۱۳۸٢/۱٠/۳٠
که من خورد و خمیرم،همین الان میمیرم!

یه فضای مکعبی شکل به مساحت ۴۰ متر مربع،دو تکه آسمون ۵/۱*۲ که میله های پنجره خط خطیشون کردن،۲۵ تا دختر بچه شیطون و گوش به زنگ! ... همه و همه گستره امپراطوری من! ..یه ۳پایه ، یه بوم، یه پالت رنگ که رنگ و وارنگه و مثل نقش قالی های جلگه میمونه؛رنگها با همنشینیشون کنار هم زیبایی خیره کننده ای دارن یا بعضیا که به حریم هم تجاوز کرده اند تا زیبایی دو چندان شود،مثل زردی که تو آبی فرو رفته تا شاید سبزی بیافریند!...۲۵ تا دختر بچه ۹ ساله که هر کدام شبیه بخشی از کودکیهای من اند. ... من طرحی می زنم،با قلم نوک بینی فائزه نقطه ای رنگی میذارم و اعتراضی کوتاه هم به نجواهای یاسمن و زهرا میکنم.... من طرحی میزنم،هر روز طرحی میکشم و رابطه نامربوط فیزیک و نقاشی را حلاجی میکنم و به بهانه های ساده و کوچک برای خوشبختی فکر میکنم!

                     

+ نوشته شده در ٦:٠٩ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٢/۱٠/٢٢
کاش من حبه انگور بودم!

بز بز قندی

گرگ طبق عادت قدیم خود، پسرش را به خانه بز بز قندی فرستاد.پسر بعد از ساعتی دست خالی برگشت و پس از آنروز نه غذا خورد و نه حرف زد... . گرگ جوان،عاشق حبه انگور شده بود!

                                                                  حسین استاد احمد خزدوز

                                                 روزنامه همشهری  ۲۲/۱۰/۸۲

+ نوشته شده در ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳۸٢/۱٠/۳
 

ما ز بالاييم و بالا می رويم

آروم کنار بقيه دراز می کشه و پتو رو تا زير لبش ميکشه بالا و  فکر می کنه به فردا،

يه فردای خوب با هزار تا نقشه،به خونه مادربزرگ و مهمونی که قراره  فردا برقرار بشه،به بازی با بچه های فاميل،به يواشکی گل بازی کردن تو باغچه خونه  مادر بزرگ و به اينکه شايد دور از چشم مادرش مشقاشو بده پسر خاله اش واسه اش بنويسه، بوی آش سر ظهر مادر بزرگ مشامش رو پر کزد و با همون فکرای و بو های رنگی خوابيد... .  و فردا از خونه مادر بزرگ و خونه خودش و تموم نقشه هاش فقط يه خاطره مونده بود.حالا ديگه خودش هم فقط تبديل به يه خاطره شده بود.يه خاطره به زيبايی تموم مشقايی که يواشکی ميداد پسر خاله اش واسه اش می نوشت! ...يه زلزله، يه آوار،يه کودک، و يه دفتر مشق با مشقای نا تموم!

همه با اين خبر تکون خورديم!يه زلزله اومد به بزرگی....اصلاْ يادم نيست چند ريشتر بود ولی اونقدر بزرگ بود که حالا حالاها از ياد نميره.واقعاْ تو اينجور وقتا همدردی يعنی چی؟!

                   **********************************

يه بار ديکه به آيينه نگاه ميکنم،فرق کج موهامو مرتب می کنم و می زنم بيرون.در از دستم ول ميشه و صدای دادی که شايد از سر درد می کشه همه راهرو رو پر ميکنه.تو کوچه يه عالمه برگ رنگی ريخته اونقد زياد که دلم واسه رفتگرمون سوخت!کوچه خيلی ساکته ،خيلی ساکت.يه جور سکوت پاييزی،همه به نوعی تو لاک خودشون فرو رفتن،از بابای من که روبروی تلويزيون چرت می زنه گرفته تا باقالی فروش سر کوچه که کنار چرخش واسه خودش زمزمه ميکنه.يه کارگر توی ساختمون نيمه ساز وسط کوچه داره با لهجه شيرازی ميخونه:«موهاتو شونه کردی جونم تو کردی.....چشماتو سورمه کردی جونم تو کردی....» و من احساس می کنم اين آهنگ رو يه جا شنيدم.جز اينها هيچ خبری نيست،من قدم بر ميدارم و همراه صدای خش خش برگا يه صدای جيرينگ جيرينگ مياد،انگار پول خوردای توی جيب کوله ام با دسته کليدم دعواشون شده.ديگه رسيدم وسط کوچه،يه دختر بچه داره دنبال مامانش مياد و يه چيزايی ميگه که من از اين فاصله نميفهمم چيه.دخترک داره تو جوب آب رو نگاه ميکنه،خيلی با کنجکاوی نگاه ميکنه،من احساس ميکنم حس فضولمنديم گل کرده و بلافاصله که اونا رد شدن توی جوب رو نگاه ميکنم!هيچی نبود!!فقط آب بود!!... سه تا دختر با لباسای فرم دبيرستان اومدن تو کوچه با خنده های از ته دل،يه پرايد هم پشت سرشون آروم آروم اومد.دو تا پسر يا بهتره بگم پسر بچه سرنشينای ماشينند.همون ماجرای مسخره هميشگی،متلک پرونی و نيگا بازی و از اين جور مزخرفات... و خنده های دخترا بيشتر از ته دل ميشه!

ديگه رسيدم سر کوچه .اينجا شلوغه،مثلاْ خيابون اصليه و پر از صداهای رنگی.و صدای خشخش برگا و جيرينگ جيرينگ پول خوردای من لابلای اين صذاهای رنگی گم ميشه.و من فکر ميکنم زندگی ما آدمای معمولی با تموم صداهای خوش رنگ و بدرنگش،با تموم روز مرگيهاش،با تموم آوازهای نيمه تمام کارگرای ساختمونای نيمه ساز ، با تموم رهگذرايی که از کنارت عبور می کنن و تو حتی نشناخته و نديده احساس مس کنی به رد شدن از نارشون عادت کردی.....خيلی قشنگه!

پرسه ه ای با دليل و بی دليل زمستونی رو از دست ندين!

                     ***************************************

سالم به دوستای گلم! من دوباره اومدم با يه عالمه حرف.به همه دوستان بابت کامنتای قشنگشون  ميگم : مرسی!دستتون طلا! يه بنده خدايی هم يه کامنت گذاشته بود از نوع مشکوک که نفهميدم کی بود!چون کاملاْ بی نام و نشون بود ولی اگه بفهمم کيه اون وقت بهش ميگم مرسی!چون مزخرف بودن از هيچی نبودن خيلی بهتره! به :گل هميشه باربی ،کاميارجون ،محمد ،سعيدحاتمی ،عماد ،احسان ،رضا ،

علی(فنجون) ، سنگ ، ub ،شهرام،اعترافات شاهانه ، hpjjat  ، عموتير تپر ،

mo5t4f4  هم يه سپاس خيلی بزرگ بابت کامنتای قشنگشون!

+ نوشته شده در ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي