۱۳۸٥/٢/۳٠
ايثار

-          شبا یا هر وقت دیگه ای که باشه موقع خواب دستامو اضافه میارم، مخصوصن دست چپمو نمیدونم کجا بذارم.

 

-          خُب من می تونم یه فداکاری بکنم، می تونم دور گردنم برات نگهش دارم!

 

+ نوشته شده در ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٢/٢٦
در باب نمايشگاه کتاب

وایی! چه بی صوادایی میان نمایشگاه. اسلن نمی دونن کطاب چیه؟  همه ش تو چمنا ولو شدن صاندویچ می خورن. اه اه پیف پیف ... یکی نیست بگه تو نمایشگاه به این فرحنگی ای چرا بچه بوچه ميارن. اسلن چرا با اين وَزعيَّت فقر و جهان سومی مردم ميرن بچه دار ميشن؟! يا چرا در همچين مکانی قُرفه ی مواد خوراکی میزارن؛ صاندویچ هایدا و آب معدنی و ... بعزیام میان فقط داف بازی. هیچ نمی فحمن یه اتفاغ بُضُرگ فرحنگی در جریانه. من خودم با دکتر مَهمودی با هم رفتیم نمایشگاه. در حدود چندین و چند هزار تومن کطاب خریدیم. یکیش هم در مورد فرحنگ ایران باسطانه. عکس تخت جمشید هم توش ضیاد داره. با کیفيّط. کاغذاش هم گلاصه. در مورد اهورا مَظدا هم یه چیضایی خریدم. ناسلامطی من یه ایرانی با فرحنگ و اسیل هستم! من و دکتر مهمودی يک سری نامه نوشتیم و ريختم تو سَندوق اماناطِ نمايشگاه. اگه طرطيبِ اَسَر بدن، اهتمالن بهتر از اين برگُظار ميشه.

+ نوشته شده در ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٢/٢٠
 

های خدا

اینطور چشم در چشم

نگاهم نکن

خیره

دهان به دهانت می گذارم

ضایع می شوی

.

.

.

گفته باشم!

 

.......................................................

* دهان به دهان گذاشتن: دعوای لفظی!

و لاغير.

+ نوشته شده در ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٢/۱۸
تو قیاس از خویش می گیری ...

هنوز ماه، میهمان شب رنگ و رو رفته مان نشده بود که شما این طوری باد به غبغب انداخته اید. ما که مُشرّف به درگاه تان نشدیم که حالا کیا و بیایی داشته یا نداشته باشد، به ما اصلن چه ربطی داشت؟ نشسته بودیم آن گوشه و حساب ِ خاکی را می کردیم که یکسال پیش بر سر خودمان ریخته بودیم که حالا تا یک عمر باید بنشینیم و گرد و غبار از حضور مبارک خودَک ِ کوچکمان بزداییم که حالا حالاها نمی رود که پا جا پای شما بزرگان بگذارد. از خدای ِ جان داده پنهان نیست بگذار از شما که داشتید قدم در راه جان دادن و ستاندن می گذاشتید پنهان نماند که درد خوبیست لاعلاجی وگرنه این همه خط و دستنویس و چارپاره از حلقوم ملت بیرون نمی ریخت که امان از روزگار و داد و بیداد! خاطر مبارکتان را آزرده نکند عرض می کنم که؛ ما همچین که از همین یک وجب و اندی پنجره چشممان به برق نویس زرد و رنگ و رو رفته تان روشن شد از هوش رفتیم، منتها بعدها بر ما آشکار شد که اندر حکایات این دست نویس ها و صاحبان اندیشناکِ  بی دردشان بسیار گفته اند و چه ها و چه ها که فلانی به فلان تاریخ وقتی خوشی از بسیاری ِ زیاد زیر ِ دل مبارکش جا خوش کرد، توهمات دردمندی و غم ِ اسارت و درد ِ پوچ انگاری فراگرفته بودش، چنان که آه از نهادش برنیامد، بل آتشی شد که سوزاند و خاکستر شد و رفت. لذا برای عرض ِ دردمندی کجا از این چند کیلو بایت ناقابل، فراخ تر؟!!  ما هم چشممان به برقنویس ِ خط خطی و آشفته که افتاد یادمان رفت که چه قول ها داده بودیم و چه دستبندها که بر دست نه!

خاطر مبارکتان آزرده می شود که بشود، به درک! به ما فقط خاکسترش رسید! به همان اسفل السّافلین قسم، ما که همینطوری پیشانی به درگاه کفر سائیده بودیم، منتها این بار این لاطائلات کفرمان را در آورد به دو برابر بیشتر!

خلاصه اش کنم و اینکه از خدای جان داده و دوبرابرش خراج گرفته پنهان نیست، از شما هم پنهان نماند که ما رسم ِ خرکی عشق ورزیدن را نیک می دانیم، منتها بستر فراهم نبود، شما بگذارید پای کمبود خر یا فقدان الحمار یا همچو چیزی! باقی چه افتاد و چه افتد، خود دانید!

+ نوشته شده در ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٢/۱٥
 

و آنجا که پیکرم

 درمیان موازنه های متضاد شناور است

 

* لورکا*

 

رویاهایم را فرستاده ام مرخصی، این روزها خسته ام و  سرمستی های بی دلیل وُ دغدغه را سپرده ام به خاطراتی که حوصله ی مرورشان را هم ندارم. بین وعده های بیداری و خواب، سرنوشت های یکروزه ام را مکرّر در مکرّر مچاله می کنم و پرت می کنم سمت فراموشی... و این آدم ها ... حساب ِ این چیزها را نکرده بودم، که صداقتی که بوی هرج و مرج می دهد محاسباتشان را به هم می زند!

امروز؟ سلطان ِ کرختی های بی قیدی هستم که تنهایی تحمیل ام می کند، از قراری به قرار دیگر جا به جا می شوم و یاد گرفته ام زبانِ دراز ِ ارقام مزاحم چه ها که با آدم نمی کند. دستم را بیشتر مشت می کنم که مبادا انگشتانم باز شود و روی دکمه های شماره گیری فرود بیاید که قاعده ی بازی ِ آن ها که آن طرف خط هستند را نمی دانم، اصلن بازی نمی دانم! با این حال هنوز در پرانتزهایی که بوی وعده های واهی می دهند جا مانده ام، سعی می کنم حوالی همان همیشه ی متبسّم از آدم ها عبور کنم. از حال و هوای پریده رنگم خبر ندارم که! رویاهایم را فرستاده ام ... بگذریم.

 

 

+ نوشته شده در ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٢/۱٢
آسياب شکنجه

هرمينه گفت:« من دختر مستعدی بودم. هدفم این بود که در سطحی والا زندگی کنم، از خویشتن انتظارات بیشتری داشته باشم و کارهای سترگ انجام دهم. می توانستم نقشی بزرگ ایفا کنم. می توانستم همسر یک پادشاه، معشوقه یک انقلابی، خواهر یک نابغه یا مادر یک شهید باشم، ولی زندگی فقط به من اجازه داد که فاحشه ی خوش ذوقی بشوم! »

 

* گرگ بیابان نوشته هرمان هسه*

 

پ.ن:  همه جای دنیا همه منتظرند تا کسی یک چیزی شود! آنقدر این "چیزی شدن" برای همه مهم است که من هنوز در توّهم این به سر می برم که هیچ وقت هیچ چیز نخواهم شد! هیچ وقت!

..................................................................................................................................

 

نطق پس از دستور: ‌اين کانتر هم که چه کارا نميکنه واسه آدم! دست اين عوامل استکبارو برام رو کرد! اينجا يه چيزايی نوشته در مورد بنده اونم به زبون خارجی. من که نفهميدم چی گفته،‌ اما محض احتياط: خودشه! عمّه شه! هفت جدّ و آبادشه!!!

+ نوشته شده در ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٢/٩
 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادبيات زمخت مرا پس بدهيد!  

 

ادبیات زُمُخت ِ مرا پس بدهید لطفن

این لهجه ی سربالا

و ترکیبهای پررنگِ پاچه کوتاه

به قامت شعرم نمی آید

این من

از همان روز اول

پیاده به دبستان رفته است

آنقدر

تا لیسانس گرفته

پابرهنه


ادبیات مرا پس بدهید

دستم درد گرفت از بس ترکیب ساختم وُ

حرف

در من تجزیه شد

ای لعنت به هرچه زبانی که ریختم وُ

آن همه بازی

که کردم

که شدم

 

 

خودمانیم آقا

میان این همه عصمت ِ بی روح ِ

دست خورده

 گاهی بهانه ی خوبیست

ابتذال،

وگرنه

این همه مضمون

بی عار و درد

از دستم در نمی رفت

میان این همه شعر ِ چرک

 که آبرو برایشان

اتفاقی ساده بود

که افتاد

که رفت

 

 

گرگی در پیراهنم خانه کرده آقا

که ابتذال را تاب نمی آورد هرگز

«لطافت زنانه» را میگذارم

برای بعد

حالا نوبت به پیراهنم رسیده؛

که  پیاده رو را

راه می رود

بی تاب

و به شعر هیز ِ شما آقا

زیر لب فحش می دهد؛

ناموسی!

 

 

ساده حرف می زنم

باید گلویی تازه کرد به انتظار

و نشست

و دید تا خاک

صدای پای کدام نادیده،

ناشنیده را

آواز می کند؟

 

ادبیات زمخت مرا پس بدهید،

لطفن!

 

........................................

+ نوشته شده در ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٢/٤
شاعر ميگه: ای عشق همه بهانه از توست!

   

+ نوشته شده در ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/٢/۱
دستهایم را در باغچه می کارم

می گویم: اگر یک دختر داشته باشم اسمش را می گذارم سیب، به ترکی می شود آلما، نه؟! او هم آلما دوست دارد و دختر دیگرش آوینار است. آوینار اما اسم کُردی بوده. الان هم هست. اسم دخترم سیب یا آلما خواهد بود. این ترکها در نامگذاری زیبا رفتار می کنند.

آلما را هیچ وقت مهد کودک نمی فرستم که؛ تمام لذت پنج، شش سالگیش را برای بدست آوردن یک جامدادی ِ صورتی ِ سه طبقه، با تلاشی که با تکرار : «یَم یَلِد و یَم یولَت و یَم یکُل لَهو کُفُفَن اَحَت» می کند، از بین ببرد. آلمای من دختر طبیعت خواهد بود. مجهز به غریزه. سیب ِ سبزی فراخور ِ آدم که لیاقت تبعید روی زمین را داشته باشد. احتمالن مدرسه هم نخواهد رفت. هیچ وقت، مگر خودش بخواهد!

 

پ.ن: هی! نسل ما از مرز ِ انقراض میگذره، از مرز غمزه های عبوس ِ خشکیده، از تبسّمی که ماتیک ِ تظاهر زشتش می کنه،... و عبور می کنه تا جذبه ی زوال ناپذیر ِ تمام اونچه که نیاز و فقط سادگی ِ نیاز، زیباش می کنه. ایمان دارم.

 

--> توضیح قبل از شُبهه: عبارت ِ نسل ِ ما به هیچ عنوان عبارت ِ فمینیستیک نمی باشد! عامّ است. کسی که تو ضمیرِ ما نشسته حتا می تواند سیبیل هم باشد! عباس کیارستمی هم باشد! کلن ورود برای عموم آزاد است.

 

+ نوشته شده در ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي