۱۳۸٤/۱٠/٢٩
بانوی من تو در من / سرگیجه های بعد از نوشیدن شرابی

در حوالی من زنی زندگی می کرد که تمام حیاتِ زیسته اش را در وجودمان انباشته می کرد. بانوی جوانی های رسوب کرده در هفتادسالگی، و آن همه گرمای نفس که کهولت، هنوز عقیم شان نکرده بود. حریم ِ رفتارش حُرمتی داشت که حسّ ِ غریب مادری کم می آوردش و هرچه بود کمال بود و زیبایی. حضورش وزن داشت اما، سنگین نبود. فخری حُرمت تمام دوستی های ندیده اما شناخته بود. مادر ِ تابش ِ شب هنگام ِ شبتاب هایی که گذاشته بود کف ِ دستمان تا یادمان بماند:« آدمی به آنچه می پندارد و چه بسا زیبا نیز هم، آدم نمی شود. آدمی به آنچه اقدام می کند و می سازد، خودش را هم ساخته است... آنکه می سازد، کج هم می سازد»*. فخری معمار توانایی بود، اقدام کرد، ساخت و رفت. دست مریزاد بانو! دست مریزاد!

 

* عبارت توی گیومه از «سفر روس» آل احمد که ...

+ نوشته شده در ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٠/٢۸
اوه مای گاد!

من میخوام گاو ِ مَش حسن باشم، همچی که وقتی رفتم و مُردَم، ماااااا ماااااااا های من تو حلقوم مَش حسن ام جا بمونه. میخوام یونجه ای باشم که الاغی اونو می فهمید. میخوام بادی باشم که درختِ کوچکِ من به آن عاشق بود. اَصَن میخوام بُز ِ گر باشم که یه گله رو خراب میکنه.

به هرحال هرچی که هس، نمیخوام سگِ اصحاب کهف باشم، اونم فقط روزی چند!

 

+ نوشته شده در ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٠/٢۳
 

زمستان تلخ می بارد. کاموا خریده ام، یک شال گردن سر می اندازم، به تعداد دانه های بی نهایتِ برفی که امروز می بارد و سرد می شود هوا. یک شال گردن، به بلندای زمستانِ همین امسال. یک روز می اندازمش گردن خودم و این زمستان و این برف ها.  برای این آدم برفی کوچک، که درست از وقتِ وارونگی- قاعده ی بازی را می گویم- بر سرش کلاه بزرگی خانه کرده وُ گنجشک ها دکمه های لباس نداشته اش را تُک می زنند، که همین روزها آب می شود، در بیهودگی آخرین بوسه آب می شود و پنجره ها و فلزها و زنگها و کوچه ها را خداحافظی خواهد کرد. فاصله از من تا همين يک قدمی تو بی نهايت می شود، از من تا ... همه ی «تا» ها برای تو،  باقی حرف های اضافی را هم دور بريز! تمام!

 

پ.ن: توی سی دی نشسته و ميخواند: « غم دنيا رو بی خيال / غصه ی فردا رو بی خيال .... کلاس ملاسو بی خيال/ ليسانس ميسانسو بی خيال...» بی خيال می شوم، تمام زندگی در من خلاصه می شود وقتی بی خيالی ها روی من سُر می خورند و تمام می شوم. فقط همين انگشت ناقابل من تقديم به تمام دنيا! تمام دنيا جز ...

+ نوشته شده در ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٠/۱٧
اوه، مای فِيوُرايتززز!!!

بابام یه عکس از آقای خمینی داره. بهزاد میگه بابا قبل از انقلاب هم یه پوستر از محمدرضا پهلوی و فرح داشت، سایز پنجاه در سی. من وقتی دبیرستانی بودم لابلای خنزر پنزرایی – که معمولن بهش میگن مجموعه شخصی- که جمع کرده بودم، یه عکس شیش در چهار از آلن دلون و یه پوستر از باتیستوتا داشتم که از وسط مجله ورزشی کنده بودم و یه عکس فروغ، دوتای اولو دیگه ندارم اما الان به جاشون یه پوستر از مارلون براندو و یه عکس ار رابرت دنیرو از بهترین صحنه ی تاکسی درایور – به عقیده ی من– و یه پوستر دونفره ی شاملو و آیدا، دارم. مامانم هیچ عکسی از هیچ کسی نداره، هیچ پوستری، عکسی چیزی که بشه گذاشت توی کیف پول یا ... . مامانم هیچ هنرپیشه ای رو به عمرش دوست نداشته، حتا هیچ فوتبالیستی رو. اما بابامو خیلی دوس داره. آهان من یه عکس دونفره ی سیاه سفید  هم از دوران نامزدی مامان و بابام دارم. از همونا که روتوششون عالیه و مرداش مث همفری بوگارت و زناش مث صوفيا لورنن!

+ نوشته شده در ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٠/۱۳
در ساعت ۵ عصر

از ساعت دوم که می گذشتیم  پیچ و تاب های قلهک می شد حفره های درون تهی که عبور ما پُرَش می کرد. من از من و تو از تو می گریخیتیم در حفره ها و دستانت که زمان را در بازه ای متناهی انباشته می کرد. دست های سرد من توی جیب پالتوی تو  و حضور سنگین ِ تو، زمان یله را درعضلات وارفته ام منقبض میکرد. انقدر راه می رفتیم تا ماشین نباشد. این چارچرخه های میلیونی آدم را معذب می کنند. می رفتیم و می رفتیم تا کوچه ی فخارزاده که در دیوار یک خانه اش سقاخانه ای جا خوش کرده بود و هربار که رفته بودیم انقدر من خوشحال شده بودم که تو و فقط تو فهمیده بودی وقتی ناراحت باشم، خیلی، خیلی می خندم، انقدر که همه از من متنفر بشوند! من می نشستم به انتظار حتا یک کلاغ که به موازات ضلع بیست و چهارم پرواز کند و تو می رفتی توی خودت تا برایم کلاغ بیاوری. و من فکر میکردم این جنتلمن اتوکشیده اصلن چرا با من می پرد و حالا تو این سرما که از آتش بیشتر می سوزاند از کجا کلاغ می آورد. انقدر می نشستیم به انتظار که دیوارم کوتاه می شد و از خیر کلاغ  می گذشتم و ساعت می نشست روی 5 عصر و وقت برگشتن سر می رسید و من فرار می کردم از حضور... زمین سرد بود امروز. حفره ها تازگی نداشتند. هرچه خنده بود در تب و تاب همان لحظه های دیماهی ِ 83 جا مانده بود. حالا اگر ناراحت هم که باشم نمی خندم. مثل همه یک گوشه کز میکنم و انقدر گریه میکنم تا این دیوار نمدار همه چیز را پوشش دهد و به گند بکشد. دلم برای کلاغی که هیچ وقت پیدا نکردی می سوزد. اگر می بود حتمن برایش قصه ها داشتم که بگویم. نبود دیگر! چه می شود کرد؟!

پ.ن: نوستالژی گاهی در کنار کسی در پس کوچه های قلهک قدم میزند که فردا ساعت هفت صبح راهی افریقا می شود و قول داده بود که اگر کلاغ نداد به تو، یک روز برایت لنگستون هیوز می شود. چه دور! چه دراز! چه دست نیافتنی بود! خداحافظ آقای افریقا!

 

+ نوشته شده در ۸:۱٠ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٠/۱۱
هشت و هشت دقيقه ی نيمه شب

شب

هیمه ای انباشته

«من» خواب شعله می بیند

حادثه می وزد از افق

در آستانه ی احتراق

 

حالا که آب نه،

آتش گذشته از سر ِ ثانیه ها

کبریت نمور را

بر تن حادثه بکش

چه بیم؟

خانه می کنم بر زبانه

تا انتهای هیمه

تا بعد

تا عبور

........................................

 

* حالا زیادی ول شدن نقطه سید خندان نقطه یکماه و 9 روز قبل از تولدم کادو نقطه همین الان یه ماهی رو از مرگ نجات نقطه از افریقا چه خبر نقطه من شجاع شده نقطه حلیمه ی افغانی بازگشت نقطه اردیبهشت هشتاد و سه نقطه نه نه نه نرو سرخط نقطه هان؟ نه خواهش نمیکنم. نقطه حالا سر خط يا هر جای ديگه مثلن افريقا نقطه 

+ نوشته شده در ۸:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٠/٢
که تو اینقدر زود تمام می شوی، خانوم!

جمعه به وقت باران عصرانه، دلخوشی درست شبیه برآمدگی زنگ دری می شود که می شود فشارش داد و هفتاد سالگی فخری از آن وَرش بگوید: «باز شد؟» . آن وقت زمان روی حال ساده متوقف می شود و من فقط « من هستم». با آغوش فخری سوم شخص جمع می شویم و همه چیز در اول ترین عصر جمعه حل می شود. فخری حرفهایش را توی سینی چای می آورد. یک فنجان، دو فنجان، سومی که تمام می شود همه ی سکوت ماضی را حرف زده ایم. فنجان چهارم یعنی : « چقدر این چروک های پای چشمت عمیق تر شدن فخری» گریه می کند تا فنجان پنجم که یعنی سکوت! و زل بزنیم به عکس لیلی روی دیوار که حالا ماضی هایش بعید تر شده. فاصله از من تا آن روزها مضاعف می شود خانوم. باور نمی کنی؟ نه؟ لیلی فقط یکی بود! در شب تاریک هم فخری جان نه خورشید شدم و نه ماهتاب. « انقدر زورکُردی زدم که نهایت شدم کرم شبتابی که باطری هم بندازن بهش چیزی پس نمیده». کات!

عقربه های خسيس انقدر دنبالمان می کنند تا جا می مانیم. زمین و زمان را هم که به هم ببافی بالاخره وقت برگشتن سر می رسد. باید فقط ببوسیش و از همان دری که زنگش را فشار دادی برگردی! جمعه ها هر چقدر هم که بارانی باشند و؛ تَر، هرچقدر هم که پیاده رفته باشی، فایده ندارد، وقتی قرار است از همان راه که رفته ای برگردی، ته ِ ته اش دلگیر می شود!

+ نوشته شده در ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱٠/٢
علايق مازوخيستی

نبايد که اين ترس دوری بريزه                   همين وحشت از تو مردن عزيزه

من اينجايه اين آهنگه رو خيلی دوس دارم. گفتم تو هم بدونی. حالا اگه راس ميگی، نجاتم بده ... نجاتم بده ...

+ نوشته شده در ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي