۱۳۸٤/۱/۳۱
هشدار برای صُغرا ۱۱ !!!

پ.ن: منبع عکس زيرش نوشته شده!

+ نوشته شده در ٩:٤٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱/٢٠
خالی نبودن عریضه

نیم بندی از میهمان نوازی اصیل ایرانی:

خواهشاْ شام رو پیش ما بمانید،یه لقمه نون و بوقلمون داریم، دور هم میخوریم، میخوایم با همدیگه بگیم و بخندیم و لذت ببریم...(و وقتی شما رفتید ما به شما بخندیم، شما به ما!)

                               

+ نوشته شده در ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱/۱٧
بی گدار

ساعت پنج و نيم صبح دوشنبه،پانزده فروردين؛ تو را به وسوسه ای آغاز می کنم!

                                           ................

پ.ن: ميخواستم همون موقع بنويسم اما کِرِخت بودم!

+ نوشته شده در ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٤/۱/٢
ننه !

۳ تا شاخه مارگريت،۲تا شاخه زنبق. برام خوشگل بپيچين...هی آقا! من که نگفتم اکليل بپاش روش! اين چيه؟!

تيک تاک تيک تاک تيک تاک ... آغاز سال ۱۳۸۴ هجری شمسی...ماچ،بوس، سال نو مبارک، بهار مبارک، فصل گُل صنوبره عيدی ما يادت نره...وقتی آقاجون تو حال خودشه يه ذره ازش فيلم بگير...

هميشه وقت تحويل سال و مبارک بادش که ميرسه،اشک تو چشماش جمع ميشه و يه جوری که بغضش نترکه ميگه: جای مادرم خدا بيامرز و داريوش و داييتون چه خاليه...اينجور وقتا ديوونه ميشم!

گفت: بالا سرماهيا که وايساده بودی، وقتی يارو پلاستيک ماهيا رو داد دستت يه جوری کودکانه ذوق کردی و خنديدی که دلم نيومد بهت بگم اون ماهيه که از همه کوچيکتره مشکوک ميزنه. فقط همين يکی دوروزه مهمون هفت سينته...گفت: ترسيدم شادی کودکانه تو بهم بريزم...امروز که ماهيه رو بردم تو باغچه چال کردم فکر کردم اگه شادی کودکانه مو، بهم ريخته بودی از اين بغض احمقانه بهتر بود!

اون وقتا که زنده بود صداش می کرديم «ننه». اصلاْ هم باکلاس نبوديم.فقط حميدرضامون بعضی وقتا که حواسش جمع بود بهش می گفت: «مامان حاجي»!! من هيچ وقت نفهميدم چرا مامان حاجی از ننه، لقب بهتريه؟! طفلی خيلی وسواسی و تميز بود.زياد هم به بر و بچ پای شيطونی نميداد! اما عصرونه های اون حياط و حال و هواش،هيچ وقت از سرم نميره.اون وقتا هيچ کدوممون هنوز باکلاس نشده بوديم. يه تخت چوبی تو بالکن خونه آقاجونم بود و يه صندلی چوبی سه نفره هم گوشه حياط، آش رشته و بُرانی اسفناج و دوتا باغچه بزرگ که پر از صيفی و سبزی بود و يه عالمه بوته گل رُز. باغچه ها ش معروف بودن.کف حياط هم سنگريزه بود. تو اون حياط کُلی واسه خودمون سيندرلا شديم،سَرِ سپيد برفی شدن دعوامون شد، کارتون نيکو بازی کرديم، با سنگا ميوه فروشی راه انداختيم، يه قل دوقُل بازی کرديم، يواشکی پُشت بُشکه ها تو باغچه کوچيکه گِل بازی کرديم؛ من هميشه نون تافتون و قابلمه درست ميکردم! و اون توالت کذايی ته حياط که وقتی توالت بزرگه اشغال بود،از بس با حرفای صدتا يه غاز درباره جنّ و ارواح سرگردان همديگه رو سرکار ميذاشتيم،رفتن به توالت ته حياط مث کابوس بود...

دوس دارم وقتی پير شدم نوه هام بهم بگن: «ننه»!

ديروز بعد از تحويل سال نوستالژی حياط آقاجون بدجوری يقه مو گرفته بود!

ديشب پيش مامانم خوابيدم!

+ نوشته شده در ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي