنور و گوسفند و لبنیات بودار و ... هم به شدت خوشمون میاد. خاصه در بهار!

+ نوشته شده در ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/٧
 

این چنین گستاخ زآن میخـارَدَم

کو در این شب گاو می پندارَدَم

 مثنوی

+ نوشته شده در ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/٥
 

سایه ام چسبیده ته کفشم ، هرچقدر کفشهامو می کشم روی زمین، ول نمی کنه لاکردار!

غصه نخور! به زودی می بینَمَت. یکهو می بینی یک مشت نیمه شب ریخته ام ته ِ جیبم و می آیم سمت ِ تو و بعد راه می افتیم و می رویم بیرون هواخوری. تو ادای پاتیل های درب و داغون را در می آوری و روی کرکره ی سوپر گلریز عکس دوتا نخل می کشی که شکل ضربدر شده و دوتا هفت که یعنی پرنده اند و بالای دریا پرواز می کنند، باسمه، که هروقت می ببینم یادم می افتد آن شب چقدر گرم شده بودی که نفس هایت روی کرکره برایم جنوب کشید.

-  تو از سایه می ترسی؟ شب! سایه ی یکی دیگه رو دیوار؟ یوهو ها ها ها ها ...

-  نه، نمی ترسم.

و می ترسیدم...

می دانی که  می دانم سایه ها چقدر کش دارند، چسبیده اند کف پات وُ ول کن ماجرا نیستند ... شب باید شب باشد، اصیل، سنگین، ساکت، اینجاها شب، شب نیست که؛ پتیاره ها هرّ و کر می کنند و همانجا توی ماشین هم وا میدهند، گوشم چندشش می شود. شب باید شب باشد، سنگین، سیاه، گُر گرفته...

یک مشت نیمه شب می ریزم توی جیبم و راه می افتیم عقربه ها را منفجر کنیم: بووووومممممم! منوّر که شلیک کنند یک راست می دویم سمت ِ میدان ِ مین. انقدر می دویم تا همان اولین شان، سایه را از کف پات جدا کند. و حسابی می خندیم.

می خندیم و شوخی شوخی تو می شوی یک جفت پوتین، یک ملافه، یک عالمه دستخط که گوشه هاش بدجوری تا خورده، یک ردّ از عطری که مشامم را می خاراند، یک تار ِ مو که گندیده اش به صدتا از آن عوضی های دُم کلفت می ارزد،... و یک سایه. یک سایه که عکس صاحبش را با یک نخل قاب کرده ام روی دیوار. همین سایه فقط، همین. نمی دانند که، سهم کمی نیست.

+ نوشته شده در ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/٤
زيارت آقا با ته تغاريها (مرزبان و محبوبه) حاجی اين سفر همراهمون نبود. *

 بچه که بودم، هر خونه ای که مهمونی میرفتیم ، یکی از بهترین قسمتاش برام تماشای آلبوم و قاب عکسای روی دیوار – اگر وجود داشت – بود. بیشترین کلیشه ای که تو اکثر عکسا تکرار می شد عکسای زیارتی بود، حاجی دست مادر بچه ها رو گرفته بود و راهی شده بودن به قصد پابوس آقا – یا خانوم یا بی بی - . تو خونه ی خودمون از این عکسا نداشتیم، اصرار من هم وقتی بچه بودم، موجب اُفت پرستیژ خانواده ی محترم نشد و کسی چادر رنگی ننداخت سرش کنار من و چند نفر دیگه، جلوی یه پرده ی نقاشی از حرم بایسته و دستشو بچسبونه روی سینه ش – جهت عرض ارادت و خلوص هرچه تمام تر – که عکسشو بعدن قاب کنه واسه تو آلبوم یا روی دیوار. این بود که هنوز وقتی دوربین مهرنوش به سرقت نرفته بود، مقدمات کار، جهت برداشتن یکی از همون عکسای مذکور چیده شد. از قلع و قمع عکس بچگی داریوشمون و دخترعموم بگیر، تا سِرچ ِ عکس ضریح تو گوگل و ... نتیجه هم اونیه که اون بالاس. حداقل یکی از کمپلکسای کودکیم حل شد!

 پ.ن: با تشکر از دوربین و چادرنماز خانواده ی محترم قاسمی.

* تیتر هم دقیقن از زیرنویس یکی از همین عکسای فامیلی گرفته شده.

+ نوشته شده در ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٥/٢
خود اگر شاهکار خدا بود يا نبود

شاعر گفت « سحرگاه از خواب پریدم، بر لبم واژه هایی جاری بود که نخست درنیافتمشان، شعر بود.

حس کردم که دارم گناه می کنم، گناهی که شاید روح القدس ببخشایدش. »

شاه نجوا کرد «گناهی که اینک هر دو در آن شریکیم. گناه کشف « زیبایی» موهبتی که بر آدمی حرامست. اینک ادای کفاره بر ماو اجب است، یک آیینه و صورتکی زرین به تو داده ام، اینک سومین و اخرین هدیه ی من. »

در دست راست شاعر، دشنه ای نهاد.     

*خورخه لوئیس بورخس*

و شاعر، که شب را تحمل کرده بود بی آن که به انتظار صبح مسلح بوده باشد ، و بکارتی سربلند را از روسپیخانه های داد و ستد، سر به مهر باز آورده بود...

+ نوشته شده در ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي