۱۳٩۱/٩/۱۸
فرط

تازه فهمیده‌ام مسیر خانه تا محل کار را می‌شود پیاده هم رفت. ولی به جای رفتن برمی‌گردم. آدمی‌زاده اصولا فراخ است. صبح تا بیایی غلت و واغلت بزنی لای پتو. پایت را از لبیه‌ی پتو بیرون بکشی و به ناخن شست پایت خیره بشوی و بعد زل بزنی به سقف و تلاش کنی از رخت‌خواب بکنی آن‌قدری دیر شده که با تاکسی هم سروقت نرسی. خب این‌ها همه همت می‌خواهد. همت اصولا به صبح علی‌الطلوع هیچ ربطی ندارد. همت مال وقتی‌ست که کمر روز شکسته باشد. پایت را از لبه‌ی پتو فراتر گذاشته باشی. یک لقمه نان و پنیر به خندق بلا هدیه کرده باشی و با سریع‌ترین وسیله‌ی نقلیه و درحد امکان‌ترین‌شان رفته باشی سرکار. کارت را جلو انداخته باشی. بعد که حسابی چشم و مخت را داغان کردی بزنی بیرون. بعد بفهمی که بله، همت هم برای خودش مقوله‌ای‌ست. این می‌شود که پیاده راه می‌افتی و گرسنه و خسته می‌رسی خانه. نکته‌ی مهم و کلید طلایی موفقیت در این مرحله نهفته شده و اگر مثل من جوگیر نباشید تمام همت‌تان را در مسیر خانه خرج نمی‌کنید. ته‌مانده‌اش را می‌گذارید برای وقتی که رسیدید خانه. که آن‌قدری حال داشته باشید یک چیزی بخورید که سرپا بمانید. خب من نکردم. جوا بودم. جاهل بودم و شوق اندام متناسب سراپای وجودم را لبریز کرده بود. اگر می‌فهمیدم حالا از سر شکم‌سیری برایتان بخشی از «پرنده‌ی من» فریبا وفی را می‌نوشتم. اما فعلا مجبورم از فرط گرسنگی بمیرم. و تا برنامه‌ی بعد همه‌ را به دست هم بسپارم. 

+ نوشته شده در ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩۱/۸/٢٠
بار دیگر خیابانی که دوست می‌داشتم

داشتم توی پیاده‌روی ولی‌عصر می‌رفتم. می‌رفتم یعنی می‌رفتم. یعنی برنمی‌گشتم.

از میدان به بالا خیابان دو قسمت است. یعنی سمت راست وچپش فرق می‌کند. سمت چپ، راسته‌ی لباس‌ها وکفش‌ها و زیورآلات و خنزرپنزری‌هاست. آدم‌ها از آن بالا می‌آیند. نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم آن‌هایی که از بالا به پایین می‌روند بیشترند. پایین به بالایی‌ها کمترند. سمت چپ شلوغ و درهم‌ریخته است. یکی با شلوارهای آویزان از دستش ایستاده سر یک کوچه. یعنی اگر بروی داخل کوچه شلوار گیرت می‌آید. سینما هم هست. سینماها هم سمت چپ‍اند. خوبند. چس‌فیل با طعم کچاپ سینما استقلال خوش‌مزه است. سمت چپ مال همه است. بیشتر مال جوان‌ها. همه‌چیز دارد. از لباس‌های دوزاری سرهم‌بندی شده‌ی آب‌دهنی تا چرم‌ مرغوب. یک کوله‌ی کوچک چرمی قیمت کردم صدوبیست هزار ناقابل. یعنی می‌شود هم با ته‌مانده‌ی حقوقت خرید کنی هم با حقوق سر ماهت. غذاخوری‌ها وضعیت بینابینی دارند. چندمتر به چندمتر لابه‌لای بوتیک‌ها و فروشگاه‌های دیگر چپیده‌اند. بیشتر هم چیزی دارند که بشود سرپایی خورد. اسنک، پیراشکی، سیب‌زمینی سرخ‌شده، سمبوسه، پیتزا. یکی با کتری و زنبیل کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی چای می‌فروشد با قند حبه. قندهای چارگوش هندسی. تا سر فاطمی و شاید تا نزدیکی‌های تخت‌طاووس همین‌طوری‌ست. شلوغ و کثیف و زنده.

سمت راست این‌طور نیست. بیشتر مال جاافتاده‌هاست. پرده‌فروشی و ملافه و حوله است. بانک و شرکت است. مامان‌ها و باباها. زن‌های پرده‌ی بریلانت و اصلس‌پود و حوله‌ی برق‌لامع. این دوتای آخر از بچگی‌های من بودند. از همان وقتی که مادرم و زن‌عمو می‌رفتند خرید برق‌لامع و اطلس‌پود. بانک هم هست. این سمت هم غذافروشی‌ها فراخ‌تر و حوصله‌مندتر بین فروشگاه‌های دیگر نشسته‌اند. با صندلی‌های بیشتر و منوهای بزرگ بالای پیش‌خان. سمت راست خلوت‌تر است. فرروشگاه زنجیره‌ای قدس. کورش سابق. بزرگ و چندطبقه. من هیچ‌وقت نمی‌دانستم طبقات بالای فروشگاه‌های زنجیره‌ای چه خبر است. هنوز هم نمی‌دانم. شاید دفتر شرکت‌ها. بالاترهای سمت راست، فروشگاه اصلی دکتر شول است. خود خودش است، مخصوص سمت راستی‌ها. کفش‌های طبی ساده‌ی کرمی و سفید طبی پشت ویترین خاک‌گرفته، خورند حال پادردی‌ها و کمردردی‌ها. همان‌ها که از بس پرده و ملافه شسته‌اند و عوض کرده‌اند، درد افتاده به جان‌شان، شست پایشان را گرفته و از ستون فقرات‌شان بالا رفته و جا خوش کرده توی تن‌شان. چشم بگردانی و وقت مناسب باشد، نمونه‌ی نوعی سمت راستی‌‎ها را می‌بینی؛ پیرزنی حدودهای هفتاد، با مانتوی ترگال کرمی و جوراب‌ نایلونی ضخیم توسی. ژیله‌ی بافتنی پوشیده و سفیدی موهایش از جلوی روسری کرپش بیرون زده. انگار از دوران حکومت سرخ‌ها در بلوک شرق صاف برش داشته‌اند و گذاشته‌اندش این‌جا: پیاده‌روی سمت چپ خیابان ما. خودش را می‌کشد سمت دیوار، زنبیل پارچه‌ایش را تکیه می‌دهد به آن و دستک‌های روسریش را می‌کشد و گره‌اش را مرتب می‌کند. بعد زنبیل را برمی‌دارد و راهش را می‌گیرد و می‌رود. می‌پیچد توی فرعی و از کادر خارج می‌شود. آدم می‌ماند و یکی که حوصله‌ی شلوغی سمت چپ را نداشته. ایستاده کنار جوی آب و هی وزنش را روی پاها جابه‌جا می‌کند. تراکت پخش می‌کند. چهره می‌خواند، اگر آدم بی‌اخم ببیند کاغذ را می‌دهد دستش. تا شعاع چندمتری پیاده‌رو کاغذ ریخته. سمت راست هم خلاف ظاهر فراخ و خلوت‌ترش، آدم‌های بی‌حوصله‌ای دارد. جز زن‌ها که می‌توانند تمام‌وقت پای ویترین‌های بزرگ بایستند و محو تماشا شوند. در ذهن‌شان خانه‌شان را با پرده‌ها و پارچه‌ها و چیزها رنگ بزنند. بوی ملافه‌ی خنک نو را از پشت شیشه بکشند به شامه. مردها کیف‌شان را سفت گرفته‌اند دست‌شان و زود زود می‌روند، یا می‌آیند پای عابربانک. موبایل‌ها بیخ گوش. یک سکون متحرکی دارد این‌طرف. آرامش فعال. سمت راست کمی مهربان است.

هروقت از خرید و دیدزدن خسته باشی، کج می‌کنی سمت راست. هروقت حال داشته باشی و تنه خوردن از آدم‌ها ناراحتت نکند کج می‌کنی سمت چپ. این خیابان مال من است. مال ماست. قربان پیاده‌روهای جادار و جوی فراخ آبش. با درخت‌های سنگین جاافتاده. 

+ نوشته شده در ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩۱/٢/۱٠
بداهه‌نوازی

یعنی حتی یکی بیاد بگه «آفرین چه خوب!» هم محکم بر فرق سرش بکوبم. چنان بساط اخیه‌ای به‌پا کنم که «گوره‌سن منی». همچه اخلاق مدونِ پاکیزه‌ای.

به اضافه: راضی‌ام ازم.


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩۱/٢/٤
خاطرات فراموشی

گل‌های گوشتی برای دوستی موجودات قابل اطمینانی هستن. آدم با خیال راحت به‌شون تکیه می‌کنه. تکیه کردن به معنای استعاری. شما هفته‌ای یه بار به این زبون بسته آب می‌دی. ولش می‌کنی به امون خورشید. بعد می‌ری و می‌آی. یک کلمه هم باهاش اختلاط نمی‌کنی. یهو می‌بینی گل داده به این خوشگلی.

یه روز برگشتم خونه رفتم یه لیوان آب ریختم پاش. گفتم: «ای گیاه. ای گل، آیا می‌آی بریم گردش؟» گفت: «بعله آفتاب‌پرست ‌جان» بعد دستشو گرفتم از لب هره‌ی پنجره پریدیم و پرواز کردیم. کور بشم اگه دروغ بگم. ‌گل‌های گوشتی جزو بهترینا هستن.

+ نوشته شده در ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي