۱۳۸٥/۳/۳۱
پِی اَتِنشِن پلیز!


 

حتا اگه یه بی ام و 635 کروک با یه صاحب ِ خوش تیپ داره از اون لاین خیابون عبور میکنه، تو وقت رد شدن از خیابون باید اول سمت چپ رو نگاه کنی. مفهوم شد عزیزم؟!

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٢٩
نوستالجیا

یارو سیاهه دستامو از پشت محکم گرفته. یار ِش که به نظر میاد یه دختر هنگ کنگی باشه داره پشت سر هم مشت می کوبه تو شکمم. از حال میرم. نقش زمین میشم.

فکر کنم واسه بازی کردن با این بازیای بزن بُکش ِ پلی استیشن یه کم پیر شدم. دلم همون هواپیمای آتاری رو میخواد که سیخ سیخ پرواز میکرد و باید خودشو از شرّ اون هلی کوپترای لعنتی نجات میداد! بنزینش که تموم می شد آلارم میداد: بیب بیب بیب ...

+ نوشته شده در ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٢۸
 

خُب ميدونی؟ نميخوام معروف بشم يا مثلن مشهور. بيشتر دوست دارم ضرب المثل بشم.

+ نوشته شده در ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٢۸
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در باکره   
کودکی ست   
که نه از سیب بود   
و نه از گندم   
اتفاقی بود   
که افتاد   
در چار دیوار جمعیتی   
که تو بودی   
انسان اولیه ای هستم   
که نیازش از خودش ساده تر است   
می ترسم از بهشت زیر پایم   
پس می کشم   
در آینه   
محو می شوی   
،عاشقانه های زن و این جنین   
برای فراموش کَردَن اَت   
کافی نیست   
...دوستانه به هم دست می دهیم و لبخند می زنیم   
یادت باشد   
ساعت 7   
صبح   
شب...   
نه از سیب بود   
نه از گندم   
نه عاشقانه ای بود   
نه قراردادی   
اتفاق بود   
فقط،یک اتفاق   
حالا   
،به جای مادر   
،آنا   
،اُم   
در تو جنینی ست   
:که تکرار می کند   
H.D 

سامره اسدزاده

+ نوشته شده در ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٢٧
تعطیلات

 تو مهمونی یکی بود که دکتر بود. دکترای یه رشته عجیبی که حتا اسمشو یادم نمونده. خانوم میزبان ترک بود هی با لهجه تبریزی تکرار می کرد پی اچ دی، پی اچ دی.

یکی هم نویسنده روزنامه بود یا روزنامه نگار یا همون ژورنالیست فرنگی. یکی آشپز بین المللی بود. می گفت هفت میلیون خرج تحصیلش شده. تا حالا فکر نمی کردم رشته های شکمی هم انقدر خرج بردار باشن.

خانوم میزبان کلکسیونر بود. مجموعه دار.

من؟ من اون وسط چیکار میکردم؟

هیچی. احتمالن واسه اینکه بفهمم: مهم نیست که آدم، زیاد هم آدم ِ مهمی نباشه.

+ نوشته شده در ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٢٥
و اما ...

هندیا ماهواره میفرستن فضا و کارشناس نرم افزار میفرستن آلمان.

چینی ها با همون نیمچه کارگاههای روستایی، کمر اقتصاد دنیا رو شکستن.

تو آشپزخونه ی دوستم یه عالمه لوازم خانگی کره ای هست.

اینجا پسره تو تاکسی واسه دوستش میگه:

چه حالی میده آمریکا حمله کنه، بعدش که صلح بشه یه شعبه مک دونالد هم ونک میزنن. 

 

+ نوشته شده در ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٢۳
مصطفی و خانوم والده

دویست لیتر شیر خریده تو بشکه برده دَم ِ در  خونه ی مادرش که:  "بیا بگیر، اینم هر چی شیر که تو اون شیش هَف ماه ریختی تو هُلُمبارم، بگیر که تا تَقّی به توقّی خورد از شیرت مایه نذاری که: شیرمو حرومت می کنم. شیرمو حرومت میکنم." مادره با لنگه دمپایی تو کوچه افتاده دنبالش که: "خاک بر سرت اگه آدم بودی قدر اون شیرو بهتر می فهمیدی بدبخت ِ تریاکی. منم اگه مث اون گاوه میتونستم شیرمو خرید و فروش کنم دیگه تو رو می خواستم چیکار؟"

 

+ نوشته شده در ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٢٢
دوست ِ سال هفتاد و هفت

خودکشی ِ اون، ربطی به وسوسه ی زیر جلدی نداره.

طفلی اصلن جلد نداشت. همه ش عمق بود.

به یاس فلسفی و نا امیدی هم ربط نداره.

فقط میخواست حال ِ عزرائیلو بگیره،

که بفهمه اونقدا هم که فکر میکنه خلاق نیست.
+ نوشته شده در ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/۱٤
طلاق

دست ميکنه توی روسريش، سَر ِشو می خارونه و ميگه: «  بچه ی دوم مامانم و چهارمی بابامم»

+ نوشته شده در ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/۱۱
محک

نوشته بودم: این لحظه ها هم که بگذرند باز هم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. همینجوری همه چیز تا ثریا کج پیش می رود و مادرم مثل همیشه از حلقه ی کبود دور چشمانم گله خواهد کرد و تا مرز ِ نمی دانم کجاهایی که بی خوابی بر سر فلان قوم و خویش دورم آورده حرف خواهد زد! بیهودگی همه چیز را پر کرده و این ربطی ندارد که به خدا یا چیزی شبیه این، اعتقاد داشته باشی یا نداشته باشی. همه چیز سخت بی رمق و از نا افتاده است، همه چیز: آدم هایی که حوالی ِ مرا احاطه کرده اند، دست هایی که در جریان خوش بینانه ای به دست دیگر عادت کرده و نوشته اند، همه چیز ... و من مثل همیشه می نویسم: مطمئن باش که حالم خوب است و مطمئنم که حالم خوب نیست! هیچ وقت حالم خوب نبوده و این همه عقربه که ازم عبور کرده فقط نیش زده و رد شده، انقدر که پوستم تاب برداشته، چیز تازه ای هم نیست، همه همینقدر خط خطی هستند. درست مثل من و اشتیاق ِ گیج و مبهم برای تملک محالات ِ ناممکن! حالم خوب نیست و خوب می دانم در ذهن خیلی ها راهم نمی دهند و با این حال صبور و صمیمی عبور می کنم از فکر مادرم و آنها که مدام دوستشان می داشتم تا آنها که فراتر از مرز سلام و احوالپرسی، اتفاق نیفتادند.

 

با این همه حالا فکر می کنم وقت تجربه ی تمام اون شعاراییه که مدتها راه رفتم و جیبمو باهاشون پر کردم. نمی دونم چی پیش میاد یا اومده، اما دیگه دوست ندارم این انزوا با سلولهام تقسیم بشه و با زمان رشد کنه و همه ی چیزی که اسمش رو گذاشتم من رو فرا بگیره. حالا وقتشه شعارای نخ نما رو از رو زبونم بردارم و بریزم تو زندگی! اما گیج و مردّد فکر می کنم کدوم طرف؟ کدوم حضور؟ تو زندگی چیزی سخت تر از انتخاب هم وجود داره؟ گودال عجیبیه، باید بپرم اما از سقوط می ترسم. نمیدونم سینیور، یعنی به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد؟! گیجم.

+ نوشته شده در ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٩
 

اينو ببين مانی:

« نمی دانم باغ بزرگ انستیتو پاستور ایران را دیده اید یا نه. درختان سپیدار بلند و بسیار زیبایی دارد. دوستی داشتم که آنجا کار می کرد. این دوست با زنی شوهردار رابطه داشت. هروقت که زن می آمد، بچه اش را هم می آورد. دوستم تفنگی بادی داشت. زن را به دفترش هدایت می کرد، بعد تفنگ را از پشت یکی از قفسه ها بر می داشت، دست بچه را می گرفت و می آمد به باغ. کلاغ هایی را که روی شاخه های سپیدارها نشسته بودند نشانش می داد و می گفت: این کلاغ ها را می بینی؟ همه اش مال توست! تا دلت می خواهد شکارشان کن. تفنگ را به بچه می داد و می آمد به دفترش، سراغ زن. این دوست همیشه به من می گفت: اگر آن کلاغ ها می فهمیدند برای چه کشته می شوند تو هم می فهمی! »

چاه بابل ـ رضاقاسمی

+ نوشته شده در ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/۸
جوابيه

ببين سينيور:
آدمها یک دسته بیشتر نیستند،

اونایی که تولد و مرگشون اجباریه. هیچ اختیاری هم نیست.

فاصله ی بین این دوتا اتفاقشونم باز بیشترش اجباریه.
مث من که همینجوری الکی زنده م.

+ نوشته شده در ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٧
خودشیفتگی

 

حديث هفته:

 

اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۳/٥
اين روزها

 

درب و داغون
مث بم بعد از زلزله


بهت زده
مث رستم که فهميد سهراب خودش‌و کشته


سرگردون
مثل پرده‌ی اتاقم
که وقتی باد مياد نمی‌دونه بره بيرون يا بياد تو يا همون‌جا سرجاش رو قاب پنجره آويزون بمونه

 

+ نوشته شده در ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي