۱۳۸۳/٦/٢٤
من نمیدونم چی گفتم، تو هم ندونی بهتره!!

 در انتهاای پشت سر گذاشتن تحول تابستانیم هستم.اینجا، تو حیاط، روی نیمکتی که تمام تابستان را منتظر من بود نشسته ام و ناخنهام بیهودگیمو روی دسته های چوبی نیمکت حک می کنند.چند روزیست بی دغدغه سپری می شود.انگار خداوند با فرشتگان مهربانش به تعطیلات رفته اند!! بی آنکه سهم من از نگرانی رو کنار گذاشته باشند... افکار احمقانه و بچگانه م رو افسار میزنم اما تازگیها ذهنم زیاد رم نمیکنمد.شاید چون کسی زیاد حوصله ی کنکاش کردن و در آوردن ته و توی چیزها را ندارد.

 

 

+ نوشته شده در ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي