۱۳۸٤/٦/٢٦
 

کنار رودخونه نشستيم و اين اصفهان هميشه ی منه،

من سنگ تختی که زير پاش افتاده رو برميدارم افقی پرتاب ميکنم رو آب، سه بار رو آب میپره و بعد فرو ميره.

ميگه خسته م. بهش ميگم بی خيال، تو که کم نمی آوردی.

مث بی نهايت عجيبی که تو چشماش قايم کرده آرومه . بهش ميگم تو تنها خواهرزاده دنيايی که خاله ش فکر ميکنه جزء مايملکشه، می خنده !

موبايل زنگ ميخوره. مامانمه، ميگه فردا عملش ميکنن. من اينجا لنگ يه اتفاق ساده ام، اونقدر الکی گير افتادم که خودم هم تو بُهتش موندم. اون اونجا رو تخت جراحی تو اتاق عمله و من اينجا مشغول ...

بهش ميگم اگه عزيز رو نداشتم ميمردم. ميگه: من هم ...

و تازه می فهمم آدم اونقدری هم که فکر ميکنه تو دنيا تنها نيست! 

+ نوشته شده در ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٦/٧
امروز خاورميانه بودم

ساعت 6:30 عصر پشت چراغ قرمز سر ِ سهروردی گیر کردیم. ساعت 7 وقت ام آر آی داریم و از شدت درد، اعصاب مامان داره متلاشی میشه. من کتابمو تو یه دست نگهداشتم و اون دستم رو رها کردم تو فشارای متناوب دست مامان که از شدت درد حاضره به همه چی چنگ بزنه. راننده صدای موزیکشو کم میکنه و اجازه میگیره که سیگار روشن کنه و مامانم دادش درمیاد. گیجم. گُنگم. از این همه هیاهو خودمو پرت میکنم وسط موزیک: طلوع کن طلوع کن ... و خورشید لابلای ساختمونای ناهمگون گم میشه. انگاری که وقت غروب کردنشه. این همه ماشین که تو خیابونا ریخته و این همه صندلی خالی که روی چارتا چرخ دنبال بیهودگی حرکت میکنه. این همه آدم که از صبح تا شب میزنن بیرون برای هیچ. این خیابون عباس آباد هم که پر از نمایشگاه اتومبیله. پر از چارچرخه های خدامیلون تومانی. دیگه یادم میره که مردم پول ندارن! یه خانوم کنار خیابون ایستاده و سه تا ماشین هم برای اون ایستاده. مامان هنوز درد میکشه. از هولش یه دیکلوفناکِ خشک و بی آب میخوره. من هنوز گیجم. دنبال خانومه سه تا ماشین و دنبال اون سه تا ماشین یه مسافرکش زرد رنگ و رو رفته ایستاده و دنبالِ زردِ رنگ و رو رفته هم ما، و همچنان ترافیک... این نوکیسه های تجارت، بیزینس، داد و ستد. این اندامهای خوش چهره ی ثابت و تکثیر شدنی، این مدینه ی مقرّبِ بی معنا... آدم تو این شهر گُم میشه. جایی لابلای این همه تکرار مکررات و بیهودگی گریز ناپذیر گم میشه. یا نه اگه هم گم نشه، مث یه تیکه از یه تصویر میمونه که با تیغ جدا کردنش، تک  میافته، یا یه رنگ جیغ میشه که تو اون زمینه ی خاکستری تو ذوق میزنه.. مامان دیگه انگشتامو تو مشتش فشار نمیده، چنگ میزنه. اشکم دراومده، گُنگم، نمیدونم چیکار کنم. صدای موزیک مدتهاس قطع شده. دیگه هیچکی اون تو داد نمیزنه طلوع کن ... مامان که دوبار دیگه انگشتامو تو مشتش فشار میده دوتا چارراه صعب العبورو رد کردیم و رسیدیم. راهی زیر زمین میشیم. تو اون اتاق میرم پیشش و هر شیء فلزی هست ازش دور میکنم. مث همه ی اون خرت و پرتایی که اسمشون رو میذاریم یادگاری و هر از چندگاهی یه عالمه شونو دور میریزیم! ما هر دو همینطوریم... دستمو رها میکنه و میخوابه رو تخت. آروم آروم که میره توی اون ماشین لباسشویی بزرگ، منم از اون جا میام بیرون و تو اتاق انتظار منتظر میمونم. منتظر همه اتفاقهای نیفتاده ای که قراره بیافته، یا ممکنه بیافته یا شاید هرگز نیافته! روی کاغذی که لای کتاب گذاشتم مینویسم: امروز خاور میانه بودم!  

 

 

+ نوشته شده در ۳:۳٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي