۱۳۸٤/٥/۳۱
ديوارها از هر سو ...

این بیهودگی های مکرر. این آشپزخانه ی سوت و کور . این اتاق ِ پر از همیشه. این اتصال کم سرعت. این پنجره ی مشرف به دیوارهای طولانی بی آگهی، بی شعار، بی فحش. این آسمان 24 ضلعی . این کوچه ی همیشه بی اتفاق. این آدمهای انباشته از حرفهای بیهوده. این واژه های زندانی. این کتابهای همیشه منتظر. این لامپ دویست واتِ بی جذبه، دریغ از حتی یک پشه! این رابطه های بی رمق... این کسالت مضاعف...این کسالت مضاعف ، این...

کانونی که رنگ قفس میگیرد. این همه هنوز ِ انباشته از کسالت را تاب نمی آورم ، میدانم! رنج ِ مزخرف از آنها که تنهاییت را از سر حماقت برنمی تابند. این اطراف کسی با اندیشه آشتی نمیکند، هرگز!

پ.ن: من خوبم، تو خوبی، همه خوب اند، سعی کن این صرف مهوع رو باور کنی! شاید قرار بود گوسفند باشم، نمیدانم، انگار خدا هم گاهی اشتباه میکند!  

 

+ نوشته شده در ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٥/۱۳
تو جيک جيک ميکنی، پس هستی!

برای گنجيشککم:

آنگاه که قيود و پيش داوری ها

يکسره از پهنه ی زمين روفته باشد

تنها در صراحت بی قيد و شرط

در خلئی آزادکننده و پايدار،

برای زندگی تازه

برای روحی تازه

فضايی ميسر است.

«مارگوت بيگل»

تو هيچ وقت نميتونی با اين متر بزرگی که دستت گرفتی اون کوتوله ها رو اندازه بگيری! کوتوله هايی که هيچ وقت بزرگ نميشن. هيچی و هيچ جا رو نميبينن حتی نوک دماغشونو! سخته، خيلی سخت... ميدونی چيه؟! من ميگم فعلن تو اين گرما بيا يه بستنی قيفی بزنيم تا بعد هم خدا که بزرگه، اما خوب، تو هم خيلی بزرگی!

ضمن التحرير: ميدونی؟ گاهی آدم از شناختن مشکلات دوستش هيجان زده ميشه! از اون لحاظ که تازه ميفهمه با چه اعجوبه ای دوستی ميکنه، کسی که غول ترين مشکل هم نميتونه لِهِش کنه. آره اينجورياس سينيور!!

+ نوشته شده در ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٥/٤
 

شعاع تابش ۷۰ درجه ی آفتابِ تابستان، امتداد صاف و شيبدار خيابان وليعصر، هوای تنبل و گرم ،... بی هدف، بی انتظار، بی منتظر... اين روزها دلم فقط اون مانتوی گشاد و خنک رو ميخواد، حتی اگه شبيه کيسه باشه، بی خيالِ اين همه حادثه ی عمودی و تيز که مث رگبار فرو ميباره، بی خيالِ اينکه ليلی اونجا، تو اون آکواريوم مُرد و رفت،بی خيال، دست بطری آب معدنيمو میگيرم و چشم تو چشم ِ موزائيک پياده رو ميندازم و ادامه ميدم؛ عرق ريز، خسته، بی هدف.

پ.ن: گرمای مرداد همه چيز رو بخار می کنه، حتی اون تيکه از خاطرات، که منو به يکی از بهترينهام وصل ميکرد. آهاااای! با شماهام! کسی واکسن ضدّ ِ بی خيالی سراغ نداره؟!

پ.ن پريم: جونِ هرکی که دوس دارين، تو خالی ترين و بيخودترين لحظه ها به کسی قول نقاشی کشيدن و هديه دادن، ندين! دين دين!

+ نوشته شده در ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي