۱۳۸٤/٩/٢٤
 

بعضی وقتا دلم ميخواد يه چندتا نارنجک ببندم به خودم و بپرم رو تموم زندگيم! کی به کيه، بوووووم! ... اسطوره که نه، ولی خوب حداقل سوژه ی خوبی واسه جوک ميشم!

پ.ن خصوصی: طنز نيست، حوصله ندارم. بارون نياد ميرم اون بالا هرچی اونجا باشه بارون ميکنم و ميريزم سرت: خدا، فرشته، شيطون،ابر، ماه، آفتاب، و ...که بفهمی زندگی خالی نيست؛ خستگی هست، آلودگی هوا هست، فقر هست، سقوط هست، سکوت هست و نيست ... و من!

+ نوشته شده در ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٩/٢۱
ممممم...

مادربزرگش توی قوری همراه چای، قصه دم می کرد؛ ديشلمه! سر می کشيديم، راه و بيراه می شديم، نمکی می شديم که هفت در و بسته بود و يه در و نبسته بود، ... بعضی وقتا گرگ که ميومد در می زد اون تو ساعت قايم می شد و منو گرگه می خورد. گاهی هم با کره اسب سخنگوش می اومد از کنارم رد می شد و من که داشتم تو جنگل با بقيه حيوونا حرف می زدم بهش حسوديم می شد.

.

.

.

پنجره رو بستم و اومدم اين طرف، کاش يکی رو باز گذاشته بودم، که شايد ديو می شد و از همون پنجره ای که باز مونده بر می گشت!

+ نوشته شده در ٦:٥٤ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٩/۱۸
 

شب همه ش به اين اميد میرم تو رختخواب که دم دمای صبح، که تو اون وحشت احمقانه - که دليلش هم برام مشخص نيست - از خواب می پرم و يهو انگار يه تن لرزه ی بدی همه ی وجودمو ميگيره، بپرم پشت پنجره و بخارشو پاک کنم و ببينم ريز ريز داره از آسمون برف مياد! هر روز برفی روز تولد منه. هر روزی که برف بياد حتی اگه تو صفحه اول شناسنامه ام اون روز برف نباريده باشه! ... هاه! هيجدهم آذر واسه همچين انتظاری يه کم زوده، اما همه ی مشکل سر همين زياده خواهی هاست!

پ.ن: نذر کردم اولين برف که اومد گنجشک کوچکی بشم. تا خونه ی تو بپرم و ... يادت نره دون بپاشی!

+ نوشته شده در ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٩/۱۳
الف لام ميم

این همه پرنده ی لال

از تحریر ما خوشخوان تر می شوند

وقتی هوا؛

زُکام دَم دمای دی ماه باشد وُ

حوّا

کنار جنوب غربی

از بد سرپرستی هرچه تمام تر

تمام سیب ها را

کال کال

 حراج کرده

 

من

هی تکرار می کنم:

« اشهد ان لا اله الّا ... »

پتیاره ها دل نمی دهند انگار

اینجا کش می آید

ا ی ن ج ا ...

و مؤذن

گیر سه پیچ می دهد به:

« حیّ علی الصلوة »

 

و کوچه ها

که منتهی الیه همه شان

بن بست می شود

لابد فقط همین یکی صراط مستقیم می ماند

های تاکسی تاکسی:

« اهدنا الصّراط المستقیم»

 

و این همه چشم اسفندیار

که روی پاشنه ی آشیل راه برود

مطمئن باش

 اکثریت قریب به اتفاق شان شاعر می شوند؛

                                           رسمن جواد!

و همه چیز به چشم وُ

                     کفل وُ

                     پستان،

                             ختم می شود.

 

 

 

همین قریب به اتفاق ها

هنوز هم که هنوز است

مرا از هندسه ی قاراش میش کوچه

فاکتور می گیرند

که مبادا ضرب شوم

در ضربان مشدّدِ

 این چشمها وُ

      کفل ها وُ

      پستان ها

 

زُکام ِ دَم دمای دی ماه

قامت می بندم

پشت همین قریب به اتفاق ها

         

و هنوز

احمقانه منتظرم

یک «الف لام میم ِ تازه»

از چاک سینه ی یکی شان

بیرون بجهد!

 

+ نوشته شده در ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٩/۱٢
 

برای لیلی

پاییز 1383

 

گفتی آنجا تاریک است؟
من که دیگر با کاغذهای دفتر مشق ام

دزدکی

 موشک درست نمی کنم

تاریک باشد یا نباشد

من دیگر ستاره ای ندارم

که بچسبانم به موشک وُ

 بفرستم

 تا خانه ی تو

 

خانه ات سرد است؟

بیا کمی تا کودکی من قدم بزن

کش آمده تا امروز

آن وقت

گرمای تمام بیست های من مال تو

و هزارتا مُهر ِ گل

       که بی تقلب گرفتم

 

خانه ات سرد است؟

از تو چه پنهان

اینجا هم سرد است

و هرچقدر به حریق می کشانم «من» را

گرم نخواهم شد

گرم نخواهد شد

 

راستی یادم رفت بگویم:

کوچه از آن روزها

 کمی طولانی تر شده

حالا قدغن ها

از ما

بیشتر جلو می افتند

 

+ نوشته شده در ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٩/٩
آقايون بفرمائين، خانوما بفرمائين *

دراز می کشیدم کنار اون استریوی طوسی نقره ای. دو تا باند نسبتن بزرگ قهوه ای داشت.تموم پنج و شیش و هفت سالگیمو باهاش شبها خوابیدم، ظهرایی که از خواب زورکی فرار می کردم به عصر رسوندم، و ... نمی فهمیدم چی میگه. بچه بودیم، چه می فهمیدیم خرافات و سنت و ... چیه! همه ش جذابیت دیالوگ بود و کاراکترها، لهجه ها، موسیقی و ... بعدن که بزرگتر شدم تازه فهمیدم قضیه چی بوده.

 

اولش نوشته: « ... شهر قصه در اصل از یک روایت عامیانه گرفته شده: منتهی من به این روایت شکلی تمثیلی داده ام، من در این نمایشنامه کوشیدم تا نظمی را که خاص زبان این قبیل روایتهای عامیانه ایست در گفتگوی آدمهای این نمایش حفظ شود.

شهر قصه حکایت دردناک آدمی است که نادانیها،خرافات و سنتها و نظامهای تحمیل شده زندگیش را محدود کرده اند. ...»                  بیژن مفید

 

 ...

فرض کن بری محل قدیمی، کوچه های همون پنج شیش سالگی، بعد از مدتها سی دی رو بگیری و با خودت مرور کنی، ... اتل و متل مطلّا ... جن گیر خوبه یا مُلا؟ البته مُلا مُلا ... سلام علکیم سوسک سیاه حال شوما؟ سلامتین انشالا؟ والده تون چطورن؟ کسالتی نِدارن؟ ...خاک به سرم آق مُلا... واییییییی. دیوونه شدم!

 

هرکی دوست داره اینا رو هم داشته باشه خیلی خوبه:

وبلاگی برای شهر قصه

ترانه های شهر قصه با صدای بیژن مفید

 

 کارای دیگه هم بود: ماه و پلنگ بود از بيژن مفيد که روی جلدش اثر مرحوم مرتضی مميز بود، علیمردان خان که شعرش از ایرج میرزا بود و اجراشو نمیدونم، موش و گربه بود يه برداشت جديد از عبيد زاکانی که هرکی گوش نکرده نصف عمرش بر فنا!(اما اصلن جزئیاتشو یادم نیست)، کارای 48داستان بود، ...

جز شهر قصه که دوباره از دیروز سی دی صوتی و با کیفیتشو به لطف این آقای عاصی، دارم، فيلم شهر قصه و بقيه شو ندارم! و میخوام! هرکی میتونه راهنمایی کنه. خواهشن البت! 

................................................................. 

* تیتر: یه تیکه از دیالوگ سگه که عطاری میکرد.

 

پ.نِ کليشه ای: خداییش بچه های امروزی فقیر نیستن؟ اون از کارتوناشون؛ همه ش دیجیمون و فضا و مریخ و بزن بکش و اسلحه لیزری و ...اونم از نوارقصه های جیغ جیغی پر از سروصدای ديمبيل و دامبيلی بی مزه شون! ممممممم ... ماشین زمان میخوام!

 

+ نوشته شده در ٧:٢٩ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٩/٤
هيچ، صفر ِ مضاعف، يا هر چيزی شبيه اين

کز میکنم کنج اتاق و همه ی سیبهای دنیا را کال کال گاز میزنم که یکی پیدا بشه از این بهشت فسیلی بیرونم کنه. و صدا از سنگ حتا بشنوی از اینها نمیشنوی!

 یادم می افته رنگ ها را زود فراموش می کنم، از بس صورتک ها خالص رنگ نمیشن، انگار این زندگی ِ خاکستری و هموار همه چیزو بی رمق می کنه، یا شاید من کوررنگ تر از اونی شدم که این همه زرد و قرمز و نارنجی رو تو بیخیالی این همه آدم گم میکنم. رخوت عجیبیه، حتی لولو سر خرمن ها هم خوابشون برده!

 

 

+ نوشته شده در ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي