۱۳۸٥/۱٠/٢۱
 

آرام بودم. با میلیونها انسان دیگر، راهی را طی می‌کردیم که هرکس در آن سهمی از بدبختی خود را داشت.

بادبادک‌ها - رومن گاری

+ نوشته شده در ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱٠/۱٩
آبریزش بینی

خونه ی ما تو محله ی آنتی هیستامین دکونژستانه

دکونژ + ستان؛ مثل گلستان، بهستان، مهستان، سروستان، ....

ما کوچه ی دکونژستان سوم، پلاک نُه هستیم.

 + هذیون زیاد می‌گم این روزا.

+ نوشته شده در ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱٠/۱٧
بعد از مدت‌ها ...

خواب دیدم عشق دوره‌ی نوجوونیم می‌خواد با دختر یکی از بستگان که چندان هم از بستگان نزدیک نیست و رابطه‌مون هم کمی گل آلوده‌س ازدواج کنه. اقوام هم هی چپ می‌رن و راست میان و این مسئله رو به روم میارن. کابوس خاله زنکی بود، اما ترسیدم، دم دمای صبح بیدار شدم، یک ساعتی با خودم گریه ‌کردم.

                               

پ.ن: مرده شور این نوستالوژیمو هم بردم، حتمن باید حالا باشه، حتمن باید اینجوری سوزن سوزن کنه آدم رو. میگن خوابها نشونه ان، اگه اینجوریه پس قمر اندر عقرب!

+ نوشته شده در ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱٠/۱۳
قاصر

کسی هست که بره به اون دو تا موجودی که تو نشیمن نشستن و یکیشون روی کاناپه اخبار میبینه و یکیشون هم داره گوشت بسته بندی می کنه بگه که من خیلی دوستشون دارم؟ هوم؟ کسی هست؟!

+ نوشته شده در ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱٠/۱٠
ورنیه

این بار وقتی می گویم دلم برایت تنگ شده یعنی که: اینقدر ... یعنی اینجوری که تو نوک انگشت شست – شصت؟ – و نشانه ات را طوری به هم نزدیک کنی که در فاصله ای قبل از اینکه در یک نقطه و فقط یک نقطه به هم مماس شوند، نگه داشته شوند. دقیقن دلم همین اندازه شده، یک چشمت را هم میتوانی ببندی و ابروی آن چشم دیگرت را که باز است همراه با چشمی که برای دقت کردن به میزان فاصله ی انگشت ها خیره می کنی، بالا ببری. دقیقن همینقدر!

لطفن: یکی منو پینگ کنه.

+ نوشته شده در ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱٠/٤
این روزها

از این بزرگراه تا آن بزرگراه همه چیز فقط می‌تواند تکرار شود و یک چیزی انگار از لای این بیلبوردها سرک می‌کشد و می رود پشتشان پنهان می‌شود و هی آدم یادش می‌افتد که نق نق هیچ فایده ندارد.

کثافت و کوفتی که از اگزوز این همه چارچرخه می‌زند بیرون رو می‌کشم ته حلقم و نقاشی‌های اکسپرسیو روی دیوار یکی از این خانه‌های مشرف به بزرگراه همچین چشمم را می گیرد که یادم می‌رود انگار همین چند دقیقه پبش بود که از فرط واماندگی کنار خیابان توی دلم چه فحش‌های خوشگلی نثار راننده های نفس از جای گرم درآمده می‌کردم. همه‌اش مال این است که باید یادت بماند آن چیزی که کنار کتاب و باقی لاطائلات توی کیفت چپانده‌ای یک ظرف غذای ناقابل است که اگر مبهوت قلل مرتفع برف گرفته‌ی آن سوی اتوبان باشی، به خودت که بیایی می‌بینی همچین گند کشیده می‌شود به کیف و بساطت که خجالت می‌کشی حتا زیپ کیف را برای درآوردن کرایه باز کنی مبادا بو بپیچد ...

نق نق می‌کنم! همینطوری بی‌خودی نق نق می‌کنم و هیچ خودم هم نمی‌فهمم چرا؟! مثل همین کفش‌ها که بندشان را می‌بندند به هم و پرت می‌کنند روی سیم‌های چراغ برق وسط خیابان و طفلکی‌ها سیاه زمستان تا جیغ تابستان آن بالا خیره زمین را نگاه می‌کنند، مثلن همچین چیزی. انگار یک جایی آویزان شده‌ باشی، تعلیق ِ خنده دار. انگار ته‌ش را خودت هم خوب می‌دانی اما می‌گذاری آدم‌ها همینطوری دل خوش کُنَک هم شده آویزانتان کنند، بندهایتان را ببندند به هم و پرتتان کنند آن بالا روی سیم‌ها وشما هم بنشینید و خیره نگاهشان کنید.

بی خیال، بگذریم پرسپکتیو  ِ پرازدحام این اتوبان جایی برای غرق شدن نمی گذارد ولی شاید بشود از همین بیلبوردهای روزانه و چروتی و گیس بریده و ... یک چیزی کشید بیرون که اسمش تو باشد. که توی آن شاید چیزی، اتفاقی باشد که شبیه حرفی است که دیشب توی آن گوشی شنیدم ... شاید ...

پ.نرفیق با مرام و همساده‌ی عزیز! به روی چشم. 

 

+ نوشته شده در ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي