۱۳۸۳/۱٢/٢٦
توهم:‌«بهار خنده زد و ارغوان شکفت»!

در باب ۴شنبه سوری: 

ژان ژاک روسو ميگه: « با تو قراردادی می بندم که همه اش به نفع من و به ضرر تو باشد، تا وقتی لازم بدانم آنرا رعايت ميکنم و وقتی نخواهم آن را می شکنم...» اين منو ياد اين ميندازه: « سرخی تو از من، زردی من از تو»!

...................................................................................................................

يه سال ديگه هم رفت... باز هم هَجمه ای از خنده های گريه دار و گريه های خنده دار...واسه بهانه هايی که انقدر جديتشون آزاردهنده بود، که ترسيدم بهشون فکر کنم. مهمترين دستاوردش اين بود ؛تا هميشه و هنوز، همين بوده و همين است و همين خواهد بود!! سال سختی بود عزيز، خيلی سخت! ...

* بعد از مدتها نوازنده ی دوره گردی رو ديدم که شعور موسيقایی و ادبياتيش بالا بود: « عيده وباز کبوترا خواب ميبينن ماهی شدن، شيرن و نعره ميکشن، عکس رو ۱۰شاهی شدن/ عيده و توی سينما فيلمای رنگی ميذارن،قصه ی مرد شيشه ای بانوی سنگی ميذارن/.../حالا وقتيس که ميگن: داراخ داراخ دوراخه،کُتی دوختن برامون ته جيبش سوراخه...»...رفتم جلو که بهش تبريک عيد بگم، ديدم چشماش پر اشکه،خودمو کشيدم کنار و گذاشتم که بره

...

و من با هوا، سخت گريه کردم!

** خداوکيلی نميتونم خوشحاليمو از رسيدن چاقاله بادوم پنهون کنم! نميشه هنجارشکنی کنيم چاقاله بادوم هم بذاريم تو هفت سين؟ دوس دارم انقد چاقاله بخورم تا از گرسنگی بميرم! تنها خوراکی خوشمزه ای که به من يه اشتهای مازوخيستی تلقين ميکنه!

+ نوشته شده در ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸۳/۱٢/٧
تکرار نخواهم شد!

آرمانگرا هستم، و می خوام همينطور بمونم، حتی اگه لازم باشه هر روز، هر لحظه، هر ثانيه تمام زندگيمو وسط ترازوی سرنوشت بندازم... زندگی با همه ی پوچی ها و دهشتهاش هنوز زيباست و زيباتر ميتونست باشه؛ اگه سستی و حقارت، ته تَمّه ی وجود آدما رو پُر نميکرد.هنوز مردّدم که بگم رسم خوشاينديست!...

هنوز تو عمق حافظه ی من يه آدم هفت ساله زندگی ميکنه، که زندگی براش يه کارزار سخته، تماميتشو انداخته اون وسط و ميجنگه و هنوز اين عادت کودکی همراهشه که به زبون بياره هرچی که تو دلشه! ...ميدونی؟ من هنوز هفت سالمه، آخه من ۱۹ ساله به دنيا اومدم! روزی که به دنيا اومدم يه بلوز آبی تنم بود و روبروی يه آدم تکرار نشدنی نشسته بودم که ميخواست برام آينه باشه...اما يه روز اونم انداختم دور،چون ميخواست موجوديتمو از من بگيره.

برغم همه ی خاکستريها و هوای عفن و ساکنی که دورمو فرا گرفته ميخوام،وضوح و جديت و پاکی بيشتری داشته باشم. واقعيتها مال شما، من ميخوام جيبمو از حقيقت پر کنم.ميخوام هنوز «من» باشم.تو همين مرداب نفس بکشم و قد بکشم.به سيم آخر بزنم،و چه ميدونم؟! شايد هم يکی مونده به آخر! چه پذيرفته بشم و چه نشم! همين!

................................................................................................................

راستی‌ رفيق: چه فرق ميکنه آبی باشه يا قرمز؟! مهم اينه که پاستوريزه باشه!

+ نوشته شده در ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي