۱۳٩٠/٩/٢۳
تهران شهر بی‌دفاع

سال 1365 بود. جشنواره فیلم فجر. بمباران بود. فیلم "اجاره‌نشینها" ... سینما آزادی ... شلوغ بود. شلوغ. هنرپیشه‌های فیلم همه آمده بودند. حسین سرشار. خدا بیامرزدش. کراوات زده بود. با کشت و شلواری سرمه‌ای. اکبر عبدی هم بود. کاپشن امریکایی سبز پوشیده بود. ریش داشت. فیلم شروع شد. از همان دقایق اول فیلم مردم از خنده ریسه می‌رفتند. وسط فیلم حملة هوایی شروع شد. فیلم قطع شد. ما بالکن نشسته بودیم. ردیف‌های آخر. تمام چراغ‌ها خاموش شدند. سینما پر بود. به سیاق معمول جشنواره بیشتر از ظرفیت بلیط فروخته بودند. روی پله ها هم آدم نشسته بود. بیشتر از هزار نفر. در خاموشی محض. ناگهان از جلوی بالکن یکی چراغ قوه‌اش را روشن کرد. نورش را انداخت روی چهار پنج نفر دیگر و آن‌ها شروع کردند به رقصیدن. فیلم دیگری شروع شد! مردم شروع کردند به سوت و کف. ترس حملة هوایی با شیرینی قر دادن آن آدم‌ها حس غریبی در من به‌وجود آورد که تا به امروز ارتعاشش را حس می‌کنم. ترس و شیرین. مثل تُرش و شیرین. تو بگو ترس‌ناک و شیرین‌ناک. بعد آژیر سفید کشیدند. بی معطلی رفتیم سر ادامة فیلم. ماجرای رقص فراموش شد. بعد از فیلم – به گمانم ساعت 12 بود- ریختیم از سینما بیرون. هزار نفر. بعد از تجربه‌ای خوش‌طعم. تهران. این اتفاق در تهران افتاد. قِر عجیبی در کمر این شهر نهفته است. قری که به سیمای اندوهگین و شلخته اش نمی‌خورد. تقّی که به توقی بخورد قر بیرون می‌زند. قر دادن موتورسیکلت‌ها وسط خیابان هم نمایشی از همین قر انباشته است. مقدار معتنابهی از این قر در کیش، مقداریش در دبی و مقداریش در عروسی‌ها و مهمانی‌ها خالی می‌شود. درصد قابل توجهی از آن به‌صورت مفهوم‌ورزی و تفکر، والایش پیدا می‌کند یا به صورت اثر هنری و مقاله تخلیه می ‌شود. اما مقدار قابل توجهی از آن همچنان انباشته می‌ماند. قر چه وقت لازم می‌شود؟ وقتی مجلس زیادی جدی است. وقتی سایه‌ای نالازم بالای سر مجلس است. وقتی مجلس سرد است. قر گرمش می‌کند. قر استرس را کاهش می‌دهد. قر یخ‌ها را آب می‌کند. قر انباشته شده در کمر تهران، از میل سیری ناپذیر به زندگی است. میل به گرفتن حق زندگی خود از هرکس که از این بغل‌ها رد شود. میل به ابراز وجود به هر وسیلة ممکن. میل به "بیشتر". قری که با کوبیدن روی قابلمه و میز هم بیرون می‌ریزد. به ارکستر خاصی نیازی نیست.

شمیم مستقیمی
حرفه هنرمند 36- بهار 1390

+ نوشته شده در ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/٩/٢۱
 

سکوت دسته‌ گلی بود

میان حنجره‌ی من

ترانه‌ی ساحل،

نسیم بوسه‌ی من بود و پلک باز تو بود.

بر آبهای پرنده‌ی باد

میان لاله‌ی صدها صدا پریشان بود

بر آبها،

پرنده، بی‌طاقت بود.

 

 

یدالله رویایی «دریایی 3»

+ نوشته شده در ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/٩/٢
 

تنهایی؛

قفل روی در مغازه‌ی سر کوچه‌ست

صبح‌ها

زل می‌زنه توی چشمام.

+ نوشته شده در ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط آزاده رحيمي
۱۳٩٠/۸/٢٦
رابرت یاگر

تفنگ را از دست مرد درآورید. عکس می شود یکی از همین تصویرهای بی‌شمار محبت پدری و عشق مادری و عشق به بچه های ناز نازی، که شرحه شرحه هم کم ندارند. بعضی عکاس ها باید باشند تا عکس بگیرند تا آدم بداند گانگستر ِلاتین ِ مستقر در لوس‌ آنجلس هم که باشی، یک روز پدر می‌شوی. بعد ممکن است یک روز بنشینی جلوی پنجره، آن کلت کالیبر بالا را بگیری دستت و بچه مشق آدمکشی کند از همان ابتدا. قصه‌ی پسرک فقیری که از کوچه پس کوچه‌های خشونت به قلل مرتفع افتخار رسید رو بریزید دور. واقعین را استثناها نمی سازند.

 

یک خط افقی بکشید وسط کادر، تقریبا می‌شود تصویر بچه‌ای که رو به عروسک هاش خوابیده. باز هم همان ادا اطوار بازی مکش مرگ مای عشق به کودک و فلان. اما امان از وقتی که خط را نکشید، بعد آدم بیاید پایین‌تر توی کادر، چشم بگرداند توی عکس، شیشه شیر بچه و اسکناس‌ها و کلت‌ها و فشنگ و قرص‌های ولو روی تخت را ببیند. چیدمان هم در کار نیست. هرچه هست همین واقعیت لخت و نیش‌دار است و میراث خشونت.

رابرت یاگر(Robert Yager) اصالتا انگلیسی است و بزرگ شده‌ی لندن است. اما عکاس دوربین به دست خیابان‌ها و آدم‌هاست. برای خیلی مجلات معروف هم عکاسی کرده.چند سالی را بین بزهکارهای لاتین توی مکزیک و لوس آنجلس گذرانده و حاصل همین مجموعه‌ی گنگ است. بیشتر خواستید بدانید لینک های زیر هست. اگر باز هم بیشتر خواستید، انگشت رنجه فرموده چرخی توی گوگل بزنید.

به اضافه یک: بیوگرافی

به اضافه دو: Gangs selection

+ نوشته شده در ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط آزاده رحيمي