۱۳۸٤/۱۱/٢۸
 

مادر مرغ دارد. مرغ مادر یک و فقط یک پا دارد.

من مرغ دارم. مرغ من اما جفتِ پاهایش می لنگد.

مرغ من راه می رود و ناله می کند.

مرغ من این گوشه کز کرده.

مرغ مادر یک و فقط یک پا دارد.

پدر اما هیچ وقت مرغ نداشته. هیچ وقت.

 مرغ مادر تا آخر همینطوری یک پا روی همه ی مرغ های دنیا را،

کم می کند. گفته باشم

+ نوشته شده در ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/٢٥
 

دیگران خواهانِ زیستن با چشمانِ پر یقین ِ تو اند،

من اما بر آنم که تنها مَشاطّه ی تو باشم.

(نرودا)

 

همه چیز از ادراک چیزی به نام حسّ هفتم آغاز می شود و همه ی قواعد بازی در هم ادغام می شود. در انتهای این کوچه که از چهارگانه ی جهات، آزاد است،  یک لِی لِی کشیده اند که هفت خانه بیشتر ندارد و پای من در آستانه ی خانه هفتم روی خط می رود و تمام خانه ها مال تو می شود. کوچه را که آب پاشی می کنند، هیچ کس نمی فهمد لی لی را آب می برد و ما در خانه ی هفتم جا می مانیم و غرق می شویم. کوچه ها از هر سمتی که آغاز شوند انتهای همه شان برای ما یک لی لی کشیده اند که هفت خانه بیشتر ندارد. یک روز که جرزنی یاد گرفتیم تمام خانه ها مال ما می شود و من یاد میگیرم که اجازه بدهم تو هم با من توی هرکدام بنشینی. آن وقت بستنی قیفی لیس میزنیم و زیر زیرکی به همه ی طعمهای دنیا کِر کِر میخندیم. به همین سادگی!

+ نوشته شده در ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/٢٥
برای سين يور زاده!

چشم به دیوار دوخته ام

و همین چهارضلعی ِ نورانی

نگاهم را چنین ساده کرده است

 

حالا

کمی بعد

آگاهی

از ناحيه ی حلقوم

شروع به باریدن کرده است

 

احتمالن

فردا که به خیابان بروی

همه چتر برداشته اند

و هی به خورشید

دستمال قرض می دهند.

 

 

+ نوشته شده در ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/۱٧
بدون شرح

داخلی. هیئت عزاداری

 

گزارشگر تلویزیون:  بیننده ی عزیز!  لطفن نظر مثبت خودتونو در مورد فناوری هسته  ای بگین.

 

مصاحبه شونده جوون تین ایجر:  بله. والا این اِ نِرجی ِ هَسده ای برای جوونای ما، واسه کشور ِما، واسه آینده ی اسلام خیلی خوبه. الان جوونا کار ندارن. ازدواج سخت شده. هر کشور مسلمونی حق داره به فندآوری ِ هسده ای دَس پیدا کنه. آمریکاییای جنایتکار و اسرائیلیا چِش ندارن پیشرفت ما مسلمونا رو تو هیچی ببینن. ا راس ميگن اول برن به اسرائيل بگن. الان هم که دانمارکیا رفتن به حَرضَت ِ محمّد توهین کردن نعوذبالله. حالا خوبیش اینه که همه ی این هسده ای به دَسّ دانشمندای جوون خودمون برپا شده. و کلن ما مردم ایران تا آخرين قطره ی خون، از همه ی پروجه های دولتمون حمایت میکنیم.

 

(تکبیر حضار)

 

پ.ن: بنويسيم هَسده ای بخوانيم سُلح آميض!

+ نوشته شده در ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/۱٥
کز دیو و دد ملولم و سه نقطه

به مريم با تنهایی حادَّ ش:

همه ی خوبی دنیا به همین پارادوکس های ابلهانه ی بی دلیل ست. اینکه وقتی تنهایی از در و دیوار اتاقت بالا می روند و پوست پرتقال ها از همیشه پراکنده تر می شوند، بنشینی و از بُغضی که یکی در میان گلویت را پاره می کند و از خنده های مُضحکِ مبتذل، کالای ادبی بسازی و به خورد مخاطبین عامّ و خاصّی بدهی که بالا و پایین زندگی ات کَکِ هیچ کدامشان را نمی پراند. وقتی می دانی آن سمتِ این شیشه ی محدب هفده اینچی آستیگماتها عینکشان را برای خواندن آنچه رو میکنی نمی زنند و یا بر نمی دارند، همه چیز به سه نقطه هایی تبدیل می شود که آگاهی ِ خودِ گوینده هم پیششان از درجه ی اعتبار ساقط است. روزگار غریبی است و تعمیم، اصل ِ خوبیست نازنین ام. آن سمتِ شیشه هایی که روی مانیتور و پنجره و گاهی حتا روی عینک ات نصب کرده اند هیچ کس برای هیچ چیز وقت ندارد و درست همین وقت است که روزها کوتاه و کوتاه تر می شوند و شب ها طولانی تر و تمام کسالتِ روزهای کوتاه وُ بی تاب ات در اخلاط لزج شبانه ی بستر جاذبشان آب می شود و تو خیلی ساده – دقت کن خیلی ساده! – از یاد می روی. درد هم بخورد توی سر خود ات و تمام دنیا که اینقدر گیر سه پیچ می دهی. های با شما هستم! به خيالِ علاج ِ درد ِ بی دردی، آتش برنداريد که امروزه روز، بی دردی علاج همه چيز را در آستین دارد، همه چيز. بايد سرت را بياندازی پايين و لبه ی کلاهت را آنقدر بکشی پايين که چشمهات حتا نوک دماغت را هم نبيند! ساده تر اين است، بله ساده تر اين است! اتفاقن این جا ها حدّ ِ وسطی وجود ندارد نازنین ام، قانون آدم بزرگ ها مال آدم های بزرگ است. بله آدم های بزرگ! یا گردنشان یا جیب شان یا سبیل شان از من و تو – یا حداقل فقط من -  خیلی کلفت تر است، آنقدر که محتویات جمجمه شان را کاملن تحت تاثیر قرار می دهد، آنقدر که هر چقدر هم تخته گاز بروی برایشان فرقی نمی کند... بله در زندگی زخم هایی هست که چسب زخم خوبشان نمی کند، دردهایی که کدیین آرامشان نمی کند و چرک خشک کن ها فقط پوستت را خشک می کنند! در زندگی زخم هایی هست و در زخم ها گاهی زندگی هایی هست که مثل جوانه روح تو را می گیرد و بالا می رود و هیچ کس نمی تواند هیچ فتوایی مبنی بر درمان قطعی هیچ کدامشان صادر کند.حالا ببخشید لطفن اگر یک ریز نشسته ایم و غُر می زنیم و بین این همه علائم و حرفِ اضافه گیر داده ایم به علامت سوال ها و علامت تعجب ها و شما هی فقط در خط فاصله ها تکرار می شوید! ببخشید اگر شرایط به سمتی پیش می رود که همه چیز با هم یکجا جنرال سرویس می شود و از هیچ کجا هیچ صدایی در نمی آید و پاسخ همه چیز سکوت می شود. خیلی خیلی ببخشید وقتی یاکریم ها با خِرفتی هرچه تمام تر گندم های حاشیه را می بلعند، آن وقت کلاغ ها دوست داشتنی ترین پرنده ها می شوند که از آنها هم چیزی جز غار غار زمستانی نمی ماند که معماری آلوده ی آسمان را به هم بزند! بر او ببخشایید اما ...

+ نوشته شده در ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/۱٤
 

شارل:         اگر زندگی ام را از دست بدهم، معنی اش این است که این چیزها را از دست می دهم: 

 (تکه ای روزنامه در می آورد و شروع به خواندن آن می کند.) تنظیم خانواده. تور مسافرتی، فرهنگی، ورزشی، زبانشناختی. کتابخانه مرد فرهیخته. همه نوع ورزش. چگونه بچه دار شوید. رابطه ی معلمین و والدین. آموزش. رفتن به مدرسه: از تولد تا هفت سالگی، از هفت تا چهارده سالگی، از چهارده سالگی تا هفده سالگی. آمادگی برای ازدواج. نظام وظیفه. اروپا. تزئینات. زن تنها. مرد موفق. مزایای فوق العاده برای زمان بازنشستگی. نرخ های محلی. خرید اقساطی. اجاره ی رادیو و تلویزیون. کارتهای اعتباری. تعمیرات خانه. دستمزد معین. (کاغذ را مچاله می کند و آن را با نفرت داخل آتش می اندازد.)

 

روانکاو:      فقدان میل و اشتیاق اغلب با افسردگی شدید همراه است.

 

شارل:        من افسرده نیستم. فقط می خواهم با خودم صادق باشم... نه اینکه آرزوهای حقیقی را با آرزوهای کاذبی که آمارها تعیین می کنند عوض کنم.

 

روانکاو:       یعنی چیزهایی که مانع رشد روانشناختی تو می شود و علت نفرت و میل تو به مردن را توضیح می دهد.

 

شارل:        ولی من نمی خواهم بمیرم!

 

روانکاو:       چرا، می خواهی!

 

شارل:        من از زندگی متنفرم. ولی از مرگ هم متنفرم. به نظرم وحشتناک است ... اگر هم خودکشی کنم، فکر نمی کنم کسی مرا به خاطر عدم فهم چیزهای غیر قابل فهم سرزنش کند.

 

 

 

--> بخشی از فیلمنامه ی شاید شیطان. روبر برسون.

 

+ نوشته شده در ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/۱٢
تلويزيون

يهو صداش يه مدل ديگه ميشه و از اون ور ِ گوشی ميگه: « ميدونی؟ ديگه نميخوام واسه کسی تلويزيون باشم... که هروقت حوصله ش سر رفته روشنش ميکنه و وقتی خسته ميشه خاموشش ميکنه» 

حالا هی بگين فيلسوف نداريم!

+ نوشته شده در ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/٤
 

* کودک پرو *

 

از آن جا که ستون ِ پشتش خمیده است

از آن جا که کارش از فریاد گذشته است

از آن جا که گندی مهوّع دارد

از آن جا که ناتوان تر از آن استکه بتواند زیست

بی گمان نظامی نیز که سبب ساز این معصیت است

دوامی چندان نتواند داشت

از آن جا که ستون ِ پشتش خمیده است

توجیهات شما نیز راست نیست

از آن جا که کارش از فریاد گذشته است

با فریاد خاموشش نتوانید کرد

نظام شما را نیز یکسر گندی چنان مهوع است

که از این بیش نتواند زیست

به همان آسمانی سوگند

که کودک را بدان راه نخواهد بود.

 

اریک فرید

.

.

.

 

شبهایی هم هست اینچنین؛ خلاء ِ عظیمی که هیچ چیز پُرَش نمی کند. تنهایی زیباست و بی دغدغه. خاک، پاسخگوتر تر از آسمانِ دور از دست. و هوا سرمای بی ملاحظه ای دارد. هیچ کس بندِ هیچ کجا نیست. محيط شدن بر محيط ِ همه چیز در عین فقدان همه چیز. و تو رهاتر از همیشه. دفتر را می بندی و پلک میگذاری تا راحت تر کلمه پرواز کند. شب به خیر!

+ نوشته شده در ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/٢
 

ميدونی سينيور؟ بعضيا هستن که بدون اينکه فِکرشو بکنن خيلی آدمو اذيت ميکنن. مثلن همين آدمايی که فِک ميکنن آدم خيلی بار ِشه و حاليشه! اينا ظلم  بزرگی به آدم ميکنن. من با اينجور آدما راحت نيستم. آخه چيزی رو از آدم انتظار دارن که نيست! انگاری يکی اَزَت يه ميليون پول بخواد،‌اما تو تهِ جيبت يه هزاری بيشتر نداشته باشی،‌ که اونم خودت واسه کرايه ماشين ميخوای. نه سينيور من با اين آدما راحت نيستم، نه نه اصلن!

+ نوشته شده در ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱۱/۱
 

يه نظر؟ مممم... يه نظر حلاله اما خيلی کمه خُب!

+ نوشته شده در ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي