۱۳۸٥/۱/٢۸
بدون تيتر

عيب کار من تو اين بود که به هيچ قيمتی نمی خواستم مثل همه ی آدم های ديگر باشم، اما خودم هيچ چی توی چنته ام نبود.

از « من تا صبح بيدارم » جعفر مدرس صادقی

 

+ نوشته شده در ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱/٢٢
 

هی جَک با تو اَم:

تو حرف می زنی و من زيبا می شوم

فردا پس فردا تو بزرگ می شوی

و من ديگر دستم به حرفهای تو نمی رسد!

+ نوشته شده در ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱/٢۱
باز نستانيم چون درباختيم ...

اولش فکر میکنی زندگی مث یه تیکه خمیره، یا یه تیکه متریال که باهاش فرم هنری درست کنی، خودتو میسپری به جزر و مدّو سعی میکنی باهاش بازی کنی و ازش ساختار زیبایی بسازی. بعد یواش یواش قاعده ی بازی عوض میشه، جایگاه عوض میشه و زندگی شروع میکنه باهات بازی کردن، انقد پیش میره که یهو به خودت میای و میبینی؛ خمیازه کشون و وارفته زیر آفتاب دراز کشیدی و رخوت همه ی گلوبولهای قرمز و سفید خونت رو در بر گرفته. حسی شبیه کسی که تو بازی می بازه بهِ ت مستولی میشه و کرخت و بی حس، زیر خورشیدی که سیخونک میزنه، هسته های آلبالو خشکه رو با مکث اما پشت سر هم به سمت دیوار شلیک میکنی... آره باهات بازی میکنه، به همین سادگی، اونقدر ساده که خودت هم نمیفهمی. اونوقت جناب سینیور! بعد از عبور از کیلومترها و کیلومترها فیبر نوری و کابل مخابراتی، هیچ فایده ای نداره که با اون لحن آمرانه بخوای فقط و فقط روی یه جمله تاکید کنی که: « نذار باهات بازی کنن» چون زندگی و مشتقاتش واسه بازی کردن، خودشونو مختار تر از اونچه که فکر میکنی احساس میکنن، خیلی بی قید تر از اونچه که تو تصوّر من و تو بگنجه!

..............................................................................................

پ.ن: هی فلانی! به خاطر کلاغا ممنون.

 

+ نوشته شده در ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱/۱٦
بله رسم روزگار چنين است

بابک، دوست دوران دانشگاه بود. مثلن 6 یا 7 سال پیش.

اون وقتا هنوز «بود» نشده بود. ما همه یکی دیگه بودیم. حالا هم همه یکی دیگه شدیم.

مختصات آدما عوض میشه اما خودشون هیچ وقت. همه ش دیروز به اون بابکی که هیچ وقت به نظر نمیومد عاقل بشه، فکر میکردم. عاقل به تعریف آدمایی که فکر میکنند دودوتا چهارتاهای بی پایه شون بوی عقل میده!

آدمی بود به تمام معنا بی غل و غش و بدون نا خالصی.

بعضی از آدما برای حقیر زندگی کردن ساخته نشدن، واسه همینه که نمیتونن تو ابعاد حقارتی که روز به روز گسترده تر میشه جا بگیرن و میرن.

شنیدن خبر مرگ دوست قدیمی تو آخرین روز تعطیلات شاید بدترین اتفاق امسال بود.

دلم برای سارا تنگ شده بود اما دوست نداشتم اینطوری و تو این موقعیت با هم خاطرات مرور کنیم.

وقت ِ دلتنگی بود.

 

+ نوشته شده در ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱/۱٢
تريلوژی اصفهان

(۱)

لابلای ملافه هايی که بوی لاجورد می دهند، ساعت هفت و نيم صبح را خميازه می کشم. مرد،پيرامون خاطرات چهل و دو سالگی چرت می زند. باران که چاشنی آفتاب شود، بيرون می زنيم.

...

(۲)

حاشيه ی کانال را، تمام، پياده می رويم، استاد سون آپ؛ کهنه کارترين مخمور اين حوالي، نيچه ترين فيلسوف بچه ای که می توانست وجود داشته باشد، با آن معشوقه ی سبز رنگ،همه جا وراجی می کند و ما حوصله مان سر می رود. صد و شصت و چهار سانتی متر عشق در حوالی من قدم می زند و کوتاه ترين خواهرزاده ی دنيا که به بلندای تمام عشق های چلچلی عاشقشم، از دورترين خاطراتی که در جاده جا گذاشته می گويد.

...

(۳)

استاد سون آپ از فرط وراجی در کانال سقوط می کند و ما سوت زنان سقوط استاد را فرار می کنيم. هميشه گفته بوم که پرسپکتيو اين جاده و کانالی که وسط آن جا خوش کرده جان می دهد برای ساختن سوررئال ترين خاطره ها. هميشه گفته بودم.

پ.ن:

+ نوشته شده در ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٥/۱/۳
 

 

چیزی شبیه یک حس موروثی که از خودم به ارث برده باشم، یک التهاب، یک تردید که نطفه اش از ابتدا مفلوج بسته شده...

یک ترس، که کافی نیست. میل ها کج می بافند و فلسفه همینطور قیقاج پیش می رود. تحلیلی که فایده ندارد. حرفی که یخ کرده و یک تَب ِ مردّد. معادله ای که مجهول ندارد و هرزخنده ای که رسوب کرده؛ اینجا، کفِ دهنم، از قبل ترها...

از پی ِ خامی هایی که به اسم کهنه کاری به پای خودم گذاشتم، زَنک ِ آشفته ای مانده که در آینه زبان درازی می کند و لابلای اوج و حضیض ِاتفاقات عمودی گم می شود.

در تداوم ِ یک تصمیم ِ صادقانه بین عقربه هایی که از خوشی بندری می رقصند، مشق ِ اتفاق می کنم هنوز.

اندکی سرما و لرزشی که سراسر پیش می رود.

و تَبی مردّد.

 

پ.ن: فلیسیا کجایی که یادت بخیر!

 

 

+ نوشته شده در ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي