۱۳۸٥/٤/۳۱
چموش

میخوام تخته گاز برم عین اسب.

میدونم، میدونم اسب نهایتن انرژی مکانیکی داره و پدال گاز نداره،

ولی خوب میخوام چل تیکه بنویسم؛ از این ور یه چیزی بچسبونم به اون ور.

اینجا مال خودمه، نه؟!

پس بی زحمت برو اون ور، می خوام تخته گاز برم عین اسب!

+ نوشته شده در ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٤/٢۸
 

درانتهای شب خواب پرنده ی سپید بالی رو دیدم که فقط عمودی پرواز میکرد.

پ.ن: یه جراح میخوام که پشتم دوتا بال بکاره. حداقلش اینه که اگه صعود هم نکنی، میشه وقت ِ خوشی از شادی بال بال زد. غمت هم گرفت میپری یه جا که همه چیو ریز ببینی.

--------------------------

ساده شدم به غایت.

برای بازگشت توضیح ندارم.

+ نوشته شده در ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٤/۱٠
 

-  انرژی هسته ای حق مسلم ماست.

-  قبض موبایلتو دادی؟

-  نه

-  قبض تلفن خونه چی؟
-  نه

-  برق؟

-  نه

-  انرژی هسته ای میخوای چیکار؟
-  میخوام ببینم شبا لامپ چراغ مطالعه م با برق اورانیومی چه رنگی میشه!

 

 

 

+ نوشته شده در ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٤/٥
صبوری!

یه ضرب المثل چینی هست که میگه:

چوب ِ خدا صدا نداره ولی یه سوسیس کالباسایی هستن که صدا دارن!

 

پ.ن: و اما لودگی همچنان ادامه دارد.

 

 

+ نوشته شده در ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٤/٤
زمین کجه

تا حالا بالای یه تپّه، زیر آسمون نیمه ابری واینَسادم، اولای چل چلی فصل بهار یا اواسط ِ پاییز؛ که باد بیاد موهامو تکون بده وُ بریزه تو صورتم. دستمو رو پیشونیم افقی نگه دارم حائل آفتاب و عمیق به دوردستها خیره بشم. نم ِ بارون بزنه بوی خاک اطرافمو پر کنه و سرمو بگیرم رو به آسمون که صورتم خیس بشه.

فِک کنم واسه همینه هیشکی هنوز عاشقم نشده. احتمالش زياده!

+ نوشته شده در ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٤/۳
آلزایمر

اون وقتا که بچه بودم شبا تو جام جیش می کردم. از کابوس نبود؛ بیماری داشتم، عفونت مجاری ادرار یا همچین چیزی. اولین شبی که دیگه جامو خیس نکردم یادم نمیاد. همیشه نقاط عطف زندگیمو همينطوری فراموش می کنم!

+ نوشته شده در ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي