۱۳۸٢/٤/٢٩
 

یاد روزی افتادم که دوتایی سوار دوچرخه هامون شدیم و با امید جهانگرد شدن زدیم به خیابون! و کلی هم فکر میکردیم آخر هیجانه!که وقتی رسیدیم به پل سیدخندان هر دو زدیم زیر گریه و اگه اون سرباز بیچاره به پستمون نمی خورد الان نه من اینجا بودم و نه اون ، اون سر دنیا بود!

یاد اون روزی افتادم که یواشکی ته سیگار بابابزرگشو برداشتیم و هی فوت میکردیم بهش و هی منتظر بودیم از دهن و دماغمون دود بیاد بیرون!که وقتی مامانم فهمید یه کتک مفصل نثارمون کرد.

یاد روزی افتادم که با هم زدیم به کیف لوازم آرایش مامان من و خلاصه چشم هیچ کس روز بد نبینه

.......یاد همه چی افتادم و حتی یاد اینکه الان از من فرسنگها فاصله داره و دیگه فقط همین تلفنها ست که گهگاه باعث میشه یاد اون روزا بیفتیمو بعد از تمام اون خنده ها یه کمی هم آبغوره می گیریم و بعد هم خلاص.

+ نوشته شده در ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٢/٤/٢٢
حکایت آفتاب پرستی که میخواست معلم شود!

بله؟بنده امروز مثل یه آفتاب پرست خوب و موُدب راه افتادم رفتم اداره آموزش و پرورش که بگم من میخوام معلم حق التدریس بشم!

جمعیت چنان ریخته بودن اونجا انگار که چه خبره... خلاصه بعد از هزار جور جنگولک بازی تونستم خودمو برسونم توی اداره.

بعد از اجرای کلی نمایش و خالی بندی و فضول بازی تونستم بفهمم هیچ کدوم از مناطق ۲۰ گانه آموزش و پرورش تهران به یه معلم فیزیک آفتاب پرست زن احتیلج نداره. راستشو بخواین کلی هم خوشحال شدم.آخه به دلخواه خودم که نرفته بودم،از بس مامان  جونم تشویقم کرد رفتم وخیلی هم خوشحال شدم که به من نیاز ندارن!آخه معلمی هم شد کار؟

 

+ نوشته شده در ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٢/٤/۱٦
رویای نیمه شب تابستان

چه خواب قشنگی بود.
دوباره تونستم یه بار دیگه ببینمت و در آغوش بگیرمت.



یاد پرشای بلندت از روی درخت خرمالوی باغچه تا روی زمین.

پیشی خوشگل من کاش دوباره می دیدمت.
وای که خوشگل‌ترین گربه دنیا خودت بودی.

+ نوشته شده در ۳:٥٢ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٢/٤/۱٦
بی‌نهایت


بی‌نهایت یعنی چی؟یعنی چندتا؟
اصلاْ بی‌نهایت یعنی کجا؟

+ نوشته شده در ۳:٤٢ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٢/٤/۱٦
 

هیچی.












ــ

+ نوشته شده در ٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي