۱۳۸٤/۱٢/٢٦
ميان ماه من تا ماه گردون ...

۱۱ساله که بودم عاشق مرد چهل ساله ای بودم که موهای بلند جوگندمی داشت، بوی سيگار و عطر می داد ... خواستم بگم حالا هم هستم! مَرد مُرده ولی. حالا عاشق پسر بچه هايی هستم که توی خيابون دست مادرشونو گاز می گيرن و پاهاشونو می کوبن زمين تا براشون بستنی بخره، و اگه يکی اذيتشون کنه انقد ميزننش که از درد به خودش بپيچه. هميشه همينقدر گستاخ و شاکی.

+ نوشته شده در ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٢/۱٩
 

بعد از یک خوشبختی 24 ساعته، کرخت و رخوت زده دراز کشیدم و ناخنهای پام بیهودگی اتفاقهامو روی دیوار حک می کنند. حس می کنم به اندازه ی هزار هزار سال برای هر چیز و هر کاری، زمان دارم. زمین با اون همه هیبت و عظمت داره زیر ِ من می چرخه و من اصلن اینو حس نمی کنم. همین کافیه، تو دنیا انقد اتفاقای گُنده و باور نکردنی میفته که آدم رخ دادنشونو اصلن حس نمی کنه ؛ ابعاد آنچنانی، پیامدهای عمیق و ... و اونوقت تمام طول یک روز ِ من تو یه خمیازه خلاصه می شه. همه چیز خیلی خیلی خطی در جریانه و دیگر هیچ! خمیازه ربطی به جمعه و فلان وقت و سعد اصغر و مزاج سرد هیچکس نداره. همه ش به خاطر زمانیه که بی رگه، بی رگ! سیب زمینی ِ زمانی!

+ نوشته شده در ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٢/۱٧
 

راست می گفت.

می گفت روزی که دیدی وقتی جوک تعریف میکنی، دوستت همینطوری بی حرکت نگات میکنه، بدون دیگه حرف هاتو نمی فهمه! نشسته بودم روی نیمکت وسط ِ کلاس،

و تو نمی توانستی دیگر جوکهای مرا بفهمی.

یادش به خیر « یک روز یه بنده خدایی بود...» ترک بود، لر بود، فارس بود، عرب بود، ... ما را می خنداند. خیلی می خنداند.

 

پ.ن: این نیمکت ها چوبی تر از آنند که بفهمند من و تو و بقیه وقتی هیجان زده می شدیم، همه چیز یادمان می رفت، حتا غضنفر !

 

پ.ن برای پ.ن: حالا روزها عوض شده اند، من مانده ام و نیمکت و غضنفر، با آن همه جوک که بیخ گلویم مانده! حالا روزگار عوض شده. غضنفر پست مدرن حرف می زند و من عاشق ِ تکیه کلامهای آنچنانیش شده ام. راستش را بخواهی هر روز به تعداد انگشتهای دستم، عاشق این و آن می شوم. می دانم همین روزها دوباره کار دست خودم می دهم. روزها در لفّافه به سر می شوند همچنان، سه نقطه ها را با خودت ببر، بگذار کمی صریحتر بگویم، حالا یکی هست که اصلن هم نمی ترسم اگر عاشقش شوم – یا ام شود – !

 

+ نوشته شده در ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٢/۱٢
ميم مرامتو!

از گونه های ناياب و رو به انقراض نسل بشره. از مهمترين ويژگيهای اين گونه ی بامعرفت از آدميزاد، اينه که قابليت زندگي، رشد و حتّا بالندگی در نواحی جغرافيايی خاص مثل ماداگاسکار و حتّا مغولستان خارجی رو هم داره. حيف که مسئولين مربوطه رسيدگی نمی کنن و نسلشون رو به انقراضه. حيف! کاش ميشد يه پتيشن درست کنم ...

 

+ نوشته شده در ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٢/۱٠
تمام اش کنيد، ماشه را بکشيد، اما ...

تمام این همه پنجره هم که هی پشت سر هم باز می شوند باز من به آن صندلی و آن میز و آن سقف طولانی فکر میکنم و آن لنگه دمپایی که بین سقوط از سطح میز تا زمین مردّد مانده. ماراتن سختی در پیش رو داریم و من از همه چیز که باید، فقط یک جفت پا دارم که همیشه درد می کند. « ابتذال بیهوده ای ست اما باید هضم اش کنی عزیزم » و من هی بالا می آورم؛  تمامی امحاء و احشاء این گوسفند متحرک متفکر را با آن مغر قلبمه ی پر و پیمان! گوسفندهای متفکر با آن قراردادهای محکم و خیره و گلّه های اتوکشیده ی نازنین و مودب که همیشه در حال تکریم و عنایت همه چیز اند، همین دیروز مورد عنایت قرار گرفتیم، جایتان خالی، چه بویی هم می داد!

-         خوب خاک بر سرت کنم، همه چی همینطوریه! کاری نداره فقط سرتو بنداز پایین و بگو بعله! بعله!

بع ... بع ... بعله! شما درست می فرمایید، اما بقیه چی؟ تمام؟ اینها همه با بعله تمام می شوند، اما زن که تمام نمی شود، مرد که تمام نمی شود، تن که تمام نمی شود، حتا اگر این جامعه تمام بشود، « من » که تمام نمی شود ، شعر که تمام نمی شود، سیگار که ، حرف که، رقص که، ...

 قربان چشم و ابروی گوسفندی نازنین ات برم، این دفتر، هشتادبرگِ کاهی بیشتر ندارد و یک روز تمام می شود، اما هذیان که تمام نمی شود،

ماشه را بکشيد قربان، اما هذيان که تمام نمی شود،

اما تب که ...

 

+ نوشته شده در ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٢/۸
گمشده

 

هنوز جای خودم را درست یادم نیست

و ابتدای خودم را درست یادم نیست

 

تو از تلاقی ایمان و کفر می گویی

و من خدای خودم را درست یادم نیست

 

مرا چو برده به بازار مصر نفروشی

که من بهای خودم را درست یادم نیست

 

منی که گمشده ام بی تو در خودم حتی

نشانه های خودم را درست یادم نیست

 

زمین به دور سرم چرخ می خورد، از چیست؟

چرا بلای خودم را درست یادم نیست؟

دگر نپرس که تنها چه می کنم اینجا

که ماجرای خودم را درست یادم نیست

 

* هادی مهری خوانساری*

 

+ نوشته شده در ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٢/٥
من پاکِت ميکنم، پس هستی!

مهربونی آدما هيچ رقمه قابل جبران نيست. چون بعضيا خيلی خيلی مهربونن؛ اول می شاشن به کل هيکلت و بعد با دستمال پاکش ميکنن! وقتی ميگم من آدم لطف پذيری نيستم، يعنی همين.

پ.ن: تقديم به همه ی آنها که صميمانه به من عشق می ورزند!

+ نوشته شده در ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي