۱۳۸٥/۱٢/۱۱
 
تُف!
+ نوشته شده در ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱٢/۱٠
گيلاس

روزگار غریبی ست نازنین، نگار، ندا، ناصر، حسن، عمید، صمد، شایان، ابوالفض، کریم، سودابه، صفدر ...

+ نوشته شده در ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱٢/٤
هذيانی که سحرآميز می‌شود و مارپيچ تنم را بالا می‌رود تا عطش.

در من زنی تکه تکه می‌شود هر روز. آب می شود . در من زنی تکه تکه آب می شود هر روز. و جغرافی ِ هموار‌ش را گل‌درشتی حجم هیچ اندوهی پر نمی‌کند که زبانم لال شوهرش مرده باشد یا فرزندش در جنگ از دست رفته باشد یا مرد‌ش یک روز، یک شب، یک وقت‌ِ بی‌موقع به تمنای آغوش دیگری ترکش کرده باشد و روی یخچال یادداشتی گذاشته باشد که: خداحافظ.
در من زنی تکه تکه آب می‌شود هر روز، هر شب، هر بار که به مددِ آن شاش‌ ِ سرزده از خواندن هرزه‌نگاری‌های توالت عمومی ِ کنج پارک بر‌می‌گردد، که معلوم نیست کدام شیرپاک خورده یا نخورده وقتی حشرش بالا زده به ضرب و زور ِ کلیدی، ناخنگیری، چاقویی، چیزی، پشت دربِ سبز رنگ انفرادی کنج آن پارک نوشته: « ای مردها اگر بدانید ک...» حالم دارد گیج و ویج می‌زند و از لابلای همین اتفاق‌های روزمره ردّ هاضمه‌ام را می‌گیرد و یک جوری می‌خواهد از همین حفره‌ی ناطقه بریزد بیرون و وقتی قورتش می‌دهم ترشی ِ سوزانش را تهِ حلقم حس می‌کنم. اینطوری بهتر می‌شود بگویم که در من کسی هست که دارد تکه تکه آب می‌شود هر لحظه، که نه از شوهری که رفته باشد یا فرزندی که مرده باشد یا فقری که گردنش را کج. در من زنی لابلای این خوشبختی‌های بیهوده و هموار تکه تکه آب می شود و از روی عقربه‌ها می‌چکد روی جلد این جوراب شلواری خارجی که زنی با سینه‌های درشت و سفت روی شن‌های ساحل خم شده و به اصطلاح دارد جورابش را روی ساق پاش می‌شکد بالا، اینطوری؛‌ که لبخند محوش بنشیند روی لبهای من که دارد تکه تکه آب می‌‌شود هر روز. .

+ : بعضی جمعه‌ها یک بام و دوهوا می شوم. می‌نشینم روبری این پنجره آفتاب می‌خورم بعد مثل ساختمانی که این حوالی کهنه‌ست اما مدتهاس فرونریخته، در آستانه‌ی ریختن همینطوری بی حرکت باقی می‌مانم، پاهام بوی رفتن می‌دهند ولی. آفتاب اینجا گرمای بی‌قید و رمقی دارد.

+ نوشته شده در ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي