۱۳۸٤/٤/٢٥
تعطيلات ...

برميگشتيم. پرده رو زدم کنار،  به خط احمقانه ی دور چشمام تو شيشه نگاه کردم؛ گاهی ميشه با چشم، درسته يه نفر رو قورت داد! ... از پيچ سوم که گذشتيم به بابام گفتم: من می ترسم، پرسيد: چرا؟ و من هيچ جوابی نداشتم، نتونستم بهش بگم اون سنگِ حفاری شده رو که گذاشتم تو کمدِ خالی از يادگاری، يه روز کار دستم خواهد داد و سرم رو خواهد شکست، نتونستم! ... پيچ بعدی رو که رد کرديم، فکر کردم شايد اين يادگاری ها رو بيشتر نگه دارم، کمی بيشتر، حداقل سعی ميکنم، يا اينکه خودبخود اينطوری ميشه،... پيچ آخرو که رد کرديم همه چی تموم شد و من کمی تا قسمتی کرخت بودم؛ تو آينه ديدم که خوابم برد.

پ.ن: کاش ميتونستم آينه باشم!

+ نوشته شده در ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٤/۱٦
آفتاب پرست دوساله

دوسال گذشت...  ناخودآگاه منو رشد داد. حس خوبيه و خيليا تو اين رشد دخيل بودن. کم برام مشکل ساز نبود اين آفتاب پرست دوساله ، اما اونقدر جلو رفتم و داده هاش اونقدر پُررنگ هستن که نخوام به حاشيه فکر کنم. ميخوام دستامو بگيرم پشتم و جُفت پا از رو حواشی بپرم! اتفاق نه چندان بزرگ و نه چندان کوچکی بود قربان!

+ نوشته شده در ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٤/۱٤
آنتراکت

جيک جيک ميکنم و خوش ميگذرد همچنان! ... حس خوبِ داشتن ِ همه ی اون چيزهايی که ميتونی داشته باشی و داري، و ناديده گرفتن همه ی اون چيزهايی که بايد داشته باشی و نداری. گاهی بايد فقط زنده گی کرد. کم و بيش اش هم بماند تا بعد!

+ نوشته شده در ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٤/٧
آيند و روند ...

حنيف رو از کلاس هانيبال ميشناختم، کُرد بود، جايی حوالی سقز. کژالِ نامی دوستش بود و پاسپارتوی کارهاش مث موهای کژال، سياهِ پر کلاغی بود. يه جوری بود نگاهش؛ يا ازش فرار ميکردی يا توش می موندی؛ بی درنگ! حنيفو ميگم. ... همون که رو پله ی دم ِ در ِ‌کلاس ديوان می نواخت، همه برای کژال ... 

ديروز سر ِ خيابون طالقانی روبروی در ِ شرقی دانشگاه کژالش رو ديدم، موهاش هنوز سياهِ پرکلاغی بود. گفت ۳ ماهه که رفته کانادا، ياد خودم افتادم که يه زمانی آرزو ميکردم جای کژال باشم! بهش گفتم و تلخ خنديد ... به حنيف قول داده بودم روزی که خودمو پيدا کردم بهش خبر بدم و اونم يه نقاشی بهم بده که به يادش بکوبم به ديوار ... من هنوز خودمو پيدا نکردم اما اون يکی از نقاشيهاشو داده بود به کژال که بهم بده ... بگذريم، مثل حاشيه ی کاراش بی رنگ بود، اما خوش می نواخت!

+ نوشته شده در ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/٤/۳
 

 

        ترانه

 

 

 

-   امروز چه روزی است؟

-   ما خود تمامی ِ روزهاییم ای دوست

  ما خود زنده گی ایم به تمامی ای یار،

  یکدیگر را دوست می داریم و زنده گی می کنیم

  زنده گی می کنیم و یکدیگر را دوست می داریم و

  نه می دانیم زنده گی چیست و

  نه می دانیم روز چیست و

  نه می دانیم عشق چیست.

 

 

  « ژاک پره ور»

 ..................

* جمعه روز شستن رخت های نشسته، ديدن خوابهای تلنبار شده ی در طول هفته، روز کش و قوس آمدن های بيهوده و ديدن فيلم هايی است که از اين و آن گرفته ای! امروز روز ديدن فيلميه که از گنجيشکم گرفتم!

+ نوشته شده در ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي