۱۳۸٤/۸/٢۳
آنکه راه افتاد روزی مستِ مست

 

خاکستری که بشود آسمان، باید ردّ کلاغها را بگیری و بروی. جاده ها هرچقدر هم که لغزنده باشند، لغزنده ترینشان را باید عبور کرد که یک وقت تهِ بی اهمیتی این همه حضور کمرنگ و بیرنگ رسوب نکنی. برای آدمکهای اینجا زیر باران رفتن و نرفتن بی معنی تر از آن کبوترهای سیالی است که زنگ انشا در آسمان خیال می پراندیم و کسی هم کَکِش نمی پرید که بر سر کبوتر ِ یُبسی که پریدنش چیزی در پی نداشت چه گذشته.

مواظب نباش! خیالت راحت، هیچ کس های این حوالی ترسو تر از آنی هستند که دهانت را بو کنند که مبادا گفته باشی: ...  بزن به هرچی گل و لایِ جادّه ست که قراره زیر بارون همه ی هیکلتو بگیره و تا خرخره فرو بری توشون که نبینند چه جوری ردّ نشونه ها رو تنت جا مونده، دستت که روی آخرین سیم سازت گیر میکنه و نت ها تو هوا گیج می خورند، احتمالن بی انتها ترین جادّه ها را تخته گاز رفته ای و خبر نداری، از آن جادّه ها که آنقدر خیس و گلی اند که هرکسی جرات زدن به گل و لای شونو نداره. بیا حالا را بی دریغ و بی دغدغه باشیم، گور بابای آن همه گذشته  که با نشانه ها آمدند و رفتند، به دَرَک که کال ماندیم و به پاییز رسیدیم و گذشت، تلالؤ آینده هم که در ابهام آن همه هیچ فنا می شود، بیا امروز فقط باشیم، همین حالا؛ ساعت شش و چهل و پنج دقیقه به وقت اینجا، درست همین جا که من ایستاده ام و تو آنجا. زیر سایه ی همین غروبی که چندان هم سنگین نیست. پوست انداخته باشی یا نباشی لحظه آمده و رفته و تنهای تنها گُم میشوی اگر حرف همه ی بوسه های هول هولکی را به هیچ بگیری و دستتو با همه خواهش ها تو جیبت دفن کنی که سرما یه وقت انگشتاتو بی حس نکنه. این پرنده ها که هوار می شوند رو سر آسمان بیکار که نیستند، فارغ شو از اینکه حضورشون اتفاقی بود از سر شهوت یا خواهش یا عشق، بی خیال شازده! فکر ِ اینکه هستند باید قلقلکت بدهد. بیا همین الان باشیم... فکرش را بکن! چراغهای این بزرگراه چقدر زیادند و طولانی! سیاهی را از شب میگیرند، قبای ژنده روی دستمان می ماند ها! آب هم دستت بود خالی کن رو سرت و بزن به جاده، تخته گازترین راننده ها یک روز خوابت را می بینند، دائم الخمرترین الکلی ها از حرارت و معجزه ی اون همه کلام ِ دوست که تو جیب امروزت پنهون کردی کم میارن اگه فقط یه جرعه بنوشی از اون جام نه چندان تهی. گریخته باش از فرسودگی این همه واژه ی عاشقانه که از عشقبازی مامان باباها هم پیرتر و تکراری ترند. فکر اینکه کسی هست که دستش را بگیری و خاک خیس ِ این همه پس کوچه را تلو خوران هم که شده گز کنی وسوسه کننده ست. بگذار نجات دهنده تا ابد در گور خفته باشد! اینجا بیشتر از اونچه که فکر کنی مال ماست. صرفنظر از اون همه افتخار تاریخی که به گند کشیدیم و بسی رنجی که در آن سال سی کشید و به فاضلاب سپردیم، اینجا هنوز مال ماست! مال ما! من و تو و اون و تموم مستایی که قالب صابونشون تو دهن دزدترین کلاغ گیر کرد و رفت! داغ که باشی می شه تو روی گُرگ روزگار ایستاد و  و راهی شد به قصدِ این همه خاک خیس که هنوز پای این بی شرف ترین مخلوق بهش نرسیده. میدونی؟ بی وجدانی این سیمهای شق و رق همچین رخوت میندازه تو تن آدم که یادش بره کی و کجا و چه کسی بود که یک روز دست انداخت گردن زندگیش و  آدرس ِ سیم آخر رو انداخت تو جیبش. هنوز میشه زد به آخرترین سیمی که هیچ کس نتونسته زیر بار آخر بودنش کرخت بشه. آهایییی! با توام شازده! میدونستی؟!

 

پ.ن: لعنت به قانونی که رانندگی در حالت مستی را غیرمجاز کرد.

+ نوشته شده در ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۸/۱٩
بی عنوان برای پاييز ِ امروزم

از بارانی که باريد و

بالاترها شکل برف داشت

فهميدم

اين آسمان هرچقدر هم که ببارد

از تلخی هماره ی من کم می آورد.

چيزی نبوده، نيست

شايد هم نباشد هرگز

اما

 بُغضی تا هميشه

اين لامصّب ترين حنجره ی دنيا را

يکريز و پی در پی

می فشارد پاييزها.

نفسم بوی درد ميگيرد،

روی زخمم که ها ميکنم.

پیاپی سکندری می خورم،

از پله ها که بالا می روم.

 

می داني؟

همه ی مُسکّن های دنيا را

برای مادر ِ من ساخته اند

که اعصابش

از گذشته ای که برای همه و هيچ فنا کرد

پس کلّه ای می خورد

و آستر لباسهاش هميشه بوی پروپرانولول می دهد.

و سراسر ِ آرامشش

دريک واژه ی دو بخشی خلاصه می شود:

« پدر »!

 

از کُدئين ها می گريزم

می زنم بيرون که مشتی هوا بخورم

ناغافل، پُشت به پُشت

بی هوا هِی مُشت می خورم و

 و ِل می شوم

 در کوچه هايی که طعم يخچال می دهند و

 غذاهای چند شب مانده.

 تمام يخ های تنهايی را

قالب قالب،

 قورت می دهم يکجا.

 

«بايد از تمام وابستگی ها گريخت»

 احمقانه به خودم نهيب می زنم:

مبارزه کن، بجنگ و تمام شو

تباه شو

قهرمان مبارزات در مقياس ِکوچک و

 آرمانهای ميکروسکوپی

از اين بهتر نمی شود!

 

از دوازده ساله ترين ِ نو بالغ ها

سبکسرتر

فاصله ی فرعی تا اصلی را

ده قدم ده قدم

پشت دود سيگار مرد رهگذر

پرواز می کنم.

کاش اين پياده روی نئونی ِ منجمد

تا ابد بود

تا ابد بود

تا ابد بود.

تا روزی که هيچ اتفاقی طعم ناگواری نمی داد.

تا روزی که روبروی تو ميگفتم:

ميدانی؟

تقصير من نبود که آن روز

در هياهوی پوچ آن همه اتفاق گُم شدی

پيش از آنکه سهم ِ من شوی

تمام شدم

می دانی؟

تمام شدم!

 

+ نوشته شده در ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۸/۱
 
+ نوشته شده در ٤:٥۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي